شمارهٔ ۲۵۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به غم و اندوه ناشی از عشق و جذابیت معشوق اشاره میکند. او در آغاز میگوید که دیگر نمیخواهد دربارهی عشق قدیمیاش صحبت کند، زیرا عشقی دیگری در دلش وجود دارد. شاعر از زبان معشوقش رازهایی را کشف میکند و بیان میکند که هیچ سخنی به اندازهی لبهای شیرین او ارزشمند نیست. همچنین به مقاومت خود در برابر تیرهای جفای عشق اشاره میکند و میگوید که قلبش نیز جگر دارد و میتواند درد را تحمل کند. شاعر از حالات دلش میگوید و به معشوق هشدار میدهد که بهتر است راز عشقشان را پنهان نگه دارند تا دیگران متوجه نشوند. در نهایت، او به اندوه ناشی از زیباییهای معشوق اشاره میکند و بیان میکند که حتی اگر شبها طولانی باشند، امید به صبح وجود دارد.
مشنو که مرا به ز تو بار دگری هستمسموع نباشد که ز جان دوست تری هست
هوش مصنوعی: نباید فکر کنی که من به کسی دیگر از تو نیاز دارم، زیرا دیگر چیزی برای شنیدن وجود ندارد و تو برای من در زندگی عزیزتر از هر کسی هستی.
راز دهنت باز نمود آن لب شیرینکه پنجاه سخنی نیست که آنجا شکری هست
هوش مصنوعی: لبان شیرین تو راز دل را فاش کردند، زیرا هر سخرانی به اندازهی پنجاه سخن در آنجا نشانهای از شکر و شیرینی وجود دارد.
گفتی بزنم بر جگرت تیر جفائیاز تیر نترسم که مرا هم جگری هست
هوش مصنوعی: گفتی که بدی به دل من، اما من از بدیها نمیترسم چون خودم هم دل و احساس دارم.
حال دلم از ناوک آن غمزه بپرسیداو را همه وقتی چو از اینجا گذری هست
هوش مصنوعی: دل من از تیرکمان آن چشمان فریبنده حالش را جویا شد، او همیشه وقتی از اینجا عبور میکند، حال دلش را میپرسد.
چون زان نو شد سر طلب آن مکن از ماتا خلق ندانند که بامات سری هست
هوش مصنوعی: اگر چه حالا به دنبال طلب و خواستهای هستی، عنایت کن که از ما درخواست نکن، زیرا مردم نباید بدانند که بین ما رابطهی پنهانی وجود دارد.
منع نظر از زلف و رخت نیست به توجیههرجا که بود دور تسلسل نظری هست
هوش مصنوعی: نگاه نکردن به زلف و چهره تو بهانهای نیست؛ هر جا که باشی، در پی آن، دایرهای از افکار و نظریات وجود دارد.
تا چند کمال این همه اندوه تو زان زلفشب گرچه دراز است به او هم سحری هست
هوش مصنوعی: چند وقت دیگر باید به این همه غم و اندوه که به خاطر زلفهای شب دارم، ادامه بدهم؟ با اینکه شب زلفی بلند دارد، اما سحر هم به آن میرسد.