تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۲۹۷

آنرا که بر زبان صفت روی او روددر هر سخن ز خود رود اما نکر رود
تا عود جان نسوخت به چشمم وطن نساختآری پری به خانه مردم بر رود
مرگ خیال عارض او بگذرد به چشمآن لحظه آب دولت عاشق بجو رود
منشین چو خال بر لب شیرینش ای مگسنرسم ز لطف پای تو آنجا فرو رود
عمری بیاد رفته همان به که بی لبشهمچون حباب در برجام و سبو رود
کحل الجواهر از نظر افتد مرا چو اشکدر چشم درفشان اگر آن خاک کر رود
سیل سرشک برد بکویت کمال راهر جا رود گدای تو با آبرو رود