تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۳۰۲

آنکه هرگز سوی من چشم رضائی نگشادیارب از چشم بد خلق گزندش مرساد
مرحبانی طعم بود ازو در همه عمرسعی بسیار نمودم ولی دست نداد
سالها رفت که خالی نیم از یاد کسیکه نباید همه عمرش ز من دلشده باد
آید آن روز که خواهد لب شیرین ای دلعذر آن داغ که بر سینه فرهاد نهاد
من ز دست غم او گرچه فتادم از پایهیچ کاری به جهان خوشتر ازینم نفتاد
دل هلال تن خود خواست غمش آمد و گفتمخور این غم که منت زود رسانم بمراد
دوش میگفت فراق رخ جانان به کمالکه هنوزت رمقی هست ز جان شرمت باد