تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۳۹۲

در راه عشق هر که بمن اقتدا کندباید که سر ببازد و جان را فدا کند
دیوانه وار خانه هستی کند خرابهر کو اساس عشق حقیقی بنا کند
باری گزیده ایم که در حاصل حیاتسر کنیم در سر کارش کرا کند
در حق من رقیب اگر گفت تهمشیصاحب نظر هر آینه این افترا کند
روزی ز روی لطف نپرسی که این غریببی ما چگونه میگذراند چها کند
وقتی ندانی از سر کویت شنیدمیکوهاتفی که بازم از آنجا ندا کند
سی ساله بندگی کمال ار قبول نیسترفت آنچه رفت باز زند ابتدا کند