تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۴۷۴

فرح به سینه پر غصه بی تو چون آیدکه گر به کوه بسنجم غمت فزون آید
گذشت از غم فرهاد سالها و هنوزصدای ناله اش از کوه بیستون آید
اگر رود ز دل ریش من بگردون دودبسوزد ابر و ازو ژاله لاله گون آید
به بین تفاوت راه ای قبه خشک دماغتراز بینی و ما را ز دیده خون آید
ز چشم سلسله مویان حکایت احبابحکایتیست که از مستی و جنون آید
همین که نقش دهانش چو میم بندد چشمخیال ابروی او پیش من چو نون آید
عجب مدار که روزی به آب چشم کمالز آستانه او سرو و گل برون آید