تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۵۱۲

مرا ز صحبت باران چه کار بگشایدکه کارم از گره زلف یار بگشاید
چو طره باز کند برقرار هر روزهاز بند غصه دل بیقرار بگشاید
حصار عمر چه محکم کنی که غمزة اوبه یک خدنگ نظر صد حصار بگشاید
اگر چه با دهنش کار بوس وابسته استهزار کار چنین زان کنار بگشاید
چو بر گرفت ز عارض دو زلف دانی چیستمه گرفته که شبهای تار بگشاید
از قید موره میانان خلاص من وقتیستکه عنکبوت مگس را زنار بگشاید
چو در بروی تو بندد امید بند کمالکه هر چه بسته بود استوار بگشاید