تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۶۳۰

دل مسکین که می بینی ازینسان بی زر و زورشبه کوی میکده کردند خوبان مفلس و عورش
شراب لعل می نوش من از جام زمرد گونا س ت که زاهد افعی وقت است و میسازم بدین کورش
به قصد جام ما در دست دارد سنگها بارب رسدنماند محتسب وآنها بماند بر سر گورش
از حال رفتگان ما مگر با ما دگر ساقیکه سازد بادة تلخ تو آب دیده ده شورش
سلیمان کر که در جوف هوا تعهدش کشیدندیکنون چون جو شد اندر خاک و هر سو می کشد مورش
جهان با جمله لذآتش به زنبور عسل ماندکه شیرینیش بسیار است و زان افزون شر و شورش
کمال از ضعف تن چون شمع دارد زرقشان چهرهمیر کی شود وصل بتان با این زر و زورش