شمارهٔ ۶۳۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق سخن میگوید. او میگوید که بار عشق او را ترک کرده و دلش را شکسته است. او هنوز از می وصال معشوقش نوش نکرده، ولی به خاطر فراق او زخمهای عمیق روحی خورده است. شاعر از قاصدی میخواهد که خبری از معشوق برایش بیاورد تا دوباره بتواند جان و دل خود را به او بفرستد. او به ناتوانی خود در برابر کبر و بزرگی معشوق اشاره میکند و از تاثیرات زیبایی معشوق بر خود سخن میگوید. در نهایت، شاعر از این موضوع ناراحت است که به خاطر دوری معشوق، عقلش دچار جنون شده و دلهای پر از کمالی که جمع کرده بود، دوباره پراکنده شدهاند و این جدایی برایش سنگین است.
رفت بار من و بگذاشت مرا با دل ریشآشنا ناشده بیگانه شد از عاشق خویش
هوش مصنوعی: او بار خود را برداشت و مرا تنها گذاشت، در حالی که دلی شکسته داشتم و به خوبی با احساساتم آشنا نبودم. حالا از عاشق خودم دور شدهام و بیگانه شدهام.
نوش ناکرده هنوز از می وصلش جا میخوردم از فرفت او بر دل ریش این همه نیش
هوش مصنوعی: من هنوز از می وصال او لذت نبردهام، اما با این حال، از درد فراقش بر دل شکستهام چنان میخورد که این همه زخم را تحمل میکنم.
قاصدی کو که بیارد خبر از آمدنشتا فرستم بر او جان و دل رفته ز پیش
هوش مصنوعی: کسی را بفرست تا از حضورش خبری بیاورد، تا من عشق و دلم که از پیش رفته را برایش بفرستم.
اگر تکبر کند و تازه به من می رسدشارزانکه او محتشم است و من مسکین درویش
هوش مصنوعی: اگر او با تکبر به من توجه کند، چندان برایش مهم نیست، زیرا او فردی با احترام و جایگاه است و من فقط یک درویش و بیپول هستم.
آن کمان گوشه ابرو چه بلائیست زهیکه برآورد مرا راست چو تیر از همه کیش
هوش مصنوعی: این ابروی کج و کماندار چه تاثیر عجیبی دارد! گویی که من را مانند تیری به سمت خود میکشد و از همه چیز میگذرد.
جای آنست کز اندیشه دوری تو بازسر بر آرد به جنون عقل من دور اندیش
هوش مصنوعی: جایی است که از خیال دوری تو، عقل من دیوانهوار دوباره سر برمیآورد.
جمع بود از تو پراکنده دلیهای کمالباز رفتی و پراکنده نمک بر سر ریش
هوش مصنوعی: دلهای کامل که به خاطر تو جمع شده بودند، با رفتن تو دوباره پراکنده شدند و همانند نمک بر سر ریش، به یاس و ناامیدی دچار شدند.