تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۶۳۲

رفت بار من و بگذاشت مرا با دل ریشآشنا ناشده بیگانه شد از عاشق خویش
نوش ناکرده هنوز از می وصلش جا میخوردم از فرفت او بر دل ریش این همه نیش
قاصدی کو که بیارد خبر از آمدنشتا فرستم بر او جان و دل رفته ز پیش
اگر تکبر کند و تازه به من می رسدشارزانکه او محتشم است و من مسکین درویش
آن کمان گوشه ابرو چه بلائیست زهیکه برآورد مرا راست چو تیر از همه کیش
جای آنست کز اندیشه دوری تو بازسر بر آرد به جنون عقل من دور اندیش
جمع بود از تو پراکنده دلیهای کمالباز رفتی و پراکنده نمک بر سر ریش