شمارهٔ ۸۱۲
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی احوال عاشقی است که به شدت دلبسته و رنجیده است. شاعر از این احساس مینویسد که عشقش دیگر نمیطلبد و او را ترک کرده است. او متوجه میشود که این عشق جدید دیگری را میجوید و از عذاب و غم او خبر دارد. شاعر احساس تنهایی و بیکسی میکند و نشان میدهد که درد و رنج او همچنان باقی است. در نهایت، به رابطهای که به نظر نافرجام آمده اشاره میکند و احساس میکند که دیگر هیچ امیدی به بازگشت عشقش ندارد.
یار من یار دگر میطلبد دانستمعاشق زار دگر میطلبد دانستم
هوش مصنوعی: دوست من دوباره عشق را میطلبد و من فهمیدم که عاشق دردناک دوباره به دنبال عشق است.
عارش آید دگر از یاری و غمخواری منیار و غمخوار دگر میطلبد دانستم
هوش مصنوعی: او از یاری و دلجویی من خسته شده و اکنون به دنبال کسی دیگر برای رفع بار و مشکلاتش است. این موضوع را متوجه شدم.
خون مژگان من از ناز نیارد در چشمچشم خونبار دگر میطلبد دانستم
هوش مصنوعی: اشکهای من از غم جدایی به زمین میریزد و دیگر چشمها به سمت من نمیآیند و تنها حس کردم که این درد و ناراحتی برایم عادی شده است.
رخت برچید ز سودای من آن حسن فروشسر بازار دگر میطلبد دانستم
هوش مصنوعی: زیبایی که همیشه در ذهنم بود، حالا با خیالی دیگر به دنبال عشق جدیدی میگردد. این را فهمیدم که دیگر از من دل کنده است.
من تهی دستم و آن دانهٔ دُر بیش بهاستاو خریدار دگر میطلبد دانستم
هوش مصنوعی: من نیازمند و خالی از داشتهام، اما او همان دانه باارزش را به شخص دیگری میفروشد. من این را فهمیدم.
دی بزد تیغم و نگذاشت که بوسم آن دستقتل من بار دگر میطلبد دانستم
هوش مصنوعی: دیروز آواز بلندی سر داد و نگذاشت که دوباره آن دست که مرا کشته است، مرا بخواهد. فهمیدم که دوباره به سمت من میآید.
غمزه را گفت که کم جو دگر آزار کمالبر دل، آزار دگر میطلبد دانستم
هوش مصنوعی: به دل آزار دیگر نیازی نیست، چون کمال خود درد دل را بیشتر میکند. فهمیدم که گاه باید از آزارهایی که ایجاد میشود، دوری کرد.