تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۸۲۰

ای خوش آن باد که از کوی تو آید بر منمنت خاک درت باز نهد بر سر من
نفروزد شبم از مه که فتد بر در و بامخانه روشن کن و چون شمع درآ از در من
تیره جانیست دل سوخته بر دیده نشینکه بود دیده‌ی تر خانه روشنتر من
شربت وصل بده از لب جانبخش مراک ز تب هجر تو بگداخت تن لاغر من
باد بیزن که کسی بر من بیمار زنداز ضعیفی چو مگس باد برد پیکر من
هیچکس گرد من خسته نگردد جز اشکآه و فریاد ز بر گشتگی اختر من
هر چه جز شرح غمت در قلم آورد کمالآب چشم آمد و شست از ورق دفتر من