تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۱۰۶۳

من اوصاف حست ندانم کماهیولی این قدر روشنم شد که ماهی
مرا در سرست اینکه باشم غلامتگدا بین که دارد نمای شاهی
به زلف چو شستت گرفتار باشدمن و هر که گیری ز مه تا به ماهی
مرا توبه فرمودن از خال مشکینبود شستن از روی رنگی سیاهی
تو دلتنگی ما بپرس از دهانتکه خرد است وصادق بود در گواهی
بکن از دعای کمال احترازیکه اثرهاست در ناله صبحگاهی