شمارهٔ ۲
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر، از درد و غم ناشی از عشق سخن میگوید که جانش را بهسختی میآزارد. او خود را مثل کهربایی توصیف میکند که به خاطر ضعف، به آسانی جذب میشود. وفاداری و محبتش به معشوق را فراموش نخواهد کرد و حتی اگر زبانش را ببندند، همچنان گریهاش ادامه خواهد داشت. در دل این چمن، او همچون پرندهای است که به خاطر روزهای سیاه گذران، آشیانهاش را از دست داده است. او از ستم بلبل (شاعر دیگر) میترسد و در پی این است که صدای او را نشنود. علیرغم این درد و جستجوی محبوبش، خوشحال است که هیچکس در دنیا نتوانسته نشانهای از آن معشوق بیخبر ارائه دهد. در پایان، کسی به او میگوید که به سکوتش ادامه دهد و داستانش را نقل نکند، چرا که هزاران نفر نمیتوانند بار او را تحمل کنند.
چنان به سوخت شرار غم تو جان مراکه باد مینبرد مشت استخوان مرا
هوش مصنوعی: غم تو آنقدر در وجودم شعلهور شده که حتی باد هم قادر نیست مرا از این درد و رنج دور کند.
تنم ز ضعف چنان شد که کهربا یک دمچون کاه جذب کند جسم ناتوان مرا
هوش مصنوعی: بدن من به قدری ضعیف شده که مانند کهربا میتواند یک لحظه جسم ناتوانم را مانند کاه به خود جذب کند.
حدیث مهر و وفای تو کم نخواهم کردچون شمع گر ببری هر نفس زبان مرا
هوش مصنوعی: من هرگز از یادآوری محبت و وفای تو دست نخواهم کشید، چون اگر تو مرا از گرمای وجودت محروم کنی، باز هم زبانم به یاد تو گرم و پُر از سخن خواهد بود.
در این چمن منم ای مرغ کز سیه روزینخست برق فنا سوخت آشیان مرا
هوش مصنوعی: در این باغ من هستم، ای پرندهای که به خاطر روزهای سخت زندگیت، اولین بار آشیانهام در آتش زودتر از همه سوخت.
مکن به بلبل زار این قدر ستم ترسمروم ز باغ و دگر نشنوی صدای مرا
هوش مصنوعی: به بلبل غمگین اینقدر ظلم نکن، که میترسم به باغ نروم و دیگر صدای مرا نشنوی.
اگرچه در طلبش جا ندهم خوشم که به دهرنشان نداد کس آن یار بینشان مرا
هوش مصنوعی: اگرچه نمیتوانم او را بهدست بیاورم و نشانی از او ندارم، اما خوشحالم که هیچکس در این دنیا نتوانسته او را پیدا کند و به چشم ببیند.
به خنده گفت برو (صامتا) فسانه مخوانهزار همچو تو نتوان کشد کمان مرا
هوش مصنوعی: با لبخند گفت برو و بیصدا چیزی نزن، زیرا هیچکس مانند تو نمیتواند این بار سنگین را به دوش بکشد.