شمارهٔ ۳۲
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به عشق و دلتنگی خود اشاره میکند و از فشارهای هجران سخن میگوید. او به عشقش با ارزشترین قیمتها را نسبت میدهد و آرزو دارد که با اندوه جدایی، دلش را رها کند. در کنایه به سفر معشوق، به زلفهای او اشاره میکند که دلش را بیشتر اسیر میکند. شاعر نگران است که عمرش در این جدایی سپری شود و در تلاش است که از آن دوری کند. همچنین، به بادی خطاب میکند تا او را در گلزار عشق یاری کند و پیغامی از او به معشوق برساند. در نهایت، شاعر از محبت خود به معشوق (که او را شبیه یوسف میداند) میگوید و از او میخواهد که کمی به او مهلت دهد تا بتواند به او نزدیک شود.
قیمت به خود از عشق تو ارزان بگذاردخواهد که دلم پا به سر جان بگذارد
هوش مصنوعی: عشق تو باعث شده که من ارزش خود را پایینتر از آنچه که هست بدانم و حتی حاضر هستم برای محبت تو، جانم را فدای دلم کنم.
خواهم به تو هنگامه هجران بنویسمجانا اگر این دیده گریان بگذارد
هوش مصنوعی: میخواهم در فراق تو نامهای بنویسم، جانا، اگر این چشمان اشکبار اجازه دهند.
کرده سفر زنگ دل اندر خم زلفتگر آب و هوایش به غریبان بگذارد
هوش مصنوعی: دل در زنجیر غم است و زلف محبوبش پیچیده است. اگر او کافی باشد و احساسش به غریبهها منتقل شود، سفر عشق آغاز میشود.
ترسم به گه وصل چنان عمر نپایدتا دیده قضای شب هجران بگذارد
هوش مصنوعی: میترسم که در وصل تو عمرم به پایان برسد و پیش از اینکه شب جدایی را ببینم فوت کنم.
گفتم به سوی گوشه عزلت بگریزمگر زلف توام دست ز دامان بگذارد
هوش مصنوعی: گفتم به جایی بروم و از همه چیز دور شوم، اما اگر زلف تو مرا رها کند.
ای باد خزانی به گل اینقدر امان دهتا مرغ سحر پا به گلستان بگذارد
هوش مصنوعی: ای باد خزان، لطفاً به گلها فرصت بده تا زمانی که مرغ سحر به گلستان بیاید، آسیبی نبینند.
گو باد صبا تا گذرد بر سر کویشپیغام من زار پریشان بگذارد
هوش مصنوعی: به باد صبا بگو که وقتی از کنار کوی محبوبم میگذرد، پیغام ناامید و نگران من را به او برساند.
گوید صنما چند ز هجران تو (صامت)مجنون شود و سر به بیابان بگذارد
هوش مصنوعی: محبوب میگوید: ای کسی که در هجران من رنج میکشی، دیوانه میشود و به کوه و دشت میرود.
آن کس که نموده است مرا یوسف دلبندباری قدمی جانب زندان بگذارد
هوش مصنوعی: آن کسی که مرا همچون یوسف عزیز میداند، کمی به سمت زندان برود.