تناجی
حزین لاهیجی

شمارهٔ ۳۱

از چاره عاجزم مژه اشکبار راساکن چه سان کنم؟ رگ ابر بهار را
نتوان ستردن از دل خون گشته داغ عشقناخن عبث مزن، جگر لاله زار را
دایم شمرده از دل روشن ضمیر خویشچون صبح می کشم نفس بی غبار را
دل در کفن، ز شوخی مژگان کافریآورده در تَپش، رگ سنگ مزار را
تا تن به جاست، جوهر جان را صفا مجویآیینه در غبار بود، زنگبار را
روزی که شد خمار غمت قسمت حزینچشم تو برد مستی دنباله دار را