شمارهٔ ۱۰۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از ساقی میخواهد که جام را دوباره پر کند تا غم را فراموش کند. او اشاره میکند که مجنون دلیری ندارد تا از خاری در دشت بترسد و زیباییها را در آغوش بگیرد. شاعر از عدم توجه به گلویی که تیغ محبتی در آن نشسته، ابراز ناراحتی میکند و به بیگانگیاش در این دنیا اشاره میکند. همچنین، از ناکامی در رسیدن به آب حیات و وضعیت نامناسب خود سخن میگوید. او در نهایت از مرشدی میخواهد که راهنمایش باشد و این جستجوی درونی را بپذیرد.
ساقی دوباره پر کن، از باده گوی ما راوآن گاه غم نباشد، بشکن سبوی ما را
هوش مصنوعی: ای ساقی، دوباره جام را پر کن تا از شراب خوشبو بنوشیم و در این لحظه هیچ غمی نداشته باشیم، و سپس به یاد شادابی، ظرف شراب را بشکن.
مجنون ما ندارد، پروای خار این دشتچنگال شیر عمری، زد شانه موی ما را
هوش مصنوعی: مجنون ما بیخبر است و نگران نیست، مثل خارهای این دشت، که در هر حالتی نمیترسد. شیر، که نمادی از قدرت و وحشت است، مدتهاست به موهای ما آسیب زده و آنها را پریشان کرده است.
یارای شکوه ام کو؟ امّا محبت این نیستخشک ار چنین گذارد، تیغت گلوی ما را
هوش مصنوعی: کجا رنج و شکایت من را میشنوی؟ اما محبت واقعی این نیست که با خشونت و بیرحمی به دلهایی که دوستت دارند، آسیب بزنی. اگر چنین کنی، همانند تیغی بر گلوی ما خواهی بود.
عمری به شهر گیتی، بیگانه وار گشتیمتن رفته رفته آخر، بگرفت خوی ما را
هوش مصنوعی: ما سالها در این دنیا مانند بیگانهها زندگی کردیم و در نهایت، بدنمان کمکم ما را تغییر داد و به خصوصیات جدیدی تبدیل کرد.
نم بر نداشت هرگز، از آب زندگانیاین کاسه سرنگونی، زیبد کدوی ما را
هوش مصنوعی: هرگز نقطهای از آب حیات بر این کاسهی سرنگونی ریخته نشد، این به کدوهای ما نمیآید.
عمری نیاز بردیم بر دیر وکعبه کاخرآیینه وار حیرت، بگرفت روی ما را
هوش مصنوعی: ما سالها در پی زیارت معابد و مکانهای مقدس بودیم، اما در نهایت مانند آینهای که همیشه در جستجوی حقیقت است، به حیرت افتادیم و چهرهمان به پردهای از راز و شگفتی پوشیده شد.
انوار مرشد روم، شد راهبر حزین راجانا قبول گردان، این جستجوی ما را
هوش مصنوعی: نور و راهنمایی مرشد روم، راهنمای حزین را روشن کرده است. ای جانا، این جستجو و خواسته ما را بپذیر.