تناجی
حزین لاهیجی

شمارهٔ ۳۵۲

دلم که شاهد امّید، در کنار ندیدجبین صبح شب تار انتظار ندید
در آفتاب قیامت به سر چگونه بردکسی که سایهٔ آن سرو پایدار ندید؟
دلم که بوی گلش بر دماغ بود گرانچه فتنه ها که در آن زلف تابدار ندید
شمرده زد نفس خو هرکه در عالمچو صبح، آینهٔ خاطرش غبار ندید
حزین ، به بلبل آواره زآشیان رحم استکه در خزان ز چمن رفت و نوبهار ندید