شمارهٔ ۶۳۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از تلخیهای زندگی سخن میگوید و برای فرار از آنها شیر و شکر مینوشد. او از زهر چشم کسی که دوستش دارد، رنج میبرد و در عوض، با نوشیدن جام، خاطرات خوش را زنده میکند. عشق برای او سنگین است و او بار سنگینی را به آرامی تحمل میکند. او از پرندهای که نمیتواند کنار او باشد، غمگین است و در دلش عشق و امید را جستجو میکند. همچنین، او به دنبال ساقی است تا میخانهاش را پر از شراب کند و از زندگی تیرهاش شکایت میکند. در نهایت، یاد عشق معشوقش به او انگیزه میدهد تا همچنان به زندگی ادامه دهد.
شیر و شکر ز تلخی ایّام می کشماز زهر چشم، روغن بادام می کشم
هوش مصنوعی: از تلخی روزگار، شیر و شکر میچشم و از زهر چشم، روغن بادام را مینوشم.
در بزم عیش دور به ما دیر می رسدیکسال در میانه چو گل جام می کشم
هوش مصنوعی: در جمع خوشیها، به ما دیر میرسد و در این مدت که مانند گل در حال نوشیدن شراب هستم، یک سال سپری میشود.
در موج خیز عشق گران است لنگرمباری که بر دل است به آرام می کشم
هوش مصنوعی: در هیجان و شور عشق، من احساس سنگینی میکنم. باری که بر دوش دل من افتاده، به آرامی و با احتیاط میکشم.
از طایر مراد کنارم نشد تهیتا در غبار خاطر خود دام می کشم
هوش مصنوعی: از آرزوهایم خالی نیستم، به همین خاطر در دل خود به جستجوی امید و خوشبختی ادامه میدهم.
ساقی، کجاست بادهٔ آتش مزاج تو؟صد رنگ خواری از خرد خام می کشم
هوش مصنوعی: ای ساقی، بادهای که با طبع آتشین تو سازگار باشد کجاست؟ من از شراب خام و تلخ، رنگهای مختلفی از خاری را تجربه میکنم.
در چشم روزنم نخلیده ست پرتویمنّت ز بخت تیره سرانجام می کشم
هوش مصنوعی: در چشم من، نوری از مهربانی و لطف تو وجود دارد که از سرنوشت تلخ زندگیام میدرخشد و من نهایتاً این نور را به دوش میکشم.
در عاشقی ندیده بهارم خزان، حزینساغر به یاد آن رخ گل فام می کشم
هوش مصنوعی: در عشق، هرگز به جمال بهار نرسیدهام و احساس میکنم مثل خزان بیروح هستم. با اندوه، مینوشم و یاد آن چهره زیبا و گلفام را در خاطر میآورم.