تناجی
حزین لاهیجی

شمارهٔ ۷۳۷

نمی آید به راه شوخ طنازی که من دارمبه هم چون چشم عینک، دیدهٔ بازی که من دارم
چنین گر چشم لیلی پرده بردارد ز داغ دلبه صحرا می فتدگنجینهٔ رازی که من دارم
توانی پرده ای سنجید اگر راهی به دل دارینمی آید به گوش از ضعف آوازی که من دارم
شرر بر هستی پا در رکابم خنده ها داردرود دست و بغل، انجام و آغازی که من دارم
حزین افسانه کرد آخر به هر محفل غم دل رابه خاموشی زبان شکوه پردازی که من دارم