تناجی
حزین لاهیجی

شمارهٔ ۱۰۵

غافل که سینه، آتش آهن گداز داشتخون شد دلی که آن همه پیکان ناز داشت
او را از جور، نالهء عجزی که باز داشتخون ستمکشان اسیرش به گردن است