قصیدهٔ شمارهٔ ۳
در این شعر، شاعر به انسانها توصیه میکند که از دنیای مادی و آلودگیهای آن رها شوند و به پاکی جان و حقیقت بپردازند. او تأکید میکند که زندگی دنیوی فانی و گذراست و باید به دنبال معنای جاودان و حقیقت وجودی خود باشند. شاعر میگوید که انسان نباید به ظواهر دنیا دل ببندد، زیرا این دنیا همچون طعمهای است که به آسانی انسان را فریب میدهد. او همچنین به اهمیت آگاهی و بیداری از خواب غفلت اشاره میکند و انسانها را به جستجوی حقیقت و رشد درونی دعوت میکند. درنهایت، او از باغبانی ذهن و جان سخن میگوید و تأکید میکند که باید به زیباییهای درونی و معنوی خود رسیدگی کنیم.
رهاییت باید، رها کن جهان رانگه دار ز آلودگی پاکجان را
آزادی تو باید اهمیت داشته باشد، پس دنیا را رها کن و از آلودگیها محافظت کن تا جان پاکت سالم بماند.
به سر برشو این گنبد آبگون رابه هم بشکن این طبل خالیمیان را
شاعر ابتدا از ما میخواهد که از دلبستگی به این دنیای فانی و مادی (گنبد آبگون) دست بکشیم و به سوی تعالی روحی و معنوی حرکت کنیم. سپس، تأکید میکند که باید پوچیها و توهمات (طبل خالی میان) را رها کنیم و به دنبال ارزشهای واقعی و معنوی باشیم.
گذشتنگه است این سرای سپنجیبرو بازجو دولت جاودان را
این دنیا محل گذر و فانی است، بنابراین به دنبال حقیقت جاودانه و ابدی باش.
ز هر باد، چون گرد منما بلندیکه پست است همت، بلند آسمان را
هر وقت که به توفانی برخورد کردی، به یاد داشته باش که بلندی همت تو میتواند از هر بلندی دیگر بالاتر باشد، حتی اگر در لحظهای به نظر برسد که در شرایط دشواری قرار داری.
به رود اندرون، خانه عاقل نسازدکه ویران کند سیل آن خانمان را
انسان عاقل نباید در کنار رودخانه خانه بسازد، زیرا ممکن است سیل آن خانه را ویران کند.
چه آسان به دامت درافکند گیتیچه ارزان گرفت از تو عمر گران را
دنیا به راحتی تو را در دام خود میافکند و عمر باارزش تو را به قیمت کمی میگیرد.
ترا پاسبان است چشم تو و منهمیخفته میبینم این پاسبان را
چشم تو نظارت میکند بر من و من در خواب هستم و میبینم که این نگهبان (چشم تو) مراقب من است.
سمند تو زی پرتگاه از چه پویدببین تا به دست که دادی عنان را
اسب تو در لبه پرتگاه چه نیازی به دویدن دارد؟ ببین این عنان را به دست کی سپردی.
ره و رسم بازارگانی چه دانیتو کز سود نشناختستی زیان را
تو که هیچ چیز از اصول تجارت نمیدانی، چگونه میتوانی بفهمی که سود چیست و زیان چه معنایی دارد؟
یکی کشتی از دانش و عزم بایدچنین بحر پروحشت بیکران را
برای عبور از دریای وسیع و پرخطر جهالت، به یک کشتی از دانش و اراده نیاز داریم.
زمینت چو اژدر به ناگه ببلعدتو باری غنیمت شمار این زمان را
اگر زمین به ناگاه تو را ببلعد و به کام خود بگیرد، این لحظه را غنیمت بشمار.
فروغی ده این دیدهٔ کمضیا راتوانا کن این خاطر ناتوان را
ای روشنایی، این چشمان کمنور را روشن کن و این دل ناتوان را قوی و توانا ساز.
تو ای سالیان خفته، بگشای چشمیتو ای گمشده، بازجو کاروان را
ای سالهای خوابآلود، چشمانت را بگشا! ای کسی که گم شدهای، به دنبال کاروان برو و آن را پیدا کن.
مفرسای با تیرهرایی درون رامیالای با ژاژخایی دهان را
با انسانهای بیمحتوا و پرحرفی که فقط از روی ظاهر صحبت میکنند، همنشینی نکن و به دل خود نزن.
ز خوان جهان هرکه را یک نوالهبدادند و آنگه ربودند خوان را
هر که از سفرهٔ دنیا لقمهای برداشت و سپس آن سفره را از او برداشتند، به نوعی از نعمتها و فرصتها بیبهره مانده است.
به بستان جان تا گلی هست، پروینتو خود باغبانی کن این بوستان را
تا زمانی که زندگی و زیباییهایی در اطراف وجود دارد، از آن بهرهبرداری کن و خودت را در پرورش و مراقبت از این زیباییها مشغول کن.