شمارهٔ ۴۱
هوش مصنوعی: این شعر درباره درد و رنج دل و عشق ناتمام است. شاعر به وضعیت بیمار دل خود اشاره میکند و میگوید که کسی که به دلش رحم نمیآورد، نمیتواند حال دل شکستهاش را بفهمد. او از عشق خود، که تنها دارویی برای دلش نیست، صحبت میکند و از بیرحمی و غفلت معشوق خود گلایه میکند. دل او به خاطر جفا و بیوفایی طرف مقابل خونخون شده و او را به شدت دچار درد کرده است. شاعر همچنین به حسرت شبی که در کنار معشوق بوده و حالا در غفلت و دوری به سر میبرد، اشاره میکند و به نوعی احساس تنهایی و زاری انسانی را به تصویر میکشد.
آنکه ناید به دلش رحم ز بیماری دلکی به یاد آیدش از حال گرفتاری دل
هوش مصنوعی: کسی که به دلش رحم نمیآید و از درد دل دیگران بیخبر است، چگونه ممکن است که به یاد مشکلات آنها بیفتد؟
بس که دل بر سر دل ریختهای دل به رهشکه تو را نیست دگر راه ز بسیاری دل
هوش مصنوعی: چقدر برای دل خودت زحمت کشیدهای و دل را فدای عشق کردهای که دیگر راهی به جز این عشق برایت نمانده است و دلت پر از مهر و محبت شده است.
غیر عناب لب و نار رخ و سیب زنخنکند هیچ علاج دل و بیماری دل
هوش مصنوعی: هیچ چیزی نمیتواند به دل و درد آن درمانی ببخشد جز لبهایی شبیه به عناب و چهرهای مانند آتش و سیبی که بر زانو است.
دل ز بیداد تو خون گشت و به دل عرضه نکردآن جفای تو و آن رحم و وفاداری دل
هوش مصنوعی: دل به خاطر ظلم و ستم تو به شدت آسیب دیده است، اما نتوانسته است به تو نشان بدهد که چه قدر از رفتار ناپسند تو ناراحت است. در میان تمام بیوفاییها و بیرحمیها، دل هنوز به یاد محبت و وفاداریاش باقی مانده است.
دیده را زآن سبب ای دوست به جان دارم دوستبود آیا که شب هجر کند یاری دل
هوش مصنوعی: دوست عزیز، به همین خاطر است که چشمانم را دوست دارم، آیا میشود که در شب جدایی، دلیاریم را تنها بگذارم؟
دل ندیدم مگر اندر سر زلفین نگاررو به هرجا که نمودم ز طلبکاری دل
هوش مصنوعی: قلبی را ندیدهام مگر در بالای زلفهای معشوق، و هر جا که نگاه کردم، به دنبال دل خود بودم.
وحدتا بس که کند مویه و زاری دل زارمردمان را همه زار است دل از زاری دل
هوش مصنوعی: تنهایی و غم به حدی است که دلهای شکسته و پریشان مردم را به شدت به گریه و زاری میاندازد. همه دلها از این غم و اندوه پریشان و آشفته هستند.