غزل شمارهٔ ۱۵
هوش مصنوعی: در این قطعه، شاعر به خرابات میرود تا رندان را به حالتی معنوی دعوت کند. او به عنوان یک زاهد با عصا و سجاده، با یک خراباتی گفتگو میکند که او را به توبه و ترک زهد ظاهری دعوت میکند. خراباتی به او میگوید اگر دلی از درد عشق نچشد، نمیتواند از زاهدی خشک و بیمحتوا بیرون بیاید. این دردی که به او میدهد، عقل او را از خرافات آزاد میکند و او نزد معشوقش حاضر میشود.
شاعر در ادامه، با توصیف حالتی معنوی از خود میگوید که به مقامهای بالا دست مییابد. او متوجه میشود که در دنیای عشق، ذرات عالم مست عشق هستند و در حالت خاصی که نور الهی تابیده میشود، نه موجود و نه معدوم وجود دارد. این همه به او یادآوری میکند که درک و شناخت این رموز و اسرار به سادگی امکانپذیر نیست.
سحرگاهی شدم سوی خراباتکه رندان را کنم دعوت به طامات
به وقت سحر به سمت میخانه رفتم تا اهل خوش گذرانی و افراد مست را به عبادت دعوت کنم
عصا اندر کف و سجاده بر دوشکه هستم زاهدی صاحب کرامات
هوش مصنوعی: با عصایی در دست و سجادهای بر دوش، من زاهدی هستم که دارای ویژگیهای ویژه و کرامتهایی هستم.
خراباتی مرا گفتا که ای شیخبگو تا خود چه کار است از مهمات
هوش مصنوعی: یک فرد در حال نوشیدن مشروب به من گفت: ای شیخ، بگو ببینم مهمترین کارها چیست تا ببینیم خودم چه باید بکنم.
بدو گفتم که کارم توبهٔ توستاگر توبه کنی یابی مراعات
هوش مصنوعی: به او گفتم که کار من وابسته به توبه توست؛ اگر تو تصمیم به توبه بگیری، مرا در کنار خود خواهی یافت.
مرا گفتا برو ای زاهد خشککه تر گردی ز دُردیّ خرابات
فرد مست به من گفت که ازینجا برو.. تو آدم متعصبی هستی و عقاید خشکی داری که اگر اینجا با شراب مواجه شوی تر (منعطف) میگردی
اگر یک قطره دُردی بر تو ریزمز مسجد باز مانی وز مناجات
اگر یک قطره از شراب را بر تو بریزم، با توجه به اعتقادت و نجس بودن شراب دیگه نمیتونی به مسجد بری و نماز بخونی
برو مفروش زهد و خودنمائیکه نه زهدت خرند اینجا نه طامات
ازینجا برو و تظاهر به زهد و دینداری بیفایده است، زیرا نه کسی به زهد تو اهمیت میدهد و نه به ادعاهای بزرگ و توخالی.
کسی را اوفتد بر روی، این رنگکه در کعبه کند بت را مراعات
هوش مصنوعی: اگر کسی بر روی زمین بیفتد، این رنگی که در کعبه وجود دارد نشاندهندهی رعایت حال بتی است که آنجا قرار دارد.
بگفت این و یکی دُردی به من دادخِرِف شد عقلم و رست از خرافات
هوش مصنوعی: او این حرف را گفت و یک دردی به من داد، عقل من از کجفکری آزاد شد و از وهم و خیال رهایی یافت.
چو من فانی شدم از جان کهنهمرا افتاد با جانان ملاقات
هوش مصنوعی: زمانی که من از خودم و دنیای قدیم جدا شدم، با معشوقم روبهرو شدم.
چو از فرعون هستی باز رَستمچو موسی میشدم هر دم به میقات
زمانی که از وضع فرعونی خودم ( خود بینی و تکبر ) جدا شدم .. هر لحظه همانند موسی به ملاقات با خدا میرفتم.
چو خود را یافتم بالای کونینچو دیدم خویشتن را آن مقامات
هوش مصنوعی: وقتی به خودم واقف شدم و در بالای تمام موجودات قرار گرفتم، آنگاه موقعیتها و مقامهای خود را دیدم.
برآمد آفتابی از وجودمدرون من برون شد از سماوات
آفتاب و نور حق از وجود من بر آمد و درون وجودی من از تمام آسمان ها و کهکشان ها بیرون زد
بدو گفتم که ای دانندهٔ رازبگو تا کی رسم در قرب آن ذات
به او گفتم: ای کسی که به اسرار آگاه هستی، بگو تا کی به نزد آن وجود مقدس می رسم؟
مرا گفتا که ای مغرور غافلرسد هرگز کسی هیهات هیهات
به من گفت: ای مغرور و بیخبر، آیا کسی می رسد؟ هرگز هرگز
بسی بازی ببینی از پس و پیشولی آخر فرومانی به شهمات
درین راه بسیار بازی طولانی خواهی دید ولی اخر به مات شدن شاهت ( شطرنج ) خواهی رسید
همه ذرات عالم مست عشقندفرومانده میان نفی و اثبات
همه اجزای جهان تحت تأثیر عشق هستند و در حالتی از سردرگمی بین وجود و عدم ( ذرات منفی و مثبت ) به سر میبرند.
در آن موضع که تابد نور خورشیدنه موجود و نه معدوم است ذرات
در جایی که نور خورشید میتابد، نه چیزی وجود دارد و نه چیزی نابود شده است ( وجود داشتنش به نور خورشید وابسته است.
چه میگویی تو ای عطار آخرکه داند این رموز و این اشارات
هوش مصنوعی: ای عطار، تو چه میگویی؟ چه کسی میداند این رازها و نشانهها را؟