غزل شمارهٔ ۱۱۱
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و حالت مستی و شیدایی ناشی از آن صحبت میکند. شاعر میگوید که در حالتی از مستی و عشق به سر میبرد که از عقل و حال خود بیخبر است. او در جشنی به یاد عشقش، تنها به یاد درد و رنج دل خود نشسته است. مستان دیگری در این راه رفتهاند و او تنها مانده است. در این بادیه عشق، نه نقصی وجود دارد و نه کمالی. شعر به احساس عمیق عطار نسبت به معشوق و بیخبری او از حال خود اشاره دارد و در نهایت، او تنها آرزوی غیبت از دغدغهها و نگرانیهای عاشقانهاش را دارد.
از قوت مستیم ز هستیم خبر نیستمستم ز می عشق و چو من مست دگر نیست
هوش مصنوعی: در حالت مستی و شور عشق، از وجود خود بیخبرم و فقط به لذت نوشیدن میاندیشم؛ زیرا شوق و حالتی که دارم، مانند هیچکس دیگر نیست.
در جشن می عشق که خون جگرم ریختنقل من دلسوخته جز خون جگر نیست
هوش مصنوعی: در جشن عشق که برایم بسیار غمانگیز بود، جز درد و رنجی که درونم حس میکنم، چیزی دیگر وجود ندارد. دلم پر از حسرت و اندوه است.
مستانِ میِ عشق درین بادیه رفتندمن ماندم و از ماندن من نیز اثر نیست
هوش مصنوعی: عاشقان مست در این بیابان رفتند و من تنها ماندم، اما اکنون حتی نشانهای از ماندن من نیز وجود ندارد.
در بادیهٔ عشق نه نقصان نه کمال استچون من دو جهان خلق اگر هست و اگر نیست
هوش مصنوعی: در دنیای عشق نه چیزی کم است و نه چیزی کامل. من به مانند دو جهان، اگرچه وجود دارم یا ندارم.
گویند برو تا به درش برگذری بوکهیهات که گر باد شوم روی گذر نیست
هوش مصنوعی: میگویند به در او برو، شاید بگذری و او را ببینی. اما بعید است که اگر به باد تبدیل شوم، راهی برای عبور و دیدار او پیدا کنم.
زین پیش دلی بود مرا عاشق و امروزجز بیخبریم از دل خود هیچ خبر نیست
هوش مصنوعی: قبلاً دلی داشتم که بسیار عاشق بود، اما امروز هیچ خبری از دل خودم ندارم و کاملاً بیخبرم.
جانا اگرم در سر کار تو رود جاناز دادن صد جان دگرم بیم خطر نیست
هوش مصنوعی: عزیزم، اگر تمام وجودم را برای تو بدهم، از اینکه جانم در خطر باشد هراسی ندارم.
در دامن تو دست کسی میزند ای دوستکاو در ره سودای تو با دامن تر نیست
هوش مصنوعی: در آغوش تو کسی قرار نمیگیرد، ای دوست، که در مسیر عشق تو دلش نلرزد.
دانی که چه خواهم من دلسوخته از توخواهم که نخواهم، دگرم هیچ نظر نیست
هوش مصنوعی: میدانی که من دلسوخته چه میخواهم؟ از تو چیزی نمیخواهم و به هیچ چیز دیگر هم توجهی ندارم.
عطار چنان غرق غمت شد که دلش رایک دم دل دل نیست زمانی سر سر نیست
هوش مصنوعی: عطار به قدری در غم خود غرق شده است که حتی در دلش نیز لحظهای آرامش و قرار ندارد. او هیچ زمانی احساس راحتی نمیکند و همیشه در دردی عمیق به سر میبرد.