غزل شمارهٔ ۲۲۹
هوش مصنوعی: این شعر درباره عاشقپیشگی و درد و رنج ناشی از آن است. شاعر با اشاره به زیباییهای معشوق، از تأثیرات عاطفی و روحی او بر خود میگوید. او بیان میکند که اگر زلفهای معشوق، جانش را به دسیسهای بکشند، در جمع دیگران هم خود را فراموش کرده و به عشق او غرق خواهد شد. او به زیباییهای معشوق اشاره میکند که میتواند دلش را شاد کند یا به نوعی آن را در عذاب نگه دارد. شاعر نیز به سفر روحی اشاره دارد و میگوید که عاشق بیپول نمیتواند عشق را به طور کامل تجربه کند. در نهایت، او از وضعیت عاطفی خود سخن میگوید و به احساساتش در کمبود عشق و مهر اشاره میکند.
گر از گره زلفت جانم کمری سازددر جمع کلهداران از خویش سری سازد
هوش مصنوعی: اگر از گره ی زلف تو جانم را به کمری تبدیل کند، در جمع بزرگترها و سران هم به خودی خود گردنکشی میکند و سربلند میشود.
گردون که همه کس را زو دست بود بر سراز دست سر زلفت هر شب حشری سازد
هوش مصنوعی: آسمان که بر سر همه سایه دارد، هر شب به واسطهی موهای تو جشن و شوری به راه میاندازد.
طاوس فلک هر شب شد سوخته بال و پرهم شمع رخت سوزد گر بال و پری سازد
هوش مصنوعی: طاوس آسمان هر شب، از شدت غم و خیال، بال و پرش سوخته است و همچنین شمع چهرهات میسوزد اگر محبتی و دلی برای پرواز داشته باشد.
بنمای لب و رویت تا این دل بیمارمیا به بتری گردد یا گلشکری سازد
هوش مصنوعی: ای معشوق، چهره و لبخند زیبای خود را نشان بده تا این دل بیمار و رنجور من یا بهبود یابد یا سرشار از عشق و زیبایی شود.
جان عزم سفر دارد زین بیش مخور خونشتا بو که ز خون دل زاد سفری سازد
هوش مصنوعی: جان آماده سفر است، پس بیش از این نمیتوانی آزارش دهی. چنانچه به او فشار بیاوری، او از درد دلش سفری سخت خواهد ساخت.
این عاشق بی زر را زر نیست تو میخواهیچون وجه زرش نبود از وجه زری سازد
هوش مصنوعی: این عاشق که هیچ مالی ندارد، چطور میتواند به تو چیزی بدهد؟ تو انتظار داری که از چیزی که در دسترسش نیست، چیزی بسازد.
تا زر نبود اول تا جان ندهد آخردیوانه بود هر کو با سیمبری سازد
هوش مصنوعی: تا زمانی که طلا نباشد، هیچچیز ارزشمند نیست و تا زمانی که جان داده نشود، هیچ چیز بیمعنی نیست. هر کسی که با نقره کار کند، دیوانه است.
دیری است که میسازم تا بو که بسازی توچون تو بنَمیسازی دل با دگری سازد
هوش مصنوعی: مدتی است که من تلاش میکنم تا برای تو تغییر کنم، اما چون تو حاضر به تغییر نیستی، دل من سراغ دیگری میرود.
چون نیست ز یاقوتت هم قوت و هم قوتمعطار کنون بی تو قوت از جگری سازد
هوش مصنوعی: چون تو یاقوت من نیستی، نه نیرویی از تو دارم و نه از وجودت بهرهای میبرم. اکنون عطار، بدون تو، نیرویی را از دلش میسازد.