غزل شمارهٔ ۴۳۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به عشق و دلدادگی خود اشاره میکند و از درد و رنجی که به خاطر زلف محبوباش متحمل میشود، سخن میگوید. او میگوید که دلش در زلف محبوب گرفتار شده و این زلف چنان او را مجروح کرده که جانش از آن میسوزد. شاعر آرزو میکند که ای کاش محبوبش به قلب او رحم کند و در دردش کمک کند. او نگران این است که دلش دیگر هیچ اهمیتی نداشته باشد، اما هنوز هم خواهان وصال و نزدیکی به محبوباش است. در پایان، شاعر به عدم یافتن کسی که ارزش عشقش را بفهمد، افسوس میخورد و از بیکسی خود مینالد.
بنمود رخ از پرده، دل گشت گرفتارشدانی که کجا شد دل در زلف نگونسارش
هوش مصنوعی: چهرهاش را نمایان کرد و دل من گرفتار او شد. میدانی دل کجا افتاد؟ در دلبستگی به زلف پریشان او.
از بس که سر زلفش در خون دل من شددر نافهٔ زلف او دل گشت جگرخوارش
هوش مصنوعی: به اندازهای که موهای او دل مرا آزار داده و دردناک کرده است، در دلم به خاطر زلفهای او، احساس رنج و عذابی عمیق دارم.
چون مشک و جگر دید او در ناک دهی آمدناک از چه دهد آخر خاکی شده عطارش
هوش مصنوعی: چون او مشک و جگر را در ناک دید، از خود پرسید که چرا باید در این حال، خاکی شده، عطار را سرزنش کند.
ای کاش چو دل برد او بارش دهدی باریچون بار دهد دل را چون دل ندهد بارش
هوش مصنوعی: ای کاش اگر او دل را به خود میکشید، ما هم بتوانیم بار سنگینی از آنچه بر دل داریم را تحمل کنیم. اما اگر دل نتواند این بار را بر دوش بکشد، دیگر چه فایدهای دارد؟
جانا چو دلم دارد درد از سر زلف توبگذار در آن دردش وز دست بمگذارش
هوش مصنوعی: عزیزم، وقتی دلم به خاطر موهای زیبای تو دچار درد و رنج میشود، بگذار که این درد در دلش باقی بماند و از دستش ندهد.
بردی دلم و پایش بستی به سر زلفتدل باز نمیخواهم اما تو نکو دارش
هوش مصنوعی: دل مرا با زیباییهای خودت اسیر کردی و به زلفهایت گره زدی. هرچند که دیگر نمیخواهم دل را به دست آوردی، اما امیدوارم خوب از آن نگهداری.
تا بو که به دست آرم یک ذره وصال توجان میبفروشم من کس نیست خریدارش
هوش مصنوعی: تا زمانی که بتوانم حتی یک لحظه از عشق تو را به دست آورم، جان خود را میفروشم، اما هیچکس نیست که این جان را بخرد.
چون نیست وصالت را در کون خریداریعطار کجا افتد یک ذره سزاوارش
هوش مصنوعی: وقتی که ارتباط و وصال تو در این جهان خریدار ندارد، پس چطور ممکن است حتی یک ذره از آن شایسته تو باشد؟