غزل شمارهٔ ۵۱۳
هوش مصنوعی: این شعر به عمق وجود انسان و رابطهاش با حقیقت و عالم اشاره دارد. شاعر بیان میکند که او نه تنها جسم و جان ندارد، بلکه در واقع از خود چیزی ندارد. او بر این باور است که وجودش در گنجینهای پنهان است و حقیقتی عمیق در دل دارد.
شاعر به این موضوع میپردازد که در حالی که همه چیز پر از وجود اوست، خودش در میان آن پنهان مانده است و نمیتواند درباره این گنج و رازهایش سخن بگوید، زیرا در این دوران، زبان و قدرت بیان ندارد.
او میگوید که اگر از او بخواهند تا رازی را بگوید، نمیتواند به دلیل اینکه در وجودش زیربنای بزرگتری وجود دارد. شاعر به وحدت و یگانگی با خداوند اشاره میکند و بیان میکند که اگر چه در ظواهر محدودیتهایی وجود دارد، در باطن وحدت روحانی را تجربه میکند. در نهایت، به عشق الهی و پیوند با حقیقت درونی خود اشاره دارد که او را از چنبرههای مادی رها میسازد.
ازین کاری که من دارم نه جان دارم نه تن دارمچون من من نیستم، آخر چرا گویم که من دارم
هوش مصنوعی: من در این کار که انجام میدهم نه روحی دارم و نه تن و جسمی. چون خودم را وجود ندارم، پس چرا بگویم که چیزی دارم؟
تن و جان محو شد از من، ز بهر آنکه تا هستمحقیقت بهر دل دارم شریعت بهر تن دارم
هوش مصنوعی: بدن و جان من به خاطر این که وجود دارم، از بین رفته است؛ زیرا برای دل، حقیقت را دارم و برای جسم، قوانین و مقررات را.
همه عالم پر است از من ولی من در میان پنهانمگر گنج همه عالم نهان با خویشتن دارم
هوش مصنوعی: در همه جا نشانههایی از وجود من وجود دارد، اما من خودم را در دلهای مردم پنهان کردهام. همانطور که گنجهای بزرگ در زمین مدفوناند، من نیز در درون خودم یک گنج پنهان دارم.
اگر خواهی که این گنجت شود معلوم دم درکشکه سر این چنین گنجی نه بهر انجمن دارم
هوش مصنوعی: اگر میخواهی گنجی که داری، نمایان شود، آن را با دیگران در میان بگذار؛ زیرا اینگونه گنجها برای تنها بودن نیستند.
اگر ذرات این عالم زبان من شود دایمنیارم گفت ازو یک حرف و چندانی سخن دارم
هوش مصنوعی: اگر تمام اجزای این دنیا بخواهند سخن بگویند، هرگز نمیتوانم حتی یک کلمه درباره او بگویم، زیرا از او موضوعات بسیار زیادی برای گفتن دارم.
مرا گویی که حرفی گوی از اسرار گنج جانچه گویم چون درین معرض نه نطق و نه دهن دارم
هوش مصنوعی: مرا میگویی که از رازهای وجود و روح صحبت کنم، اما چه بگویم وقتی که در این وضعیت نه توانایی صحبت دارم و نه زبانی برای بیان آنچه در دل دارم.
میان خیل نا اهلان سخن چون با میان آرمکه من اینجا به یک یک گام صد صد راهزن دارم
هوش مصنوعی: در میان جمع افراد ناآگاه، چگونه باید صحبت کنم وقتی که میدانم در اینجا به ازای هر قدمی که برمیدارم، صدها مانع و مشکل وجود دارد؟
چو از کونین آزادم، نگویم سر خود با کسمرا این بس که من در سینه سر سرفکن دارم
هوش مصنوعی: وقتی از بندهای دنیا آزاد باشم، نیازی نیست که با هیچکس دربارهی خودم صحبت کنم. این برایم کافی است که در درونم راز بزرگی دارم که همیشه در قلبم جاودان است.
اگر از سر این گنجت خبر باید به خاکم روبپرس از من در آن ساعت که سر زیر کفن دارم
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از ارزش و گنج واقعی من آگاه شوی، در زمانی که من در زیر خاک هستم و آخرین لحظات زندگیام را میگذرانم، از من بپرس.
از آن سلطان کونینم که دارالملک وحدت رادرون گلخنی مانده نه خرقه نی وطن دارم
هوش مصنوعی: من از آن پادشاه بزرگ جهان هستم که تنها در یک مکان محدود و کوچک زندگی میکنم و نه پوشش خاصی دارم و نه تعلق خاطر به وطن.
چو زلفش را دو صد گونه شکن دیدم ز پیش و پسمیان بسته به زناری سر یک یک شکن دارم
هوش مصنوعی: وقتی زلف او را با انواع و اقسام مختلفی از شکنها مشاهده کردم، متوجه شدم که از دو طرف و در میان، به طرزی زیبا و با یک نوار بسته شده است و به همین دلیل، هر یک از شکنهایش را به یاد دارم.
نسیمی گر نمییابم ز زلف یوسف قدسمندارم هیچ نومیدی که بوی پیرهن دارم
هوش مصنوعی: اگر از زیبایی و جذابیت یوسف خبری نیست، من هیچ ناامیدی ندارم چون بوی پیراهنش را به یاد دارم.
چه میگویم که زلف او مرا برهاند از چنبربه گرد جملهٔ عالم در آورده رسن دارم
هوش مصنوعی: من در حیرتم که چه بگویم، زیرا زلف او به گونهای مرا در میکشاند که از دام دنیا رها شوم، در حالی که خودم در دسترس این دام قرار دارم.
فرید از یک شکن زنار اگر بربست من با اوبه سوی صد شکن دیگر ز صد سو تاختن دارم
هوش مصنوعی: اگر فرید از یک زنجیر خودش را رها کند، من با او در مسیر صد زنجیر دیگر، از هر سمت و سو، شروع به حرکت میکنم.