غزل شمارهٔ ۵۳۲
هوش مصنوعی: در این شعر عاشقانه، شاعر از درد و رنجی که عشق معشوق برایش به همراه دارد، سخن میگوید. او از سوز و گداز درونیاش بهخاطر دوری از جمال معشوق و آرزوهایش برای دیدن او صحبت میکند. بیان میکند که غم عشق او را آزار میدهد و به شدت تحت تأثیر زیبایی معشوقش است. اشکهایش به خاطر این عشق سوزان، همچون نوشیدنی غمانگیز میریزد و هیچ چیزی نمیتواند او را آرام کند. شاعر همچنین اشاره میکند که حتی اگر دیگران به او قوت قلب دهند، در غم عشق معشوق خود فرورفته است و هیچ چیز نمیتواند جایگزین محبت او شود. شهرت و ثروت معشوق به تنهایی نمیتواند مرهمی بر درد دلش باشد.
خبرت هست که خون شد جگرموز می عشق تو چون بی خبرم
هوش مصنوعی: میدانی که دل من به خاطر عشق تو تیشه به جانش خورده و خون گریه میکند، اما تو از حال من بیخبری.
زآرزوی سر زلف تو مدامچون سر زلف تو زیر و زبرم
هوش مصنوعی: به خاطر آرزوی موهای زیبای تو، دائماً در حال آشفتگی و بیقراری هستم، درست مثل خود آن موهای تو که همیشه در هم و بر هم هستند.
نتوان گفت به صد سال آن غمکز سر زلف تو آمد به سرم
هوش مصنوعی: نمیتوان به طول صد سال گفت که آن احساسی که از سر زلف تو با من آمده است، چه بوده است.
میتپم روز و شب و میسوزمتا که بر روی تو افتد نظرم
هوش مصنوعی: من همیشه در حال تپش و سوزش هستم تا اینکه نگاه من به چهره تو بیفتد.
خود ز خونابهٔ چشمم نفسینتوانم که به تو در نگرم
هوش مصنوعی: به دلیل گریههای زیاد و درد عمیقی که در قلبم دارم، نمیتوانم به تو نگاه کنم.
گر به روز اشک چو در میبارممیبر آید دل پر خون ز برم
هوش مصنوعی: اگر روزی مانند باران اشک بریزم، دل پر از خونم از سینهام بیرون میآید.
چون نبینم نظری روی تو منبه تماشای خیال تو درم
هوش مصنوعی: وقتی که نتوانم نگاهی به روی تو بیندازم، برایم تماشای خیالت کافی است.
گر نخوردی غم این سوخته دلغم عشق تو بخوردی جگرم
هوش مصنوعی: اگر غم دل سوختهام را نچشیدی، غم عشق تو جگر مرا سوزانده است.
چند گویی که تو خود زر داریپشت گرمی تو غمت را چه خورم
هوش مصنوعی: چرا مدام میگویی که دارای ثروت و قدرت هستی؟ غمی که به خاطر تو دارم را چه کنم؟
دور از روی تو گر درنگریپشت گرمی است ز روی چو زرم
هوش مصنوعی: اگر از چهره تو دور شوم، تنها چیزی که به یاد میآورم، دلگرمی است که از دیدار تو کسب کردهام.
روی عطار چو زر زان بشکستکه زری نیست به وجه دگرم
هوش مصنوعی: وقتی عطار از من جدا شد، مانند زری که در اثر شکستگی ارزشش را از دست داده، من نیز دیگر به هیچ وجه ارزشی ندارم.