غزل شمارهٔ ۵۵۶
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از احساس ناپاکی و عدم شایستگی خود سخن میگوید و خود را در مقامی پایینتر از دیگران میبیند. او میگوید که نمیداند چرا در میان مردان قرار گرفته است، وقتی که خود را مردی شجاع نمیداند. بهدنبال رهایی از خود است و دشمنی خویشتن را نمیشناسد. دلش پر از آرزوها و اشیا بیمقدار است و خود را در مقایسه با سنجاقی ناکام میبیند. از وضعیتی رنج میبرد که عشق او را به شدت گیج کرده و به دنبال تسلی و آرامش میگردد، اما میگوید که علاجی برای صبر و حوصلۀ او نمیداند. او حس میکند که وجودش در این دنیای پرآشفتگی بیمعناست و در نهایت هم به دامن عطار اشاره میکند، ولی به این نتیجه میرسد که او هیچ دامن و یا مصدری برای کمک به خود ندارد.
چو خود را پاک دامن می ندانممقامی به ز گلخن می ندانم
هوش مصنوعی: هرگاه خود را فردی پاک و بیگناه احساس نکنم، چه مکانی را بالاتر از یک مکان ناپاک نمیدانم.
چرا اندر صف مردان نشینمچو خود را مرد جوشن می ندانم
هوش مصنوعی: چرا باید در میان مردان بنشینم، وقتی که خودم را به عنوان یک مرد واقعی نمیشناسم؟
بیا تا ترک خود گیرم که خود رابتر از خویش دشمن می ندانم
هوش مصنوعی: بیایید تا از خودم فاصله بگیرم، زیرا به خودم بیشتر از هر دشمنی اعتماد ندارم.
دلی کز آرزوها گشت پر بتمن آن دل را مزین می ندانم
هوش مصنوعی: دلی که از خواستهها و آرزوها پر شده، برای من ارزش و زیبایی ندارد.
چو عیسی از یکی سوزن فروماندمن این بت کم ز سوزن می ندانم
هوش مصنوعی: من همچنان از شدت عشق و شوق مانند عیسی که از سوزن عبور نمیکند، عاجز ماندهام و این معشوق هم برای من کمتر از آن سوزن نمیباشد.
مرا جانان فروشد در غمت جاناگرچه جان معین می ندانم
هوش مصنوعی: عزیزم به خاطر غم تو جانم را میفروشد، هرچند نمیدانم که آیا جان دیگری نیز به من کمک خواهد کرد یا نه.
چنان در عشق تو سرگشته گشتمکه جانم گم شد و تن می ندانم
هوش مصنوعی: در عشق تو به حدی حیران شدم که گویی جانم را گم کردهام و دیگر نمیدانم جسمم کجاست.
مرا هم کشتی و هم سوختی زارچه میخواهی تو از من می ندانم
هوش مصنوعی: من هم غرق کردی و هم به شدت زجرم دادی، نمیدانم تو از من چه میخواهی.
گهی گویی که تن زن صبر کن صبرعلاج صبر کردن می ندانم
هوش مصنوعی: گاهی میگویی که باید صبر کنی، اما من نمیدانم که چگونه صبر کردن خودش درمانی است.
گهی گویی مرا بستان ورستیز صد خرمن یک ارزن میندانم
هوش مصنوعی: گاهی میگویی مرا بگیر و گاهی از من دور میشوی، اما من نمیدانم که در این حال چه چیزی را از دست میدهم، حتی اگر از بهای زیادی باشد، به اندازهای کم که قابل توجه نیست.
چون من یک ذرهام نه هست و نه نیستهمه خورشید روشن می ندانم
هوش مصنوعی: من یک ذره کوچک هستم که نه وجود واقعی دارم و نه عدم، ولی همه نور و روشنی را میشناسم.
فرو رفتم در این وادی کم و کاستتو میدانی اگر من می ندانم
هوش مصنوعی: در این مسیر وارد شدم، با تمامی کاستیها و نقصها، تو بهتر از من میدانی در چه وضعیتی هستم، حتی اگر من خودم ندانم.
درین حیرت دل حیران خود راطریقی به ز مردن می ندانم
هوش مصنوعی: در این حالت که دلم در حیرت و سرگردانی به سر میبرد، هیچ راهی برایم بهتر از مرگ به نظر نمیرسد.
که گیرد دامن عطار ازین پسچو او را هیچ دامن می ندانم
هوش مصنوعی: از این پس، هر کس به عطار (شاعر و عارف بزرگ) نزدیک شود، دیگر نمیتواند او را از خود دور کند، زیرا من هیچ ارتباط و وابستگی به کسی جز او نمیشناسم.