غزل شمارهٔ ۵۷۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به عشق و محبتش به معشوقهاش میپردازد و از longing (فراق) و وسوسههای دل میگوید. او در پی روی معشوق است و احساساتش را به تصویر میکشد؛ عشق او چنان قوی است که حاضر است در هر شرایطی به معشوق وفادار بماند. شاعر از سرگشتگی عاشقان دیگر نیز سخن میگوید و بیان میکند که عشق موجب تسخیر دلها و تبدیل آنها به اسیران محبت میشود. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که هیچ چیزی نمیتواند او را از عشق به معشوق جدا کند.
چشم از پی آن دارم تا روی تو میبینمدل را همه میل جان با سوی تو میبینم
هوش مصنوعی: چشمم به دنبال توست تا چهرهات را ببینم و دل من تمام خواستهاش را به سمت تو میفرستد.
تا جان بودم در تن رو از تو نگردانمزیرا که حیات جان باروی تو میبینم
هوش مصنوعی: تا زمانی که زندهام و در بدنم هستم، از تو روی نگردانم؛ چون زندگیام را در حضور تو میبینم.
بس عاشق سرگردان از عشق تو لب برجانآواره ز خان و مان بر بوی تو میبینم
هوش مصنوعی: بسیاری از عاشقان گمگشته به خاطر عشق تو، از زندگی و خانه خود آواره شدهاند و فقط به خاطر عطر تو به این سو و آن سو میروند و میبینم.
از عشق تو نشکیبم گر خوانی و گر رانیزیرا که دل افتاده در کوی تو میبینم
هوش مصنوعی: من از عشق تو نمیتوانم تحمل کنم، خواه مرا بخوانی و خواه دور کنی، زیرا دل من در کوی تو به سر میبرد و به تو وابسته است.
هر جا که یکی بیدل از عشق تو بی حاصلسرگشته و بی منزل سر کوی تو میبینم
هوش مصنوعی: هرجایی که فردی عاشق و متاثر از عشق تو را ببینم که بیهدف و بیخانمان در کوی تو wandering میکند.
آن دل که بود سرکش گشته است اسیر عشقاندر خم چوگانت چون گوی تو میبینم
هوش مصنوعی: دل سرکش و آزاد من حالا به دام عشق افتاده و در دایرهی جادوئی تو گرفتار شده است. مانند گوی، من خودم را در آن میبینم.
گفتم که مگر کلی وصل تو بدانستمصد جان و دل خود را یک موی تو میبینم
هوش مصنوعی: گفتم شاید که با وصالت به کمالی برسم، اما اکنون میبینم که حتی یک تار موی تو برای من از همه جانها و دلها重要تر است.
عطار مگر روزی ترکیش بود درسرکامروز به عشق اندر هندوی تو میبینم
هوش مصنوعی: عطار در گذشته عشق را در دل خود احساس میکرد، اما امروز در عشق تو آن احساس را به روشنی میبینم.