حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد
هوش مصنوعی: در این شعر، داستان یک دختر زیبا و دلربا از شهریار و یک درویش روایت میشود. درویش با دیدن زیبایی دختر، دچار عشق و جنون میشود و در بیتابی برایش نانش را از دست میدهد. خندهی دختر در دل درویش اثر عمیقی میگذارد و او را میسوزاند. روزهای بسیاری به خاطر یاد آن خنده و زیبایی دختر، در زحمت و افسردگی سپری میشود و در عذاب است. نهایتاً شب و روزش به یاد او میگذرد و با احساس عدم امید، به سرنوشتش راضی میشود. اما وقتی دختر از اشک او باخبر میشود، به او زنگ خطر میدهد که دیگران قصد آسیب به او را دارند. درویش در جواب، عشق و شیداییاش را بیان میکند و خطاب به دختر میگوید که هرگز نمیتواند از یاد او برود. در نهایت، دختر توضیح میدهد که خندهاش از سر محبت نبوده و نتیجهاش این است که عشق او بینتیجه مانده است.
شهریاری دختری چون ماه داشتعالمی پر عاشق و گمراه داشت
هوش مصنوعی: پادشاهی دختری زیبا و چون ماه داشت که در سرزمینش، عاشقان و افرادی گیج و حیران بسیار بودند.
فتنه را بیداریی پیوست بودزآنک چشم نیمخوابش مست بود
هوش مصنوعی: فتنه و آشفتگی به بیداری و هشیاری وابسته است، زیرا چشمهایی که نیمهخوابند، غرق در مستی و خواباند.
عارض از کافور و زلف از مشک داشتلعل سیراب از لبش، لب خشک داشت
هوش مصنوعی: او چهرهای با عطر کافور و مویی خوشبو همچون مشک داشت، اما لب شیرینش بینوشیدنی و ترکخورده به نظر میرسید.
گر جمالش ذرهای پیدا شدیعقل از لایعقلی رسوا شدی
هوش مصنوعی: اگر حتی جایی از زیباییاش نمایان شود، عقل از نادانیاش شرمنده میشود.
گر شکر طعم لبش بشناختیاز خجل بفسردی و بگداختی
هوش مصنوعی: اگر طعمی شیرین و لذتبخش لبانش را میدانستی، از خجالت چنان ذوب و خراب میشدی که دیگر نمیتوانستی خودت را کنترل کنی.
از قضا میرفت درویشی اسیرچشم افتادش بر آن ماه منیر
هوش مصنوعی: روزگار بهطور ناخودآگاه، درویشی به زیبایی چشمان کسی که مانند ماه میدرخشد، چشمش افتاد.
گردهای در دست داشت آن بینوانان آوَن مانده بُد بر نانوا
هوش مصنوعی: یک شخص بیکسی در دستش تکهای نان داشت که از نانهای باقیمانده بود و به فروشنده نان نشان میداد.
چشم او چون بر رخ آن مه فتادگرده از دستش شد و در ره فتاد
هوش مصنوعی: چشم او به چهره آن محبوب رخسار افتاد و زیبایی او سبب شد تا هرچه در دست داشت از دستش بیفتد و زمینگیر شود.
دختر از پیشش چو آتش برگذشتخوش درو خندید خوشخوش برگذشت
هوش مصنوعی: دختر زمانی که از کنار او عبور کرد، مانند آتش داغ و پر انرژی بود. او در حین عبور لبخندی خوشحال و شاداب به چهره داشت و از کنار او با شوق گذشت.
آن گدا پس خندهٔ او چون بدیدخویش را بر خاک غرق خون بدید
هوش مصنوعی: آن گدا وقتی که خندهٔ او را دید، خود را در حالی یافت که در خونش غرق شده است.
نیم نان داشت آن گدا و نیم جانزان دو نیمه پاک شد در یک زمان
هوش مصنوعی: یک گدا تنها نیم نان و نیم جان داشت، اما با همین نیمهها، به یکباره از همه چیز پاک و رها گردید.
نه قرارش بود شب نه روز همدم نزد از گریه و از سوز هم
هوش مصنوعی: او نه در روز آرامش داشت و نه در شب، از شدت گریه و سوزش هم هیچ کس را به خود نزدیک نکرد.
یاد کردی خندهٔ آن شهریارگریه افتادی برو چون ابر زار
هوش مصنوعی: وقتی به یاد خنده آن پادشاه افتادی، به حالت گریه درآمدی؛ پس مانند ابری که میبارد، برو.
هفت سال القصه بس آشفته بودبا سگان کوی دختر خفته بود
هوش مصنوعی: بعد از گذشت هفت سال، او به شدت پریشان و آشفته خاطر بود و در حالی که در محلهای زندگی میکرد که دختر محبوبش در آنجا خوابیده بود.
خادمان دختر و خدمتگرانجمله گشتند ای عجب واقف بر آن
هوش مصنوعی: بندههای دختر و خدمتکاران همه متوجه شدند، چه شگفتی که از آن خبر داشتند.
عزم کردند آن جفاکاران به جمعتا ببرند آن گدا را سر چو شمع
هوش مصنوعی: آن سختدلها تصمیم گرفتند تا آن گدا را مثل شمع جمع کنند و ببرند.
در نهان دختر گدا را خواند و گفتچون تویی را چون منی کی بود جفت؟
هوش مصنوعی: او در دل دختر گدا را به نزد خود فراخواند و گفت: با وجود اینکه تو مانند من نیستی، چگونه ممکن است جفت من باشی؟
قصد تو دارند، بگریز و بروبر درم منشین، برخیز و برو
هوش مصنوعی: آنها به دنبال تو هستند، پس فرار کن و اینجا نمان، از جا برخیز و برو.
آن گدا گفتا که من آن روز دستشستهام از جان که گشتم از تو مست
هوش مصنوعی: گدا گفت که من در آن روز از زندگی دست برداشتهام و به خاطر عشق تو دیوانه شدم.
صد هزاران جان چون من بیقرارباد بر روی تو هر ساعت نثار
هوش مصنوعی: صدها هزار نفر مانند من هستند که به عشق تو هر لحظه جانشان را فدای تو میکنند.
چون مرا خواهند کشتن ناصوابیک سؤالم را به لطفی دِه جواب
هوش مصنوعی: وقتی که میخواهند بیدلیل مرا از بین ببرند، فقط یک سوال دارم که امیدوارم با محبت به آن پاسخ دهند.
چون مرا سر میبریدی رایگاناز چه خندیدی تو در من آن زمان
هوش مصنوعی: زمانی که تو مرا بیدلیل مجروح کردی، چرا در آن لحظه به من میخندیدی؟
گفت: چون میدیدمت، ای بیهنر!بر تو میخندیدم آن، ای بیخبر!
هوش مصنوعی: وقتی تو را میدیدم، ای کسی که هنر نداری، به تو میخندیدم، ای بیخبر از حال خود.
بر سر و روی تو خندیدن رواستلیک در روی تو خندیدن خطاست
هوش مصنوعی: میتوان به چهرهات خندید ولی اینکه به خود تو بخندند، نادرست است.
این بگفت و رفت از پیشش چو دودهر چه بود اصلا همه آن هیچ بود
هوش مصنوعی: او این را گفت و مانند دود از پیش او رفت، و تمام آنچه که بود در واقع هیچ بود.