حکایت مردی که پس از مرگ حقهای زر او بازمانده بود
هوش مصنوعی: مردی بیخبر از حقهای زر فوت میکند و پس از سالها، فرزندش او را در خواب میبیند که صورتش مانند موش و چشمانش پر از آب است. از او میپرسد که چرا اینجا آمده و آن مرد توضیح میدهد که زر را در این مکان پنهان کرده و نمیداند چرا کسی به آنجا نرفته است. همچنین میگوید که هر کسی که به دنبال زر باشد، به این شکل درمیآید. او به پسرش نصیحت میکند که از مهر زر بپرهیزد و آن را رها کند.
حقهای زر داشت مردی بیخبرچون بمرد و زو بماند آن حقه زر
هوش مصنوعی: مردی نادان یک حقه طلا داشت و زمانی که مرد، آن حقه طلا برای او باقی ماند.
بعد سالی دید فرزندش به خوابصورتش چون موش و دو چشمش پر آب
هوش مصنوعی: پس از گذشت یک سال، او در خواب دید که فرزندش چهرهاش مثل موش شده و چشمانش پر از اشک است.
پس در آن موضع که زر بنهاده بودموشی اندر گرد آن میگشت زود
هوش مصنوعی: در مکانی که طلا گذاشته شده بود، موشی به سرعت دور آن میچرخید.
گفت فرزندش کزو کردم سؤال«کز چه این جا آمدی؟ بر گوی حال»
هوش مصنوعی: فرزندش از او پرسید که چرا به اینجا آمدهای و حال و احوالش را بگو.
گفت: «زر بنهادهام این جایگاهمن ندانم تا بدو کس یافت راه»
هوش مصنوعی: گفت که من طلا را در اینجا گذاشتهام، ولی نمیدانم تا وقتیکه کسی به آن دسترسی پیدا کند، چه زمانی اینجا خواهد بود.
گفت: «آخر صورت موشت چراست؟»گفت: هر دل را که مهر زر بخاست
هوش مصنوعی: در آخر گفت که چرا چهره موش به این صورت است؟ پاسخ داد که هر دلی که عشق طلا را بخواهد، چنین حالتی خواهد داشت.
صورتش اینست و در من مینگرپند گیر و زر بیفکن ای پسر!
هوش مصنوعی: اینطور که به نظر میرسد، او ظاهری زیبا دارد ولی مهمتر از آن، به باطن و دل او توجه کن. از تجربیات و درسهایی که از او میگیری بهرهمند شو و از چیزهای بیارزش فاصله بگیر، پسرم.