حکایت مردی غازی و مردی کافر که مهلت نماز به یکدیگر دادند
هوش مصنوعی: در این داستان، یک غازی (جنگجو) مسلمان از یک کافر میخواهد تا به او مهلت دهد تا نماز بگذارد. زمانی که کافر نیز همین درخواست را دارد، در حین نماز، سرش را بر خاک میگذارد. غازی با دیدن این صحنه، قصد میکند او را به قتل برساند ولی صدایی از آسمان او را از این کار بازمیدارد و درباره وفاداری و تعهد صحبت میکند. غازی متوجه میشود که کافر در رعایت وفا از او پیشی میگیرد و به او را نصیحت میکند که باید همانطور که با خود رفتار میکند، با دیگران نیز رفتار کند.
در ادامه، کافر از غازی میخواهد تا به او فرصت دهد تا به اسلام روی آورد و ابراز پشیمانی میکند که پیش از این، بیوفایی کرده است. او از بیوفایی غازی نگران میشود و سرانجام تصمیم میگیرد به دین اسلام بگراید. این داستان به ترویج وفاداری و ارزشهای اخلاقی در روابط انسانی میپردازد.
غازیی از کافری بس سرفرازخواست مهلت تا که بگزارد نماز
هوش مصنوعی: یک جنگجو از کافران با افتخار خواست که به او مهلت دهند تا بتواند نماز بخواند.
چون بشد غازی نماز خویش کردبازآمد جنگ هر دم بیش کرد
هوش مصنوعی: زمانی که غازی نماز خود را به پایان رساند، بار دیگر به میدان جنگ بازگشت و هر لحظه شدت جنگ بیشتر شد.
بود کافر را نمازی زان خویشمهل خواست او نیز بیرون شد ز پیش
هوش مصنوعی: کافر نمازی از خود داشت و به همین خاطر، خواست که بیرون برود و از پیش کسی جدا شد.
گوشهای بگزید کافر پاکترپس نهاد او سوی بت بر خاک سر
هوش مصنوعی: شخصی از بیدینی خود کنارهگیری میکند و خود را از آلودگیها دور میسازد، سپس به خاک میافتد و به یک بت که سمبل خدایان دروغین است، سر تسلیم فرود میآورد.
غازیش چون دید سر بر خاک راهگفت نصرت یافتم این جایگاه
هوش مصنوعی: غازیش وقتی سرش را به خاک گذاشت، گفت: من به این مقام دست یافتم.
خواست تا تیغی زند بر وی نهانهاتفیش آواز داد از آسمان
هوش مصنوعی: میخواست بر او ضربهای بزند، اما ناگهان صدای پیامی از آسمان او را هشدار داد.
کای همه بد عهدی از سر تا بپایخوش وفا و عهد میآری بجای
هوش مصنوعی: ای کسی که از سر تا پا بدعهدی را به نمایش میگذاری، اما در عوض وفا و پیمان میآوری.
او نزد تیغت چو اول داد مهلتو اگر تیغش زنی جهل است جهل
هوش مصنوعی: او به تیغ تو مانند کسی است که در ابتدا مهلت میطلبد؛ اگر تو به او آسیب برسانی، نادانی کردهای.
ای و او فو العهد برنا خواندهگشته کژ، بر عهد خودنا مانده
هوش مصنوعی: ای عشق، یادگار عهد و پیمان ما، روزگار جوانی بر ما گذشته و در این بین، به پیمانهای خود وفادار نماندهایم.
چون نکویی کرد کافر پیش ازینناجوامردی مکن تو بیش ازین
هوش مصنوعی: اگر کسی که کافر است، پیش از این نیکی کرده و کارهای خوب انجام داده، تو دیگر نباید بدی و ناپسنددیگری را انجام دهی.
او نکویی کرد و تو بد میکنیبا کسان آن کن که با خود می کنی
هوش مصنوعی: او خوبی کرده و تو نسبت به دیگران بد عمل میکنی. با دیگران همانطور رفتار کن که خودت دوست داری با تو رفتار شود.
بودت از کافر وفا و ایمنیکو وفاداری ترا، گرمؤمنی
هوش مصنوعی: وجود تو از یک کافر نیز وفادارتر و امنتر است، پس وفاداری تو کجاست ای کسی که به خدا ایمان داری؟
ای مسلمان، نامسلم آمدیدر وفا از کافری کم آمدی
هوش مصنوعی: ای مسلمان، تو که به وفا پایبند نبودهای، حتی یک کافر هم به این اندازه وفادار نبوده است.
رفت غازی زین سخن از جای خویشدر عرق گم دید سر تا پای خویش
هوش مصنوعی: غازی با این سخن از مکان خود دور شد و در عرقی که بر تنش بود، تمام قامت خود را گم کرد.
کافرش چون دید گریان ماندهتیغش اندر دست، حیران مانده
هوش مصنوعی: وقتی کافر آن شخص را دید که با چشمانی اشکآلود و با تیغی در دست ایستاده، به شدت دچار حیرت و شگفتی شد.
گفت گریان از چهای بر گفت راستکین زمان کردند از من بازخواست
هوش مصنوعی: شخصی را دیدم که در حال گریه بود و از او پرسیدم چرا گریان است. او پاسخ داد که به درستی شکایت کردهاند و در این زمان مجبور به پاسخگویی هستند.
بیوفا گفتند از بهر توماین چنین گریان من از قهر توم
هوش مصنوعی: بیوفاها میگویند که من به خاطر تو اینقدر غمگین و گریان هستم، اما دلایل این اندوه من از خشم توست.
چون شنید این قصه کافر آشکارنعرهای زد بعد از آن بگریست زار
هوش مصنوعی: وقتی کافر این داستان را شنید، به شدت فریادی کشید و سپس با اندوه فراوان گریه کرد.
گفت جباری که با محبوب خویشاز برای دشمن معیوب خویش
هوش مصنوعی: شخصی قدرتمند به محبوب خود میگوید که برای دشمن نابهنجار خود، باید تلاشی انجام دهد.
از وفاداری کند چندین عتابچون کنم من بیوفایی بیحساب
هوش مصنوعی: چطور میتوانم به وفاداری او پاسخ دهم در حالی که من به او بیوفا شدهام؟
عرضه کن اسلام تا دین آورمشرک سوزم، شرع آیین آورم
هوش مصنوعی: اسلام را به دیگران معرفی کن تا بتوانم دینی به ارمغان بیاورم که شرک را از بین ببرد و قوانین و اصولی برای زندگی ایجاد کنم.
ای دریغا بر دلم بندی چنینبیخبر من از خداوندی چنین
هوش مصنوعی: ای کاش بر دل من اینچنین غمی نباشد و من از وجود چنین خدایی بیخبر نباشم.
بس که با مطلوب خود ای بیطلببیوفایی کردهای تو بیادب
هوش مصنوعی: تو با آنچه که میخواهی، به قدری بیوفایی و بیاحترامی کردهای که خود را از جوهر ادب منحرف کردهای.
لیک صبرم هست تا طاس فلکجمله در رویت بگوید یک به یک
هوش مصنوعی: اما من صبر دارم تا آن زمان که ستارههای آسمان یکی یکی نام تو را بگویند.