حکایت خلیلالله که جان به عزرائیل نمیداد
هوش مصنوعی: این شعر داستان خلیل الله (ابراهیم پیامبر) را روایت میکند که در برابر فرشته مرگ، عزراییل، مقاومت میکند و نمیخواهد جانش را تسلیم کند. او از عزراییل میخواهد که به خداوند پیامبر بگوید که جانش را نخواهد گرفت. خدا به او میگوید اگر حقیقتا خلیل (دوست خدا) است، باید جانش را به خدا تقدیم کند. خلیل به عزراییل پاسخ میدهد که چه طور میتواند جانش را بدهد در حالی که عزراییل در میان است و او نمیخواهد جانش را به آسانی از دست بدهد. جبریل به خلیل میگوید که هر چیزی از او بخواهد. اما خلیل همچنان در برابر مرگ ایستاده است و جان دادن را تنها در زمان مقرر میپذیرد، زیرا برایش بسیار ارزشمند است. این شعر نشاندهنده عشق و وابستگی عمیق خلیل به زندگی و مقاومت او در برابر تقدیر الهی است.
چون خلیل الله درنزع اوفتادجان به عزرائیل آسان مینداد
هوش مصنوعی: وقتی که ابراهیم خلیل (پیامبر)، در لحظهی جدایی از زندگی قرار گرفت، جان خود را به آسانی به فرشتهی مرگ، عزرائیل، نمیداد.
گفت از پس شو، بگو با پادشاهکز خلیل خویش آخر جان مخواه
هوش مصنوعی: او به من گفت که بعد از او بگو با پادشاه که از دوستش جان نخواهد خواست.
حق تعالی گفت اگر هستی خلیلبر خلیل خویشتن جان کن سبیل
هوش مصنوعی: خداوند فرمود: اگر تو خلیل هستی، پس باید جان خود را برای خلیل خود قربانی کنی.
جان همی باید ستد از تو به تیغاز خلیل خود، که دارد جان دریغ؟
هوش مصنوعی: انسان باید برای به دست آوردن جان خود از تو که به مانند شمشیری خنجر به خلیل خود اشاره دارد، جان را دریغ کند.
حاضری گفتش که ای شمع جهانازچه میندهی به عزرائیل جان
هوش مصنوعی: شما، ای منبع روشنی و زینت جهان، چرا به فرشته مرگ، عزرائیل، جان میدهی؟
عاشقان بودند جان بازان راهتو چرا میداری آخر جان نگاه
هوش مصنوعی: عاشقان جان خود را به خاطر تو فدای راه تو کردهاند، پس چه دلیلی دارد که تو جان آنها را در دست بگیری؟
گفت من چون گویم آخر ترک جانچونک عزرائیل باشد در میان
هوش مصنوعی: گفت: من چگونه میتوانم در نهایت از جان خود دست بکشم، وقتی که فرشته مرگ در میان است.
بر سر آتش درآمد جبرئیلگفت از من حاجتی خواهای خلیل
هوش مصنوعی: جبرئیل بر بالای آتش حاضر شد و به ابراهیم گفت: از من هر خواستهای داری بگو، ای خلیل.
من نکردم سوی او آن دم نگاهزانک بند راهم آمد جز اله
هوش مصنوعی: من در آن لحظه به او نگاه نکردم، زیرا در مسیرم چیزی غیر از الهام وجود نداشت.
چون بپیچیدم سر از جبریل منکی دهم جان را به عزرائیل من
هوش مصنوعی: وقتی از قدرت و مقام جبریل دور شوم، دیگر چطور میتوانم جان را به دست عزرائیل بسپارم؟
زان نیارم کرد خوش خوش جان نثارتا از و شنوم که گوید جان بیار
هوش مصنوعی: از آن خاطر که جانم را فدای خوشیها نکنم، تا از او بشنوم که بگوید جانم را بیاور.
چون به جان دادن رسد فرمان مرانیم جو ارزد جهانی جان مرا
هوش مصنوعی: وقتی که وقت جان دادن فرا برسد، فرمان من برای شناختن حقیقت ارزشمندتر از کل جهان و جان من خواهد بود.
در دو عالم کی دهم من جان به کستا که او گوید، سخن اینست و بس
هوش مصنوعی: من در هیچ یک از دو جهان جانم را به کسی نمیدهم، مگر اینکه او تنها بگوید که این گفته، تمام سخن است.