...
هوش مصنوعی: در داستان، پادشاهی از علم و قدرت خود بهرهمند بود و کشورها در زیر فرمان او بودند. وزیر بسیار باهوش و با استعدادی داشت که تنها پسرش، جوانی زیبا و هنرمند را به دنیا آورده بود. زیبایی این پسر به حدی بود که حتی پادشاه را مجذوب خود کرد.
پادشاه متوجه عشقی عمیق به پسر وزیر شد و به شدت درگیر این احساسات شد. او به خاطر غیرت خود، تصمیم به نابود کردن پسر وزیر گرفت و در پی این کار، وزیر از وضع پیش آمده به شدت متاثر شد و به جستوجوی پسرش پرداخت.
وزیر به راهی فکر کرد که به پسرش کمک کند، اما پادشاه به حواسپرتی و غیرت خود دچار شد و به اشتباه به پسر وزیر آسیب رساند.
با گذشت زمان و نزدیک شدن به واقعیت حادثه، پادشاه به پشیمانی دچار شد و از رفتار خود ناراحت بود. او به اندازهای دلتنگ شد که تحت تاثیر عشق و غم زیاد، جان خود را در خطر انداخت.
نهایتاً، در پایان داستان، پسر وزیر به پادشاه برگشت، و هر دو به نزدیکی و آشتی رسیدند و همه چیز به حالت اول برگشت. این داستان به بیان زیبا و قهری از عشق، پشیمانی و قدرت غیرت میپردازد و نشان میدهد که عشق در نهایت میتواند به آشتی و دوستی منجر شود.
پادشاهی بود عالم زان اوهفت کشور جمله در فرمان او
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف یک پادشاه دانا میپردازد که بر هفت کشور فرمانروایی میکند و تمامی آن کشورها تحت کنترل و سلطه او هستند.
بود در فرماندهی اسکندریقاف تا قاف جهانش لشگری
هوش مصنوعی: در زمان فرماندهی اسکندر، دنیا به اندازهای گسترده و وسیع بود که لشکری بزرگ تحت فرمان او قرار داشت.
جاه او دو رخ نهاده ماه رامه دو رخ بر خاک ره آن جاه را
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و جذابیت شخصی اشاره دارد که چهرهاش همچون ماه نورانی و دلربا است. این فرد به گونهای درخشان و افسون کننده است که زیباییاش میتواند توجه همه را به خود جلب کند و در حقیقت، جایگاهی خاص و محبوب در دلها دارد.
داشت آن خسرو یکی عالی وزیردر بزرگی خرده دان و خرده گیر
هوش مصنوعی: خسرو دارای وزیری بزرگ و با مقام بود که به نقاط ضعف و نقصها توجه میکرد و از انتقاد نمیترسید.
یک پسر داشت آن وزیر پر هنرحسن عالم وقف رویش سر به سر
هوش مصنوعی: یک پسر داشت آن وزیر مهربان و با استعداد، که همه زیباییها و خوبیها در چهرهاش نمایان بود.
کس به زیبایی او هرگز ندیدهیچ زیبا نیز چندان عز ندید
هوش مصنوعی: هیچکس هرگز به زیبایی او را ندیده و همچنین هیچ زیبایی دیگری اینقدر احترام و مقام نیافته است.
از نکو رویی که بود آن دلفروزهیچ نتوانست بیرون شد به روز
هوش مصنوعی: از زیبایی کسی که دل را شاد میکند، هیچگاه نتوانستهام دور شوم و از آن فاصله بگیرم.
گر به روز آن ماه پیدا آمدیصد قیامت آشکارا آمدی
هوش مصنوعی: اگر روزی آن ماه روشن و آشکار شود، به اندازه صد قیامت، قیامت و شگفتی به وجود میآید.
برنخیزد در جهان خرمیتا ابد محبوبتر زو آدمی
هوش مصنوعی: در این دنیا تا همیشه، هیچچیز لذتبخشتر و دلپذیرتر از عشق و محبت انسانها وجود نخواهد داشت.
چهرهای داشت آن پسر چون آفتابطرهای هم رنگ و بوی مشک ناب
هوش مصنوعی: آن پسر چهرهای زیبا و درخشان مانند آفتاب داشت و مویش شبیه به بوی خوش مشک بود.
سایه بان آفتابش مشک بودآب حیوان بی لبش لب خشک بود
هوش مصنوعی: سایهبانش از مشک خوشبو بود و آب زندگیاش چنان کم بود که لبانش خشک شده بودند.
در میان آفتاب دلستانشبود هم چون ذرهٔ شکل دهانش
هوش مصنوعی: در دل آفتاب عشق او، مانند ذرهای که درخشندگی دهانش را شکل میدهد، حضوری منحصر به فرد و زیبا دارد.
ذرهٔ او فتنهٔ مردم شدهدر درونش صد ستاره گم شده
هوش مصنوعی: ذرهای از او موجب نابسامانی و شورش در میان مردم شده است و در درون این ذره، صدها ستاره پنهان شده است.
چون ستاره ره نماید در جهانسی درون ذرهای چون شد نهان
هوش مصنوعی: زمانی که ستارهای در آسمان به ما نزدیک میشود و راه را به ما نشان میدهد، در دل جهان، حتی اگر به اندازه یک ذره باشد، نمیتواند پنهان بماند.
زلف او بر پشتی او سرفرازدر سرافرازی به پشت افتاده باز
هوش مصنوعی: موهای او بر روی پشتی که او به آن تکیه کرده، به طرز زیبایی آراسته و برجسته است، انگار که در حالت سر بلندی و زیبایی، به عقب افتاده.
هر شکن در طرهٔ آن سیم تنصد جهان جان را به یک دم صد شکن
هوش مصنوعی: هر دانهای که در موهای آن معشوق وجود دارد، به اندازهی صد جهان برای جانها ارزشمند است و یک لحظه در کنار او، مانند صد شکنندگی روح را به همراه دارد.
زلف او بر رخ بسی منسوبه داشتدر سر هر موی صد اعجوبه داشت
منسوبه = کاردرست و پسندیده
بود بر شکل کمانش ابروییخود کجا بد آن کمان را بازویی
هوش مصنوعی: ابرویش مانند کمان است و این زیبایی اوست؛ اما این کمان را چه کسی میتواند راست کند؟
نرگس افسون گرش در دلبریکرده از هر مژهای صد ساحری
هوش مصنوعی: نرگس با چشمانش که جذابیت خاصی دارند، کاری کرده که از هر یک از مژههایش جادو و سحری بیرون میآید.
لعل او سرچشمهٔ آب حیاتچون شکر شیرین و سرسبز از نبات
هوش مصنوعی: جمجمهٔ زیبا و خوش رنگ، به عنوان نماد زندگی و شادابی، همچون شکر شیرین و گیاه سبز و سرسبز به نظر میرسد.
خط سبزش سرخ رویی جمالطوطی سرچشمهٔ حد کمال
هوش مصنوعی: خط سبز طوطی که نشانهای از زیباییاش است، به عنوان نماد اوج و کمال زیبایی شناخته میشود.
گفتن از دندان او بیخرد گیستکان گهر از عزت خود برد گیست
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که صحبت کردن درباره دندان او نشاندهنده نادانی است، زیرا آن گوهر (دندان) به دلیل مقام و عزت خود از او جدا شده است. در واقع، به ارزش و اهمیت آن اشاره میکند و نادانی در قضاوت را مورد انتقاد قرار میدهد.
مشک خالش نقطهٔ جیم جمالماضی و مستقبل از وی کرده حال
هوش مصنوعی: عطر موهایش به اندازهای خوشبو است که زیبایی گذشته و آینده را تحت تأثیر قرار داده و حال را نیز دگرگون کرده است.
شرح زیبایی آن زیبا پسراز وجود او نمیآمد به سر
هوش مصنوعی: زیبایی آن جوان زیبا چنان است که نمیتوان به راحتی آن را توصیف کرد.
شاه از و القصه مست مست شدو ز بلای عشق او از دست شد
هوش مصنوعی: شاه مست و خوابآلود شد و به خاطر بلا و درد عشق، همه چیز را از دست داد.
گرچه شاهی سخت عالی قدر بودچون هلالی از غم آن بدر بود
هوش مصنوعی: هرچند که او پادشاهی بسیار بلندمرتبه و باارزش بود، اما به خاطر اندوهی که در دل داشت، از زیبایی و درخشندگی خود کاسته بود.
شد چنان مستغرق عشق پسرکز وجود خود نمیآمد بدر
هوش مصنوعی: پسر آنچنان در عشق غرق شده بود که از وجود خودش نیز خبری نداشت و جز به عشق نمیاندیشید.
گر نبودی لحظهای در پیش اوجوی خون راندی دل بی خویش او
هوش مصنوعی: اگر یک لحظه در پیش او نمیبودم، بیاختیار از درد و غم، خون دل جاری میکردم.
نه قرارش بود بی او یک نفسنه زمانی صبر بودش زین هوس
هوش مصنوعی: او هیچ وقت نمیتوانست بدون او حتی یک لحظه آرامش داشته باشد و به هیچ وجه نمیتوانست به خاطر این آرزو صبر کند.
روز و شب بی او نیاسودی دمیمونس او بودش به روز و شب همی
هوش مصنوعی: در طول روز و شب، بیوقفه و هر لحظه به یاد او بودم و او را رفیق و مونس خود میدانستم.
تا شبش بنشاندی روز درازراز میگفتی بدان مه چهره باز
هوش مصنوعی: تا وقتی که شب را به پایان میرساندی، در روزهای طولانی از رازها صحبت میکردی و آن را به چهره زیبا و شادابت میگفتی.
چون شب تاریک گشتی آشکارشاه را نه خواب بودی نه قرار
هوش مصنوعی: وقتی شب به تاریکی فرو رفته بود، شاه در آرامش نبود و خوابش نمیبرد.
وان پسر در خواب رفتی پیش شاهشاه میکردی به روی او نگاه
هوش مصنوعی: آن پسر در خواب به حضور شاه رفت و به چشمان او نگاه میکرد.
در فروغ و نور شمع دلستانجملهٔ شب خفته میبودی ستان
ستان = بر پشت خوابیده
شه در آن مه روی مینگریستیهر شبی صد گونه خون بگریستی
هوش مصنوعی: هر شب وقتی که به چهره محبوبم نگاه میکردم، صد بار از شدت احساسات و عشق، اشک میریختم.
گاه گل بر روی او افشاندیگاه گرد از موی او افشاندی
هوش مصنوعی: گاهی بر روی او گل میپاشیدی و گاهی هم از موی او گرد و غباری به زمین میریختی.
گه ز درد عشق، چون باران ز میغبر رخ او اشک راندی بیدریغ
هوش مصنوعی: زمانی که از درد عشق رنج میبری، مانند بارانی که از ابر میبارد، بیوقفه و بدون خجالت، اشک بر چهرهاش میریزی.
گاه با آن ماه جشنی ساختیگاه بر رویش قدح پرداختی
هوش مصنوعی: گاهی با آن ماه زیبا جشنی برگزار کردی و گاهی به احترام او جامی به دست گرفتی.
یک نفس از پیش خود نگذاشتشتا که بودی لازم خود داشتش
هوش مصنوعی: او یک لحظه هم او را تنها نگذاشت، تا زمانی که به وجودش نیاز داشت.
کی توانست آن پسر دایم نشستلیک بود از بیم خسرو پای بست
هوش مصنوعی: کسی نمیتواند آن جوان را از صندلی خود بلند کند، اما او به خاطر ترس از خسرو، ثابت و بیحرکت نشسته است.
گر برفتی یک دم از پیرامنششه ز غیرت سرفکندی از تنش
هوش مصنوعی: اگر یک لحظه از دور و بر او بروی، مانند یک پادشاه غیرتمند از سرش دور میشوی.
خواستی هم مادر او هم پدرتا دمی بینند روی آن پسر
هوش مصنوعی: اگر میخواهی، هم مادر و هم پدر او را بخواه که برای لحظهای فقط آن پسر را ببینند.
لیکشان زهره نبود از بیم شاهتا برین قصه برآمد دیرگاه
هوش مصنوعی: اما آنها به خاطر ترس از شاه جرأت نکردند که این ماجرا را به زبان بیاورند و این داستان مدتها طول کشید تا برملا شود.
بود در همسایگی شهریاردختری خورشید رخ همچون نگار
هوش مصنوعی: در نزدیکی شهریار، دختری زیبا و درخشان همچون خورشید زندگی میکرد.
آن پسر شد عاشق دیدار اوهمچو آتش گرم شد در کار او
هوش مصنوعی: آن پسر به شدت به دیدن او علاقهمند شد و مانند آتش در عشق او مشتاق و پرشور گردید.
کی شبی با او نشستی سازکردمجلسی چون روی خویش آغازکرد
هوش مصنوعی: هرگز شبانی را که با او نشستهای فراموش نکن، چرا که او با سازش، مجلس را به خوبی آغاز کرده است.
از نهان بیشاه با او درنشستبود آن شب از قضا آن شاه مست
هوش مصنوعی: آن شب آن شخص از درونی بدون پادشاه به ملاقات او آمده بود و به طور ناگهانی، آن پادشاه مست نیز در آنجا حضور داشت.
نیم شب چون نیم مستی پادشاهدشنهای در کف، بجست از خوابگاه
هوش مصنوعی: نیمه شب، مانند مستی نیمهحال، پادشاهی با دشنهای در دست، از خوابگاه خود بیرون رفت.
آن پسر را جست ، هیچش مینیافتعاقبت آنجا که بود آنجا شتافت
هوش مصنوعی: پسری را جستجو کرد و هیچ اثری از او نیافت، در نهایت به جایی که خود او بود، رفت.
دختری با آن پسر بنشسته دیدهر دو را در هم دلی پیوسته دید
هوش مصنوعی: دختری را دید که با پسری نشسته و هر دو به هم رابطهای عاطفی و نزدیک دارند.
چون بدید آن حال شاه نامورآتش غیرت فتادش در جگر
هوش مصنوعی: وقتی آن وضعیت و حال پادشاه معروف را مشاهده کرد، شوق و غیرت درونش شعلهور شد.
مست و عشق و آنگهی سلطان سریچون بود معشوق او با دیگری
سری = مهتری، سروری
شاه با خود گفت بر چون من شهیچون گزیدی دیگری، اینت ابلهی
هوش مصنوعی: پادشاه به خودش گفت: "اگر کسی به بزرگی و ارزش من انتخاب شده، پس او هم قطعا بیخبر و نادان است."
آنچ من کردم بجای تو بسیهیچ کس هرگز نکرد آن با کسی
هوش مصنوعی: من آنچه را برای تو انجام دادم، هیچکس دیگری هرگز برای کسی انجام نداده است.
در مکافات من آخر این کنیرو بکن، الحق که شیرین میکنی
هوش مصنوعی: در کنار عذاب و رنجی که میکشم، اگر تو به من محبت کنی، حقیقتاً این محبتت برایم بسیار دلپذیر و شیرین خواهد بود.
هم کلید گنجها در دست توهم سر افرازان عالم پست تو
هوش مصنوعی: همه گنجهای ارزشمند در دستان توست و افرادی که در دنیا به مقام و منزلت رسیدهاند، در برابر تو ناچیز و بیارزش هستند.
هم مرا هم راز و هم همدم مدامهم مرا هم درد و هم محرم مدام
هوش مصنوعی: من همیشه همراز و همدم خودم هستم و در عین حال، درد و رمزی که با من هست نیز همیشه در کنار من قرار دارد.
در نشینی با گدایی در نهاناز تو پردازم همین ساعت مکان
هوش مصنوعی: من در سکوت و پنهانی، با خضوع و نیازمندیام، حالتی از تو را وصف میکنم.
این بگفت و امر کرد آن شهریارتا ببستند آن پسر را استوار
هوش مصنوعی: شاه این را گفت و دستور داد که آن پسر را محکم و牢 نگه دارند.
سیم خام او میان خاک راهکرد همچون نیل خام از چوب شاه
هوش مصنوعی: او مانند نیل که از چوب بیرون میآید، سیم خام خود را در دل خاک نمایان کرد.
بعد از آن شد گفت تا دارش زدنددر میان صفهٔ بارش زدند
صفه = تالار، شاه نشین
گفت اول پوست از وی درکشیدسرنگون آنگه به دارش برکشید
هوش مصنوعی: در ابتدا پوست او را کندند و سپس او را بر دار آویختند.
تا کسی کو گشت اهل پادشاهتا هم آخر او به کس نکند نگاه
هوش مصنوعی: کسی که به مقام و دربار پادشاه دست یابد، در نهایت به کسی توجه نخواهد کرد.
در ربودند آن پسر را زار و خوارتا در آویزند سر مستش ز دار
هوش مصنوعی: آن پسر را به طرز زاری و ذلت ربودند تا اینکه او را به دار آویزان کنند.
شد وزیر آگاه از حال پسرخاک بر سر گفت ای جان پدر
هوش مصنوعی: وزیر که از وضعیت پسر آگاه شده بود، با ناراحتی و غم گفت: ای جان پدر، چه بر سر تو آمده است؟
این چه خذلان بود کامد در رهتچه قضا بود این که دشمن شد شهت
خذلان = خواری، درماندگی
بود آنجا دو غلام پادشاهعزم کرده تا کنند او را تباه
هوش مصنوعی: در آن مکان، دو خدمتکار پادشاه تصمیم گرفته بودند تا او را نابود کنند.
آن وزیر آمد دلی پر درد و داغهر یکی را داد دری شب چراغ
هوش مصنوعی: وزیر به همراه خود احساسی سنگین و غمگین داشت و به هر فردی که ملاقات میکرد، نوری از امید و دلگرمی میبخشید.
گفت امشب هست مست این پادشاهوین پسر را نیست چندینی گناه
هوش مصنوعی: او گفت: امشب پادشاه مست است و این پسر گناهی ندارد که بخواهد به او برخورد کند.
چون شود هشیار شاه نامدارهم پشیمان گردد وهم بیقرار
هوش مصنوعی: زمانی که پادشاه آگاه و مشهور هشیار شود، هم احساس پشیمانی خواهد کرد و هم دچار بیقراری خواهد شد.
هرک او را کشته باشد بیشکیشاه از صد زنده نگذارد یکی
هوش مصنوعی: هر کسی که به قتل رسیده باشد، بدون تردید، شاه از میان صد نفر زنده، حتی یک نفر را هم زنده نخواهد گذاشت.
آن غلامان جمله گفتند این نفسگر بیاید شه نبیند هیچ کس
هوش مصنوعی: همه آن غلامان گفتند که اگر این نفس (روح) بیافتد، هیچ کس نمیتواند شاه را ببیند.
درزمان از ما بریزد جوی خونپس کند بردار ما را سرنگون
هوش مصنوعی: در زمانهای که قناتها به جای آب، خون بریزند، دیگر از ما نام و نشانی نخواهد ماند و ما را به زیر خواهند انداخت.
خونیی آورد از زندان وزیربازکردش پوست از تن همچوسیر
هوش مصنوعی: شخصی از زندان وزیر، خونی را به خود آورد و پوستش را مانند سیر از تن جدا کرد.
سرنگوسارش زدار آونگ کردخاک از خونش گل گل رنگ کرد
هوش مصنوعی: سرنگونی او باعث شد که خونش بر زمین بریزد و خاک را به رنگ گل درآورد.
وآن پسر را کرد درپرده نهانتا چه زاید از پس پرده جهان
هوش مصنوعی: او بچه را در پنهان نگه داشت تا ببیند چه چیزی از ورای این دنیا به وجود میآید.
شاه چون هشیار شد روزی دگرهمچنان میسوخت از خشمش جگر
هوش مصنوعی: یک روز، زمانی که شاه به هوش آمد، همچنان از شدت خشمش دلش میسوزد.
آن غلامانرا بخواند آن پادشاگفت با آن سگ چه کردید از جفا
هوش مصنوعی: پادشاه غلامانش را احضار کرد و از آنها پرسید که با آن سگ چه کردند که اینگونه بیرحمانه رفتار کردید.
جمله گفتندش که کردیم استواردرمیان صفه بارش بدار
هوش مصنوعی: همه به او گفتند که ما همه چیز را محکم و مقاوم در وسط این کوهستان به انجام رساندهایم.
پوستش کردیم سرتاسر برونبر سردارست اکنون سرنگون
هوش مصنوعی: ما پوست او را کندیم و اکنون تنها گوشتش باقی مانده و او در حال سقوط است.
شاه چون بشنود آن پاسخ تمامشاد گشت از پاسخ آن دو غلام
هوش مصنوعی: وقتی شاه آن پاسخ کامل را شنید، از جواب آن دو غلام بسیار خوشحال شد.
هر یکی را داد فاخر خلعتییافت هریک منصبی ورفعتی
هوش مصنوعی: هر کسی به اندازه شایستگی و ارزش خود، مقام و جایگاهی را به دست میآورد.
شاه گفتا همچنان تا دیرگاهخوار بگذارید بردارش تباه
هوش مصنوعی: پادشاه گفت که تا دیر وقت اجازه دهید کار او خراب شود و خوار گردد.
تا زکار این پلید نابکارعبرتی گیرند خلق روزگار
هوش مصنوعی: افراد زمانه باید از رفتار و اعمال این موجود فاسد و بیرحم درس عبرت بگیرند.
چون شنود این قصه خلق شهر اوجمله را دل درد کرد از بهر او
هوش مصنوعی: وقتی مردم شهرش این داستان را شنیدند، همه به خاطر او دلشان به درد آمد.
درنظاره آمدند آنجا بسیباز مینشناختندش هر کسی
هوش مصنوعی: در آنجا افرادی بسیاری حضور داشتند که او را نمیشناختند و در دیدار با او دچار حیرت شده بودند.
گوشتی دیدند خلقان غرق خونپوست از وی درکشیده سرنگون
هوش مصنوعی: خلقی را دیدند که در خون غوطهور است و پوستش را از بدنش جدا کردهاند و به زمین افتاده است.
آن که و مه هرک دیدش آن چنانهمچو باران خون گرستی در نهان
هوش مصنوعی: شخصی را که همه میشناسند و مانند باران خونی در دل نهفته است، به این معنا میتوان تعبیر کرد که او ظاهری معمولی دارد، ولی در درونش احساساتی عمیق و دردناک دارد.
روز تا شب ماتم آن ماه بودشهر پردرد و دریغ و آه بود
هوش مصنوعی: روز تا شب به خاطر غم و سوگ آن ماه (معشوق) بود که شهر پر از درد و آه و ناله بود.
بعد روزی چند، بی دلدار خویششه پشیمان گشت از کردار خویش
هوش مصنوعی: چند روز بعد، بدون همراه محبوبش، پادشاه از کارهایی که کرده بود، پشیمان شد.
خشم او کم گشت، عشقش زور کردعشق شاه شیردل را مور کرد
هوش مصنوعی: خشم او کاهش یافت و عشقش به شدت افزایش پیدا کرد. عشق شاه دلیر به گونهای او را تحت تأثیر قرار داد که مانند یک مور در برابر قدرت او نمایان شد.
پادشاهی با چنان یوسف وشیروز و شب بنشسته در خلوت خوشی
هوش مصنوعی: پادشاهی با یوسف خوشچهره و زیبا، روز و شب در تنهایی و لذت آرامش میگذراند.
بوده دایم از شراب وصل مستدر خمار وصل چون داند نشست
هوش مصنوعی: همیشه از شراب وصل معشوق مست بودهام، اما در حالتی از خماری و خواب ناپایدار، چه کسی میداند که در این حال چه میگذرد؟
عاقبت طاقت نماندش یک نفسکار او پیوسته زاری بود و بس
هوش مصنوعی: سرانجام، او دیگر نتوانست تحمل کند و فقط در طی آن زمان مدام در حال ناله و زاری بود.
جان او میسوخت از درد فراقگشت بی صبر و قرار از اشتیاق
هوش مصنوعی: او به شدت از درد جدایی ناراحت بود و به خاطر longingش بیتاب و بیقراری میکرد.
در پشیمانی فروشد پادشاهدیده پر خون کرد و سر بر خاک راه
هوش مصنوعی: پادشاه در حسرت و پشیمانی فرو میرود، چشمانش پر از اشک خونین میشود و سرش را بر زمین میگذارد.
جامه نیلی کرد و در برخود ببستدر میان خون و خاکستر نشست
هوش مصنوعی: او لباس نیلی به تن کرد و در حالی که خود را بست، در میان خون و خاکستر نشسته است.
نه طعامی خورد از آن پس نه شرابدر رمید از چشم خون افشانش خواب
هوش مصنوعی: پس از آن دیگر چیزی نخورد و از چشمهای پر از اشک او خوابش برد.
چون در آمد شب، برون شد شهریارکرد از اغیار خالی زیر دار
هوش مصنوعی: وقتی شب فرا رسید، پادشاه به بیرون رفت و زیر سایه درخت خود را از وجود بیگانگان خالی کرد.
رفت تنها زیر دار آن پسریاد میآورد کار آن پسر
هوش مصنوعی: آن پسر تنها به زیر درخت گام مینهد و به یادکارهای خود میافتد.
چون ز یک یک کار او یاد آمدیشازبن هر موی فریاد آمدیش
هوش مصنوعی: هر وقت که به یاد یکیک کارهای او افتاد، از دلش فریادی بلند برخاست.
بر دل او درد بی اندازه شدهر زمانش ماتم نو تازه شد
هوش مصنوعی: دردی بیپایان بر دل او وارد میشود و هر بار داغ جدیدی بر دلش نشسته و همچنان در سوگ و غم است.
بر سر آن کشته مینالید زارخون او در روی میمالید زار
هوش مصنوعی: در محل قتل او، کسی به شدت گریه میکرد و زاری مینمود. خون آن کشته بر صورتش مالیده شده بود و حالتی اندوهناک داشت.
خویش را در خاک میافکند اوپشت دست از دست برمی کند او
هوش مصنوعی: انسان خود را در سختیها و مشکلات میاندازد و از درد و رنج خود فاصله میگیرد.
گر شمار اشک او کردی کسیبیشتر بودی زصد باران بسی
هوش مصنوعی: اگر تعداد اشکهای او را حساب کنی، قطعاً بیشتر از صد باران خواهد شد.
جملهٔ شب بود تنها تا بروزهمچو شمعی در میان اشک و سوز
هوش مصنوعی: تمام شب گذشت و تنها بود، تا اینکه روز فرا رسید و او همچون شمعی در میان اشک و درد درخشید.
چون نسیم صبح گشتی آشکاربا وثاق خویش رفتی شهریار
وثاق = قید و بند
درمیان خاک وخاکستر شدیدرمصیبت هر زمان با سرشدی
هوش مصنوعی: در میان خاک و خاکستر قرار گرفتی و در هر زمانی با مصیبت سر و کار داشتی.
چون برآمد چل شبان روزتمامهمچو مویی شد شه عالی مقام
هوش مصنوعی: چنان که بعد از گذشت سی روز و شب، اوضاع به گونهای تغییر میکند که مقام بزرگ و ارجمند انسان همچون مویی ظریف و نازک میشود.
در فرو بست وبزیر دار اوگشت درتیمار او بیمار او
هوش مصنوعی: در دل تاریکی و در هنگامی که او به شدت در رنج و بیماری به سر میبرد، درد او به شدت نمایان شد.
کس نداشت آن زهره درچل روزوشبتا گشاید درسخن با شاه لب
هوش مصنوعی: هیچکس جرأت نوشتن یا گفتن آنکه بتواند در هر روز و شب با پادشاه سخن بگوید، نداشت.
از پس چل شب نه نان خورد و نه آبآن پسر را دید یک ساعت بخواب
هوش مصنوعی: پس از چهل شب، نه چیزی خورده و نه آبی نوشیده، آن پسر را یک ساعت خواب دید.
روی همچون ماه اودراشک غرقازقدم در خون نشسته تا بفرق
هوش مصنوعی: چهرهاش مانند ماهی درخشان است و او در میان خون خود نشسته است، تا اینکه بر سرش برسد.
شاه گفتش ای لطیف جان فزایازچه غرق خون شدی سرتابپای
هوش مصنوعی: شاه از او پرسید: ای موجود ظریف و جانافزا، چرا اینگونه غرق در خون شدهای، از سر تا پا؟
گفت در خون ز آشنایی توموین چنین از بی وفایی توم
هوش مصنوعی: میگوید که من به خاطر آشناییام با تو در عذابم و این درد و رنج ناشی از بیوفایی توست.
بازکردی پوست از من بی گناهاین وفاداری بود ای پادشاه
هوش مصنوعی: ای پادشاه، تو بیدلیل به من که گناهی نداشتم، آسیب رساندی و این نشاندهنده وفاداری من به تو بود.
یار با یارخود آخر این کندکافرم گر هیچ کافر این کند
هوش مصنوعی: دوستان در نهایت با یکدیگر راهی را میروند و اگر یک نفر هم که کافر باشد چنین کارهایی را انجام دهد، نشاندهندهی عمق رابطهشان است.
من چه کردم تا تو بردارم کنیسربری وسرنگوسارم کنی
هوش مصنوعی: من چه کردهام که تو تصمیم به آسیب زدن به من گرفتهای و باعث شدهای تا به این حال و روز بیفتم؟
روی اکنون میبگردانم ز توتا قیامت داد بستانم ز تو
هوش مصنوعی: من از این پس روی خود را از تو برمیگردانم تا روز قیامت که از تو طلب حق و حقوق کنم.
چون شود دیوان دادارآشکارداد من بستاند از تو کردگار
هوش مصنوعی: وقتی روزی فرا برسد که حقایق آشکار شود، خدای جهان حق تو را از تو خواهد گرفت.
شاه چون بشنود از آن مه این جوابدرزمان درجست دل پر خون زخواب
هوش مصنوعی: وقتی شاه از آن دختر زیبا این جواب را میشنود، در دلش به شدت ناراحت و غمگین میشود و نمیتواند از خواب به راحتی بیدار شود.
شور غالب گشت برجان ودلشهرزمانی سختتر شدمشکلش
هوش مصنوعی: شور و شوق در دل و جان او روز به روز بیشتر میشود و او هر لحظه بیشتر با مشکل مواجه میشود.
گشت بس دیوانه وازدست شدضعف درپیوست وغم پیوست شد
هوش مصنوعی: به شدت دیوانه شدهام و از دستم رفته است، ضعف و غم به هم پیوستهاند.
خانهٔ دیوانگی دربازکردنوحهٔ بس زار زار آغاز کرد
هوش مصنوعی: در خانهای که دیوانگی در آن برقرار است، صدای نوحهای به گوش میرسد که به شدت و با اندوه آغاز میشود.
گفت ای جان ودلم، بی حاصلمچون شود از تشویر تو جان ودلم
هوش مصنوعی: ای جان و دل من، چگونه ممکن است که از محبت و تمایلت به من بیحاصل و خالی بمانم؟
ای بسی سر گشتهٔ من آمدهپس بزاری کشتهٔ من آمده
هوش مصنوعی: ای بسیاری که در زندگی گمگشتهام، حالا کسانی هستند که به خاطر من از دستیابی به مقصود خود بازماندهاند.
همچو من گوهر شکست خود که کرداینچ من کردم بدست خود که کرد
هوش مصنوعی: همچون من، کسی که در زندگی دچار شکست و ناامیدی شده است، باید بپذیرد که نتایج کارها و تصمیماتش را خود بهدست آورده است.
میسزد گر من به خون آغشتهامتا چرا معشوق خود را کشتهام
هوش مصنوعی: اگر من به خون خود آغشته شدهام، پس این برایم قابل قبول است، چون معشوقم را به قتل رساندهام.
درنگر آخر کجایی ای پسرخط مکش در آشنایی ای پسر
هوش مصنوعی: به فکر باش که در کجا هستی، ای پسر. به سرنوشت خود توجه کن و در ارتباطات خود مراقب باش.
تو مکن بد گرچه من بد کردهامزانک این بد جمله با خود کردهام
هوش مصنوعی: هرگز بد نکن، حتی اگر من بد کردهام؛ زیرا این زشتکاریها به خودم مربوط است و من خودم به آن دچار شدهام.
من چنین حیران و غمناک از تومخاک بر سر بر سر خاک از توام
هوش مصنوعی: من در این حالت سرگشتگی و اندوه از تو، بر خاک نشستهام و غبار غم بر سرم نشسته، گویی که خاکی از تو هستم.
از کجا جویم ترا ای جان منرحمتی کن بر دل حیران من
هوش مصنوعی: از کجا تو را بیابم ای جان من؟ بر دل نگران و سرگردان من رحمتی بفرست.
گر جفا دیدی تو از من بی وفاتو وفاداری، مکن با من جفا
هوش مصنوعی: اگر از من که بی وفا هستم، به تو بی مهری و ناپسندی رسیده است، تو ای فرد وفادار، لطفاً با من بی مهری نکن.
از تنت گر ریختم خون بیخبرخون جانم چند ریزی ای پسر
هوش مصنوعی: اگر از بدنت خون ریختم، بیخبر از این که چقدر از جانم را به هدر میدهی، ای پسر.
مست بودم کین خطا بر من برفتخود چه بود این کز قضا بر من برفت
هوش مصنوعی: من در حال و هوای مستی بودم و این اشتباهم پیش آمد، ولی نمیدانم چرا این سرنوشت اینگونه بر من افتاد.
گر تو پیش از من برفتی ناگهانبی تو من کی زنده مانم در جهان
هوش مصنوعی: اگر تو قبل از من به ناگهان بروی، من در این دنیا چگونه بدون تو زنده خواهم ماند؟
بی تو چون یکدم سر خویشم نماندزندگانی یک دو دم بیشم نماند
هوش مصنوعی: بدون تو لحظهای هم نمیتوانم تحمل کنم؛ زندگیام به اندازهی چند نفس بیشتر نیست.
جان به لب آورد بی تو شهریارتا کند در خون بهای تو نثار
هوش مصنوعی: بدون وجود تو، جانم به لب رسیده است، ای شاه، تا در خون خود بهای وجودت را نثار کنم.
مینترسم من ز مرگ خویشتنلیک ترسم از جفای خویش من
هوش مصنوعی: من از مرگ خود نمیترسم، اما از ستم و بیوفایی خود میترسم.
گر شود جاوید جانم عذر خواههم نیارد خواست عذر این گناه
هوش مصنوعی: اگر جانم جاودانه شود، حتی در آن حالت هم کسی از من تبـری نمیجوید و عذر این خطا را نخواهد خواست.
کاشکی حلقم ببریدی به تیغوز دلم گم گشتی این درد و دریغ
هوش مصنوعی: ای کاش با تیغی حلقم را میبریدی و این درد و افسوس را از دلم دور میکردی.
خالقا جانم درین حیرت بسوختپای تا فرق من از حسرت بسوخت
هوش مصنوعی: ای خالق، به خاطر این حیرت در دل من، جانم در آتش سوخت و پاهایم میسوزند. به قدری حسرت دارم که قلبم از آن میسوزد.
من ندارم طاقت و تاب فراقچند سوزد جان من در اشتیاق
هوش مصنوعی: من طاقت دوری را ندارم و نمیتوانم تحمل کنم. دل من از اشتیاق برای تو میسوزد.
جان من بستان به فضل ای دادگرزانک من طاقت نمیدارم دگر
هوش مصنوعی: ای دادگر، لطفا جانم را بگیر، زیرا من دیگر توان تحمل این وضعیت را ندارم.
همچنین میگفت تا خاموش شددر میان خامشی بیهوش شد
هوش مصنوعی: او همچنین میگفت که در سکوتی عمیق، ناگهان بیخود و بیهوش شد.
عاقبت پیک عنایت در رسیدشکر ما بعد شکایت در رسید
هوش مصنوعی: در نهایت لطف و توجهی که انتظارش را داشتیم، به ما رسید و بعد از تمام نارضایتیهایمان، حالا زمان شکرگزاری است.
چون ز حد بگذشت درد پادشاهبود پنهان آن وزیر آن جایگاه
هوش مصنوعی: وقتی درد از حدی فراتر میرود، پادشاه میشود و وزیر آن را در جایی پنهان میکند.
شد بیاراست آن پسر را در نهانپس فرستادش بر شاه جهان
هوش مصنوعی: آن پسر را در پنهانی آراسته کردند و سپس او را به نزد پادشاه عالم فرستادند.
آمد از پرده برون چون مه ز میغپیش خسرو رفت با کرباس و تیغ
هوش مصنوعی: او مانند ماه از پشت پرده بیرون آمد و به سوی شاه رفت، با پارچهای ساده و شمشیری در دست.
در زمین افتاد پیش شهریارهمچو باران اشک میبارید زار
هوش مصنوعی: او در برابر پادشاه به زمین افتاد و مانند باران اشک میریخت و با حالتی غمگین ناله میکرد.
چون بدید آن ماه را شاه جهانمیندانم تا چه گویم این زمان
هوش مصنوعی: وقتی آن ماه را دیدم، نمیدانم چه بگویم در این لحظه، حتی سلطان جهان هم نمیتواند وصف آن را بکند.
شاه در خاک و پسر در خون فتادکس چه داند کین عجایب چون فتاد
هوش مصنوعی: پادشاه به خاک افتاد و پسرش در خون غرق شد، اما هیچکس نمیداند این حوادث عجیب چگونه اتفاق افتاده است.
هرچ گویم بعد ازین ناگفتنیستدُر چو در قعرست هم ناسُفتنیست
هوش مصنوعی: هر چه بگویم دیگر نمیتوان گفت، زیرا مانند مرواریدی است که در عمق دریا پنهان است و نمیتوان آن را ناگفته باقی گذاشت.
شاه چون یافت از فراق او خلاصهر دو خوش رفتند در ایوان خاص
هوش مصنوعی: پس از آنکه شاه از جدایی او رهایی یافت، هر دو با شادی به ایوان خاص رفتند.
بعد ازین کس واقف اسرار نیستزانک اینجا موضع اغیار نیست
هوش مصنوعی: پس از این، هیچ کس از اسرار آگاه نیست، زیرا این مکان محل دیگران نیست.
آنچ آن یک گفت آن دیگر شنودکور دید آن حال، گوش کر شنود
هوش مصنوعی: آن چیزی که یک نفر گفت، دیگری نشنید. شخص نابینا آن حال را نمیبیند و کسی که گوشش کر است، چیزی را که گفته شد، نمیشنود.
من کیم آنرا که شرح آن دهمور دهم آن شرح خط برجان دهم
هوش مصنوعی: من چه کسی هستم که بتوانم خود را توضیح دهم، و اگر بخواهم این توضیح را بدهم، جانم را برای آن میگذارم.
نارسیده چون دهم آن شرح منتن زنم چون ماندهام در طرح من
هوش مصنوعی: وقتی که به کمال نرسیدهام، نمیتوانم دربارهام صحبت کنم و احساس میکنم همچنان در مرحلهی ابتداییام.
گر اجازت باشد از پیشان مرازود فرمایند شرح آن مرا
هوش مصنوعی: اگر اجازه بدهید، از من میخواهند که سریعاً توضیح آن را بگویید.
چون سر یک موی نیست این جایگاهجز خموشی روی نیست این جایگاه
هوش مصنوعی: این مکان به اندازه یک مو ارزش ندارد و فقط سکوت و خاموشی در آن حاکم است.
نیست ممکن آنک یابد یک زمانجز خموشی گوهری تیغ زفان
هوش مصنوعی: نمیتوان در یک لحظه به غیر از سکوت، چیز باارزشی را به دست آورد. مثل اینکه زبان مانند شمشیری تیز باشد که فقط در سکوت و آرامش میتواند اثرگذار باشد.
گرچه سوسن ده زفان بیش آمدستعاشق خاموشی خویش آمدست
هوش مصنوعی: با وجود اینکه سوسن در اینجا زیبا و دلپذیر به نظر میرسد، اما کسی که عاشق است به آرامی و بیصدا به عشق خود فکر میکند.
این زمان باری سخن کردم تمامکار باید، چند گویم، والسلام
هوش مصنوعی: اینک که سخن را آغاز کردم و به تمامی موضوعات پرداختم، دیگر چیز بیشتری برای گفتن نمیماند، پس همین جا سخن را تمام میکنم.