(۵) حکایت شقیق بلخی و سخن گفتن او در توکل
هوش مصنوعی: شقیق بلخی، یک شیخ عارف و مدرس در بغداد، به مردم درباره توکل و اعتماد به خدا سخن میگفت. او تجربهای از زندگیاش را بیان میکند که با یک درم (واحدی از پول) به سفر رفته و با توکل به خدا به کعبه رفته و بازگشته بدون اینکه به مال و ثروت نیاز داشته باشد. جوانی از او میپرسد که اگر به غیب اعتماد داشته، پس چرا آن درم را در جیب خود نگه داشته است. این پرسش باعث میشود شقیق به فکر فرو رود و به ضعف ایمان خود پی ببرد. او از این جوان درس میآموزد که توکل واقعی زمانی است که انسان به طور کامل به خدا اعتماد کند و هیچ گونه تکیهای به اموال مادی نداشته باشد. در پایان شعر، به اهمیت خون و جان انسان اشاره میکند و میگوید که تا زمانی که انسان زنده است، باید از زندگی خود به درستی استفاده کند.
شقیق بلخی آن شیخ مدرّسمگر میگفت در بغداد مجلس
هوش مصنوعی: شقیق بلخی، آن عالم و معلم بزرگ، در بغداد جلسهای برگزار میکرد.
سخنها در توکل پاک میگفتبرفعت برتر از افلاک میگفت
هوش مصنوعی: سخنان درباره توکل، با صفا و خلوص گفته میشود و به جایگاه و مقام بالاتر از آسمانها اشاره دارد.
بمردم گفت در باب توکلقوی باشید و مندیشید از ذُل
هوش مصنوعی: به مردم توصیه کرد که در مورد توکل بر خدا قوی و محکم باشند و نگران ذلت و خواری نباشند.
که من در بادیه دلشاد رفتمتوکل کردم و آزاد رفتم
هوش مصنوعی: من با شادی و خوشحالی به راه خود ادامه دادم و اعتماد به خدا کردم و به آزادی رفتم.
زمال و ملک با من یک درم بودکه آن در جیب من با من بهم بود
هوش مصنوعی: از دارایی و ثروت، تنها یک درم (سکه) با من بود که آن هم در جیب من قرار داشت و به من تعلق داشت.
درآمد شد چو دل بر غَیب دارمهنوز آن یک درم در جَیب دارم
هوش مصنوعی: وقتی به عالم غیبت وارد شدم، هنوز هم آن یک درم را در جیب دارم.
به کعبه رفتم و باز آمدم شادکه بهر آن درم حاجت نیفتاد
هوش مصنوعی: به کعبه رفتم و خوشحال برگشتم چون نیازی به درخواست و خواستن از آنجا نداشتم.
جوانی گرم رو از جای برخاستبدو گفتا که بشنو یک سخن راست
هوش مصنوعی: یک جوان پرشور از جا بلند شد و به او گفت که یک سخن درست را بشنود.
در آن دم کان درم بستی تو در جیبکجا بود اعتماد جانت بر غیب
هوش مصنوعی: در آن لحظه که تو در جیب خود پول را مخفی کرده بودی، اعتماد به روح و جانت به نادیدهها و نامشخصها کجا رفته بود؟
کجا بود این توکل آن زمانتکه افکند این درم در صد گمانت
هوش مصنوعی: حالا کجاست آن اعتماد و توکلی که در گذشته داشتی، وقتی که این پول را به صد شک و تردید انداختی؟
تو آن ساعت مگر مؤمن نبودیوگر بودی بدان ایمن نبودی
هوش مصنوعی: تو در آن زمان اگر به حقیقت ایمان داشتید، به یقین از خدشهها و ترسها در امان بودی.
شقیق این حرف چون بشنید از ویبمنبر بر فرو لرزید از وی
هوش مصنوعی: شقیق وقتی این سخن را شنید، از شدت تأثیر بر مبل شگفتزده شد و به لرزه افتاد.
بداد انصاف کین حجّت عیانستچه گویم حق بدست این جوانست
هوش مصنوعی: به خاطر انصاف باید بگویم که این دلیل واضح است، چه بگویم که حق با این جوان است.
درین دیوان درم درمینگُنجدکه موئی نیز هم در مینگُنجد
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که این دیوان (کتاب یا مجموعه آثار) به قدری پر از معانی عمیق و بزرگ است که حتی یک ذره از آن (مانند یک مو) هم نمیتواند در آن جا بگیرد. به عبارتی، عمق و وسعت معنا در این دیوان به حدی است که هیچ چیز کوچک و بیاهمیتی نمیتواند در آن جایی داشته باشد.
بسی خون خورد آن سرگشتهٔ اوکنون چون شد بزاری کشتهٔ او
هوش مصنوعی: او که بارها دچار درد و رنج شده و جانش به خطر افتاده، اکنون به وضعیت عجیبی رسیده و ما از سرنوشت او خبر نداریم.
رها کن در میان خاک و خونشکه گلگونه چنین باید کنونش
هوش مصنوعی: او را در میان خاک و خون رها کن، چرا که در حال حاضر باید به این صورت باشد.
عجب کارا که این درویش سازدکه گلگونه ز خون خویش سازد
هوش مصنوعی: شگفتانگیز است که این مرد زاهد چگونه با خون دل خود، زیبایی و لطافت را میآفریند.
عجب کارا که تا مرده نگرددبرو یک پیرهن پرده نگردد
هوش مصنوعی: عجب کارها که تا انسان جان ندارد، هیچ چیز از او باقی نمیماند و به حالت عادی در نمیآید.