(۷) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ میزدند
هوش مصنوعی: در این شعر، بکاری بایزید به توصیف ملاقاتش با یک قلاش (شخصی بیسرانجام) میپردازد که در حال دریافت ضربات شدید از یک عذابدهنده است. با وجود زخمهای بسیار و خونریزی، او همچنان شاد و خندان است و آرزو میکند که این عذابات همیشگی باشد. بایزید به حیرت میافتد و از او میپرسد که چگونه در چنین درد و رنجی میتواند اینقدر خوشحال باشد. قلاش در پاسخ میگوید که معشوقش را از دور میبیند و این دیدن او باعث فراموشی دردهایش میشود. این گفتگو بایزید را به فکر فرو میبرد و او را به یاد میآورد که باید از این قلاش درسهایی درباره عشق و دین بیاموزد. نهایتاً، این داستان به آموزههایی درباره تسلیم و عشق در زندگی دینی اشاره دارد.
بکاری بایزید عالم افروزبصرّافان گذر میکرد یک روز
هوش مصنوعی: بایزید، عارف معروف، در حال عبور از محلهای پرجنب و جوش بود که صرافان فعالیت میکردند و در آنجا، نور علم و معرفت خود را که همچون یک عالم درخشان بود، با خود داشت.
یکی قلاش را در پیش ره دیدز سر تا پای او غرق گنه دید
هوش مصنوعی: یک کلانتر را در مسیر دید که از سر تا پا در گناهان غوطهور بود.
چنان میزد کسی حدّش بغایتکه خون میریخت بیحدّ و نهایت
هوش مصنوعی: کسی به شدت ضربهای میزد که خون به مقدار بسیار زیاد و بدون هیچ محدودیتی جاری میشد.
دران سختی نمیکرد آه قلّاشکه میخندید و پس میگفت ای کاش
هوش مصنوعی: در آن روزگار سخت، کسی که کارش نواختن و سرگرمی بود، به جای ناامیدی، میخندید و در دل آرزو میکرد کاش شرایط بهتر شود.
که دایم همچنینم میزدندیبه تیغ آتشینم میزدندی
هوش مصنوعی: من به طور مداوم و پیوسته مورد حمله و آزار قرار میگرفتم، مانند اینکه با تیغی از آتش به من ضربه میزدند.
چنان زان رند شیخ دین عجب ماندکه در آن جایگه تا وقتِ شب ماند
هوش مصنوعی: در آن مکان، شیخ دین به قدری شگفتزده شد که تا زمان شبهنگام در آنجا باقی ماند.
چو آخر حدِّ او آمد بانجامازو پرسید پنهان پیر بسطام
هوش مصنوعی: زمانی که مرز نهایی او فرا رسید، پیر بسطام با احتیاط از او سوال کرد.
که چندین زخم خورده خون برفتهتو چون گل مانده خندان و شکفته
هوش مصنوعی: شخصی که در زندگی زخمهای زیادی را تجربه کرده و درد و رنج بسیاری را متحمل شده، با این حال هنوز شاداب و خوشحال مانند گلی است که درخشان و شکفته شده است.
نه آهی کرده نه اشکی فشاندهمنم در کارِ تو حیران بمانده
هوش مصنوعی: نه آه کشیدهام و نه اشکی ریختهام، فقط در این ماجرا، گیج و سردرگم ماندهام.
مرا آگاه کن تا سرِّ این چیستکه در محنت توان خوش خوش چنین زیست
هوش مصنوعی: به من بگو که راز چیست که در سختیها و مشکلات، میتوان با خوشحالی زندگی کرد.
چنین گفت آن زمان قلّاش مهجورکه بود ای شیخ معشوق من از دور
هوش مصنوعی: در آن زمان، دارندهی زنگ و طلا که به دور از محبوبش مانده بود، گفت: "ای شیخ، معشوق من در دور دست قرار دارد."
ستاده بود جائی بر کنارهنبودش هیچ کاری جز نظاره
هوش مصنوعی: در کناری ایستاده بود و هیچ کاری جز تماشا نداشت.
چو من میدیدمش استاده در راهنبودم آن زمان از درد آگاه
هوش مصنوعی: زمانی که او را میدیدم در مسیر ایستاده، از درد و رنج خودم بیخبر بودم.
مرا آن لحظه گر صد زخم بودیبچشمم چشم زخمی کی نمودی
هوش مصنوعی: اگر در آن لحظه صد زخم بر من میزدی، در چشمانم چگونه میتوانستی غم و درد زخمهای خود را نشان دهی؟
ستاده بهرِ من معشوق بر پایچگونه من نباشم پای بر جای
هوش مصنوعی: محبوب به خاطر من ایستاده است، پس چگونه ممکن است من بیحرکت بمانم؟
چو بشنود این سخن مرد یگانهز چشمش گشت سَیل خون روانه
هوش مصنوعی: کسی که این سخن را میشنود، چنان تحت تاثیر قرار میگیرد که از چشمانش اشکها مانند سیل روان میشود.
بدل میگفت ای پیر سیه روزازین قلّاش راه دین بیاموز
هوش مصنوعی: یک پیرِ ناامید به عوض گفت: ای مرد دانا، از این فریبکار راه و رسم دین را بیاموز.
همه کار تو در دین باژگونه ستببین تا خود تو چونی او چگونهست
هوش مصنوعی: تمام رفتارها و اعمال تو در دین به گونهای غیرعادی و نادرست است. بهتر است به خودت نگاه کنی و ببینی که وضعیت درونیت چگونه است.
ترا زین رند دین میباید آموختگر آموزی چنین میباید آموخت
هوش مصنوعی: برای آموختن از کسی مانند تو که در دین و ایمان است، لازم است درسی صحیح و عمیق فرابگیرم. اگر میخواهی آموختن را آغاز کنی، باید به طریقی درست و کامل پیش بروی.
بسی باشد که در دین اهلِ تسلیمز کمتر بندهٔ گیرند تعلیم
هوش مصنوعی: در دین افرادی که تسلیم خداوند هستند، ممکن است که از بندگان کم اهمیتتر هم آموزشهای مهمی دریافت کنند.