(۱) حکایت اسکندر رومی با مرد فرزانه
هوش مصنوعی: این متن درباره ملاقات اسکندر با یک عارف است. اسکندر به دنبال حکمت و دانش میگردد و تصمیم میگیرد که این عارف را که مشهور به دیوانگی یا کمال است، ملاقات کند. فرد عارف وقتی از طرف اسکندر دعوت میشود، اعلام میکند که او از بندگی پادشاهان آزاد است و تنها خداوند را میپرستد.
او به اسکندر میگوید که در بین بندگان واقعی خدا قرار دارد و غرق در حرص و امل است. او به اسکندر هشدار میدهد که اگر به دنبال جاودانگی و حقیقت باشد، باید از خواستههای دنیوی خود بگذرد و به فکر جان و روحش باشد.
عارف به او میگوید که سدهای درونی و حرصها مانع رسیدن به حقیقت و آزادی هستند. در نهایت اسکندر متوجه میشود که این عارف عاقلتر از آن چیزی است که به نظر میآید و درسهای عمیقی از او میآموزد.
رسید اسکندر رومی بجائیطلب میکرد از آنجا آشنائی
هوش مصنوعی: اسکندر رومی به مکانی رسید که در آنجا در جستجوی چیزی بود و از آنجا با فردی آشنا شد.
که تا چیزی ز حکمت یاد گیردز شاگردی یکی اُستاد گیرد
هوش مصنوعی: انسان برای یادگیری و کسب دانش نیاز دارد تا تحت نظر یک استاد یا معلم قرار بگیرد. فقط با بودن در کنار یک راهنماست که میتواند به درک عمیقتری از مسائل حکمت دست یابد.
رهت علمست اگر شاه جهانیتو ذوالقرنین گردی گر بدانی
هوش مصنوعی: اگر راه تو علم و دانش باشد، تو به مانند ذوالقرنین، پادشاهی بزرگ و جهانی خواهی شد، اگر به این مسئله آگاه باشی.
بدو گفتند اینجا هست مردیکه در دین نیست او را هم نبردی
هوش مصنوعی: به او گفتند در اینجا مردی هست که به دین وابسته نیست و تو او را هم با خودت نبردی.
گروهی مردمش دیوانه خوانندگروهی کامل و مردانه دانند
هوش مصنوعی: عدهای از مردم او را دیوانه مینامند، در حالی که برخی دیگر او را انسان کاملی میدانند.
وطن گه بر در دروازه داردبه عزلت در جهان آوازه دارد
هوش مصنوعی: وطن به زودی درِ خود را به روی ما میگشاید و در عین حال در دلما و در گوشههای عالم شهرت و آوازهای دارد.
سکندر کس فرستاد و بخواندشکسی کانجا شد القصّه براندش
هوش مصنوعی: سکندر کسی را فرستاد تا نامهای به او بدهد، اما وقتی او به مقصد رسید، دیگر آن شخص آنجا نبود و رفت.
بدو گفتا رسول شه که برخیزملک میخواندت منشین و مستیز
هوش مصنوعی: پیامبر پادشاه به او گفت: برخیز! ملک تو را میطلبد، پس ننشین و دراز نکش.
اجابت کن چه گر بر تو گرانستکه ذوالقرنین سلطان جهانست
هوش مصنوعی: خواستی که به درخواستت پاسخ داده شود، هرچند ممکن است برایت سخت باشد، زیرا ذوالقرنین پادشاه بزرگ جهان است.
زبان بگشاد آن مرد یگانهکه من آزادم از شاه زمانه
هوش مصنوعی: آن مرد منحصر به فرد با شجاعت سخن گفت و اعلام کرد که من از سلطنت زمانه آزاد هستم.
که آن کس را که شاهت بندهٔ اوستخداوندش منم کی دارمش دوست
هوش مصنوعی: هر کسی که زیر دست و اطاعت توست، من صاحب او هستم و به همین خاطر او را دوست ندارم.
شهت از بندگان بندهٔ ماستنباید رفت پیش او مرا راست
هوش مصنوعی: این شعر میگوید که یکی از مقامهای بلند در سرای ما، بندهای از بندگان است و نباید به طور مستقیم به او مراجعه کرد. به نوعی بیانگر این است که باید با احتیاط و احترام به این مقام نزدیک شد و مستقیم به او نرفت.
رسول آمد بداد ازمرد پیغامبخشم آمد ازو شاه نکونام
هوش مصنوعی: پیامبری آمد و به ما خبر داد که از دل این مرد، نیکیها و بخششها سرچشمه میگیرد و شاه نیکو نامی از او برمیخیزد.
پس آنگه گفت یا دیوانه مردیستو یا از جاهلی بیگاه مردیست
هوش مصنوعی: پس او گفت، یا این مرد دیوانه است، یا از روی ناآگاهی و جهالت در این زمان به چنین جملاتی میزند.
چو من هم بندهام حق را و هم دوستکه گوید حق تعالی بندهٔ اوست
هوش مصنوعی: من نیز همچون دیگر بندگان خدا هستم و به دوستی نسبت به او افتخار میکنم، زیرا خداوند میفرماید که بنده اوست.
نیارد خواند نه شاه و نه درویشمرا از بندگان بندهٔ خویش
هوش مصنوعی: نه شاه و نه درویش، هیچکدام مرا نخواندند، زیرا من از بندگان بندهی خودم هستم.
بر او رفت و کرد آنگه سلامشجوابی داد درخورد مقامش
هوش مصنوعی: او به سمت او رفت و بعد از سلام، جوابی متناسب با مقام و جایگاهش دریافت کرد.
شهش گفتا چرا گر کاردانیمرا از بندگان بنده خوانی
هوش مصنوعی: شهش پرسید که چرا اگر من دانا و ماهر هستم، مرا از میان بندگان به عنوان یک بنده میخوانی؟
جوابش داد مرد و گفت ای شاهبزیر پای کردی عالمی راه
هوش مصنوعی: مرد به پادشاه پاسخ داد و گفت: ای شاه، تو با اقدام خود بر سر مردم دنیا راهی را باز کردهای.
که تا بر آبِ حیوان دست یابینمیری زندگی پیوست یابی
هوش مصنوعی: تا وقتی که به منبع حیات و اصالت دسترسی پیدا نکنی، زندگیات به طور مداوم ادامه نخواهد یافت.
کنون این را امل گویند ای شاهترا چون بندگان افکنده در راه
هوش مصنوعی: اکنون این را نادانی مینامند، ای پادشاه، مانند بندگانی که در مسیر زمین افتادهاند.
بهم آوردهٔ صد دست لشگرکه تا مالک شوی بر هفت کشور
هوش مصنوعی: به خاطر یکصد نیروی جنگی که کنار هم جمع شدهاند، این امکان فراهم میشود که تو بر هفت سرزمین فرمانروایی کنی.
کنون این حرص باشد گر بدانیکه او را بندهٔ بسته میانی
هوش مصنوعی: اکنون اگر بفهمی که این حرص و طمع تو را مانند بندی به اسیر خود کشانده است، میتوانی به وضعیت خود پی ببری.
چو در حرص و امل افکندهٔ تنخداوند تو آمد بندهٔ من
هوش مصنوعی: وقتی که انسان در دام حرص و آرزوهای بیپایه گرفتار میشود، خداوند تو را به عنوان بندهای برای خود برمیگزیند.
چو از حرص و امل درّنده باشیبه پیش بندهٔ من بنده باشی
هوش مصنوعی: اگر از حسد و آرزوهای بیپایان پرهیز نکنی، در برابر بندگان من هم، تو همچون یک بنده خواهی بود.
امل چون شاخ زد جاوید امان خواستز تو آب حیات از بهرِ آن خواست
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که امل، مانند شاخهای که جوانه میزند، از تو خواسته است که به او آب حیات ببخشی تا بتواند ادامه حیات دهد. او به دنبال امان و زندگی جاوید است.
ولی حرصت جهان میخواست ازتوسپه چندین ازان میخواست از تو
هوش مصنوعی: ولی تندروی و حرص تو برای دنیا، باعث شده که جهان، خواستههای زیادی از تو داشته باشد.
کسی کو طالب جان و جهانستاگر جان و جهانش نیست زانست
هوش مصنوعی: کسی که به دنبال زندگی و دنیا است، اگر زندگی و دنیایی نداشته باشد، به همین خاطر است.
چو برجان و جهان خویش لرزیبر جان و جهان پس هیچ نرزی
هوش مصنوعی: اگر بر جان و دنیای خود لرزشی بیفتد، دیگر هیچ چیز نمیتواند به تو آرامش دهد.
جهان و جان ترا بس جاودانیچو تو نه مرد این جان وجهانی
هوش مصنوعی: این دنیا و وجود تو مثل جاودانگی است. هیچ انسانی به این اندازه جاودانی و باارزش نیست.
زدو چشم سکندر خون روان شددلش میگفت ازین غم خون توان شد
هوش مصنوعی: چشمان سکندر، اشک و خون جاری کرد و دل او در دلش احساس زخم بزرگی میکرد که طاقت تحمل آن در او نبود.
سکندر گفت او دیوانهٔ نیستکه عاقلتر ازو فرزانهٔ نیست
هوش مصنوعی: سکندر گفت: او دیوانه نیست، چرا که هیچ فرد عاقلتری از او وجود ندارد.
بسا راحت که آمد زو بروحمتمامست از سفر این یک فتوحم
هوش مصنوعی: زیاد پیش آمده که از آرامش و راحتی لذت بردهام و حالا روح من از این سفر به سرانجام رسیده است. این تنها یک خیال و تصور است.
ز بیم مرگ آب زندگانیسکندر جُست و مُرد اندر جوانی
هوش مصنوعی: سکندر از ترس مرگ از آب حیات بهره برد، اما در نهایت در جوانی فوت کرد.
چه پرسی قصّهٔ سدّ سکندرتوئی هم سدِّ خویش از خویش بگذر
هوش مصنوعی: اگر دربارهٔ داستان سد سکندر سوال میکنی، بدانی که خود تو هم همچون سدّی باید از خودت و موانع درونت عبور کنی.
وجود تو ترا سدیست در پیشتو پیوسته دران سد مانده در خویش
هوش مصنوعی: وجود تو مانند سدی است که همیشه در مقابل تو قرار دارد و تو به خاطر آن، در درون خود محبوس ماندهای.
توئی در سدِّ خود یاجوج و ماجوجکه طوق گردنت سدّیست چون عُوج
هوش مصنوعی: تو همانند یاجوج و ماجوج هستی که در سدّ خود به دام افتادهای و گردن بندت مانند سدی است که تو را محدود کرده است.
تو گر برگیری از پیش این تُتُق راچو عوج بن عُنُق طَوق عُنُق را
هوش مصنوعی: اگر تو این گره و مشکل را از پیش خود برداری، همانند عوج بن عنق، که گردن را در بر گرفته است، تو نیز از قید و بند رهایی خواهی یافت.
اگر آزاد کردی گردن خویشبرستی زین همه غم خوردن خویش
هوش مصنوعی: اگر گردن خود را از بند آزاد کنی، همه غمها و نگرانیهای خود را رها کردهای.
وگرنه صد هزاران پرده بینیدرون پرده جان مرده بینی
هوش مصنوعی: اگر به درون خود توجه نکنی، هزاران حجاب و مانع را میبینی، اما در واقع چیزی جز روح مرده و بیجان در آن وجود ندارد.
وگر خواهی کز آتش بگذری توبآتش گاهِ دنیا ننگری تو
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از آتش رهایی یابی، نباید به آتش دنیای حاضر نگاه کنی.
اگر موئی خیانت کرده باشیبکوهی آتشین در پرده باشی
هوش مصنوعی: اگر کوچکترین خیانتی کرده باشی، به اندازه یک کوه آتشین در معرض دید خواهی بود.
چو بر آتش گذشتن عین راهستچه پرسی گر سیاوش بیگناهست
هوش مصنوعی: وقتی که بر آتش قدم میگذاری، خودِ این عمل نشان دهندهی راه درست است. پس چه جای سوالی باقی میماند که آیا سیاوش بیگناه است یا نه؟
ترا گر حق محابا مینکردیبیک نفست تقاضا مینکردی
هوش مصنوعی: اگر تو به حق و حقیقت بیپرده و بدون هیچ ملاحظهای رفتار میکردی، هرگز از یک نفر چیزی درخواست نمیکردی.
نگونساری مردم از محاباستمحابا گر نبودی کژ شدی راست
هوش مصنوعی: اگر نبودند مشکلات و موانع، وضع مردم به طور طبیعی دچار آشفتگی و انحراف میشد.
ترا چندین بلا در پیش آخرچه میخواهی بگو از خویش آخر
هوش مصنوعی: چرا وقتی با مشکلات زیادی روبهرو هستی، باز هم چیزی از دلت نمیگویی؟ بر این حال باید بگویی چه میخواهی.
جهانی خصم گرد آوردهٔ توبترس از مرگ آخر مردهٔ تو
هوش مصنوعی: دنیا، دشمنانی برای تو جمع کرده است، پس از مرگ بترس که در نهایت تو نیز به سرنوشت آنها گرفتار خواهی شد.