(۵) حکایت ایاز و درد چشم او
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف حالتی میپردازد که شخصی به نام ایاز به خاطر چشم زخم دیگران دچار درد و رنج شده است. چشمان او خونین و شبیه به لاله شدهاند. وقتی محمود غازی از حال او باخبر میشود، به ملاقاتش میرود و ایاز از او میخواهد که نگران او نباشد و خبر او را به شاه نرساند. ایاز به حس و حال خود اشاره میکند و میگوید که از جان خود به بوی محمود آگاه است و این بوی او را زنده کرده است، حتی وقتی که ظاهراً مرده بوده. شاعر به قدرت دوستی و محبت اشاره میکند و میگوید که شناختی از عشق و دوستی با خداوند، اینقدر ارزشمند است که یک نور کمسویی از آن میتواند با صد خورشید برابری کند. بزرگانی که این حقیقت را درک کردهاند، جان خود را برای درک و شنیدن یک کلام از او فدای میکنند.
مگر از چشم زخم چشم اغیاربدرد چشم ایاز آمد گرفتار
هوش مصنوعی: آیا میشود که درد چشم ایاز تنها به خاطر نگاههای بد دیگران و حسادتشان باشد؟
ز درد چشم چشمش همچو خون شددو نرگسدانِ چشمش لاله گون شد
هوش مصنوعی: از شدت درد، چشمانش مانند خونred شد و دو گل نرگس در چشمانش به رنگ لاله درآمدند.
علی الجمله چو روزی ده برآمدز درد چشم چشمش در سر آمد
هوش مصنوعی: به طور کلی، وقتی که روزیدهنده ظهر از درد چشمش خلاص شد، حالتی خوش و شاداب به او دست داد.
چنان از دردِ چشمی ممتحن گشتکه صفرا کردش و بی خویشتن گشت
هوش مصنوعی: چنان از درد و غم دیدن چیزی آزمایش شد که به شدت دچار افسردگی و بیتابی شد و خود را نیز فراموش کرد.
کسی محمود را از وی خبر کردسواره گشت محمود و گذر کرد
هوش مصنوعی: کسی به محمود خبر داد و او با سرعت و هراسان حرکت کرد و گذشت.
ببالین ایاز آمد نهان اونهاد انگشت بر لب در زمان او
هوش مصنوعی: ایاز به آرامی بر بالین آمده و به طرز پنهانی انگشتش را بر لب نهاده است.
بدان بیمارداران گفت زنهارمگردانید از شاهش خبردار
هوش مصنوعی: به بیماران گفتند که مواظب باشند و از شاه غافل نشوند.
چو بنشست آن زمان محمود غازیبجَست از جا ایاز از دلنوازی
هوش مصنوعی: زمانی که محمود غازی نشسته بود، ایاز به دلیل محبت و نوازش او، از جای خود برخاست.
زهم بگشاد چشم و شاد بنشستزهی بنده که چون آزاد بنشست
هوش مصنوعی: چشمش را گشود و با شادی نشسته است، چه خوب است که این بنده مانند یک فرد آزاد نشسته است.
بدو گفتند ای از خویش رفتهتن از پس مانده جان از پیش رفته
هوش مصنوعی: به او گفتند، ای کسی که از خودت دور شدهای، بدن تو تنها باقیمانده و جان تو از پیش رفته است.
ز درد چشم سرگردان بماندهمیان جان و تن حیران بمانده
هوش مصنوعی: درد چشم باعث شده که در میان روح و بدن خود به حالت سردرگمی بمانم و حیران شوم.
چو شه بنشست بر بالینت از پایتو صفرا کرده چون برجستی ازجای؟
هوش مصنوعی: وقتی که پادشاه بر سر بالین تو نشسته و از پای تو خونی جاری شده، آیا وقتی از جای خود بلند میشوی، این وضعیت را در نظر نمیگیری؟
نگفتت کس نبودت چشم بر راهچگونه گشتی ازمحمود آگاه؟
هوش مصنوعی: چرا کسی به تو نگفته بود که منتظر من باشی؟ چطور از وضعیت من و محمود مطلع شدی؟
چنین گفت او که چه حاجت شنیدنندارم احتیاجی هم بدیدن
هوش مصنوعی: او گفت که نیازی به شنیدن ندارد و همچنین نیازی به دیدن هم ندارد.
ز گوش و چشم آزادست جانمکه من از جان ببویش باز دانم
هوش مصنوعی: روح من از قید گوش و چشم رهاست، زیرا من از عمق جانم میتوانم عطر او را احساس کنم.
چو بوی او ز جان خود شنودمشدم زنده اگرچه مرده بودم
هوش مصنوعی: وقتی بوی او را از عمق جانم حس کردم، دوباره جان گرفتم، حتی اگر قبلاً مرده بودم.
ندیدی آنکه یعقوب پیمبرببویش گشت روشن چشم در سر
هوش مصنوعی: آیا نشنیدهای که یعقوب پیامبر چگونه به خاطر بوی فرزندش، روشنایی چشمش بازگشت و دوباره امیدی در دلش زنده شد؟
تو میباید که چشم از درد سازیز درد چشم تو خود میگدازی
هوش مصنوعی: تو باید از آنچه که به تو آسیب میزند غافل شوی، زیرا خودت در رنج ناشی از آن غرق شدهای.
چو بوی آشنائی یافتی توبر آفاق دو عالم تافتی تو
هوش مصنوعی: زمانی که عطر آشنایی را حس کردی، به همه ی گوشههای جهان دست یافتی.
که آن یک ذرّه نور آشنائیچو صد خورشید دارد روشنائی
هوش مصنوعی: یک ذره نور آشنایی مانند صد خورشید روشنی و تابش دارد.
چو دایم دوستی حق چنانستکه یک ذرّه بِه از هر دو جهانست
هوش مصنوعی: دوستی با حق و خداوند به اندازهای ارزشمند است که حتی یک لحظه از آن بهتر از تمام نعمتهای دو جهان است.
خدائی آنچنان میداردت دوستازان شادی توان گنجید در پوست؟
هوش مصنوعی: دوست تو آنقدر شادی و خوشبختی به تو میبخشد که آیا ممکن است تمام این شادی را در یک جسم محدود جای داد؟
بزرگانی که این پرگار دیدندبصد جان نقطهٔ دردش گُزیدند
هوش مصنوعی: بزرگان و عالمان که این تجربیات را مشاهده کردند، با تمام وجود به سراغ نقطهی مشکل و درد آن رفتند و آن را شناختند.
هزاران جان برای یک خطابشبرافشاندند دل پر اضطرابش
هوش مصنوعی: هزاران نفر جان خود را فدای یک کلمه او کردند و دلهایشان پر از نگرانی و اضطراب بود.