بخش ۳ - الحکایه و التمثیل
هوش مصنوعی: این شعر درباره درویشی است که به قصابی میرود و از او گوشتی میگیرد. درویش انتظار دارد که گوشتی خوب و باکیفیت بگیرد، اما متوجه میشود که گوشت تنها جگر یا استخوان است. او از این وضعیت ناراحت و ناامید میشود و از غم و انسداد زندگی خود صحبت میکند. درویش ابراز میکند که غم عشقش به مراتب سنگینتر از غم زندگی است و این غم زندگیاش را تحتالشعاع قرار داده است. او به نوعی به این نتیجه میرسد که مشکلات و دردها در زندگی غیرقابل تحملند و عشقش نیز آنقدر عمیق است که هیچ چیز دیگری برایش اهمیت ندارد.
شنودم کز سلف درویش حالیهوای قلیهای بودش به سالی
هوش مصنوعی: شنیدم که درویشی در گذشته آرزو و میل به قلیهای داشت که سالها در ذهنش بود.
چو سیمی دست داد آن مرد درویشسوی قصاب راه آورد در پیش
هوش مصنوعی: مرد درویش به طرف قصاب رفت و دستانش به خوبی با سیم در ارتباط شد.
مگر قصاب ناخوش زندگانیبدادش گوشتی چو نان که دانی
هوش مصنوعی: آیا ممکن است زندگی به دست قصابی ناخوش بخواهد که گوشتش را مانند نان به او بدهد؟
چو پیر آن گوشت الحق نه چنان دیدسراسر یا جگر یا استخوان دید
هوش مصنوعی: وقتی آن مرد سالخورده به گوشت نگاه میکند، فقط جزییات بیاهمیت مانند جگر یا استخوان را نمیبیند، بلکه به حقیقتی عمیقتر و کلیتر توجه دارد.
جگر خود بود یکباره دگر خواستکه کار ما نیاید بی جگر راست
هوش مصنوعی: یکباره دلش خواست که کارهایمان بدون دل و احساس پیش نرود.
دل ما غرقهٔ خون شد به یک بارچه میخواهند زین مشتی جگر خوار
هوش مصنوعی: دل ما به یکباره پر از درد و اندوه شد. حالا نمیدانیم این جماعت چه میخواهند با این گروه که فقط به فکر آسیب زدن هستند.
نه ما را طاقت بارگران استنه ما را برگ بی برگی جانست
هوش مصنوعی: ما نه میتوانیم وزن سنگین بارها را تحمل کنیم و نه برای ما زندگی در بیبرگی و بدون هدف ممکن است.
چنان غم یار ما شد در غم یارکه نیست از کار غم ما را غم کار
هوش مصنوعی: چنان غم یار ما در غم یارش عمیق شده است که دیگر از غم خودمان نیز غمگین نیستیم.
اگر گردون به مرگ ما کند سازغم عشقش کفن از ما کند باز
هوش مصنوعی: اگر آسمان به خاطر مرگ ما به اندوه و غم بیفتد، عشق او دوباره ما را زنده میکند.