بخش ۱۷ - دیدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن
هوش مصنوعی: این متن یک شعر عاشقانه و پر احساس است که به زیباییهای عاشقانه و مفاهیم عشق و جدایی میپردازد. شاعر از نامهای زیبای معشوقه، گلرخ، و توصیف چهره و ویژگیهای او سخن میگوید و در عین حال از درد و رنج عشق، تباهی و ناتوانی ناشی از جدایی سخن میزد. او به شب، سکوت و اشکهای معشوقهاش اشاره کرده و نشان میدهد که چهگونه عشق او را دچار هوس و عشق عمیق کرده است. این شعر به طور کلی بیانگر مبارزهی درونی و فشاری است که یک عاشق بر اثر دوری از محبوبش تجربه میکند و در نهایت، حس ناامیدی و نیاز به وصال و آشتی را منتقل میکند.
الا ای پیک باز تیز پروازچو در عالم نداری یک هم آواز
هوش مصنوعی: ای پیامآور، که همچون پرندهای تندپرواز هستی، در دنیایی که هیچ همصحبتی برایت وجود ندارد، چه میکنی؟
دمی گر میزنی بر انجمن زننفس بیخویشتن با خویشتن زن
هوش مصنوعی: اگر لحظهای در جمعی قرار گرفتی، تلاشت را بکن که نفس خود را فراموش کنی و به آرامش درونی دست یابی.
چو یک همدم نمیبینم زمانیتکه خواهد بود همدم در جهانیت
هوش مصنوعی: وقتی همدمی را در کنار خود نمیبینم، نمیدانم چه زمانی کسی خواهد بود که در این دنیا همراهم شود.
تو خود را تا ابد محرم تمامیکه هم همخانه هم همدم تمامی
هوش مصنوعی: تو خود را تا همیشه در کنار کسی ببین که هم دوست توست و هم در کنار تو زندگی میکند.
بگوی این قصّه و با خویشتن گویبه خوشگویی ببر از خویشتن گوی
هوش مصنوعی: بگو این داستان را و با خودت صحبت کن. با زیبایی و خوشزبانی، خود را از خودت جدا کن.
چنین گفت آن سخن ساز سخن سنجکه برده بود عمری در سخن رنج
هوش مصنوعی: سخنسنجی با تجربه و باهوش به این نکته اشاره میکند که او سالها در تلاش و زحمت بوده است تا در زمینه سخنوری مهارت پیدا کند.
که شاهنشاه خوزی دختری داشتکه هر موییش در خویی سری داشت
هوش مصنوعی: شاهنشاه خوزی دختری داشت که هر یک از موهایش به نوعی خاص و ویژه بود.
سمنبر خواهر بهرام بودیگلش اندام و گُلرخ نام بودی
هوش مصنوعی: سمنبر خواهر بهرام بود و زیباییهای او مانند گل و چهرهاش مانند گلرخ بود.
بنگشادی شکر از شرمگینیگلش میخواندند از نازنینی
هوش مصنوعی: شکر به خاطر زیبایی و ناز گل، آنگونه خوشحالی میکند که انگار از خجالتش میخواندند.
اگر عاقل بدیدی نقش رویششدی دیوانهٔ زنجیر مویش
هوش مصنوعی: اگر عاقل باشید و چهرهٔ او را ببینید، به شدت مجذوب او میشوید و همچون دیوانهای میشوید که به زنجیر موهایش وابسته است.
وگر دیوانه دیدی روی آن ماهچو عاقل آمدی زان نقش با راه
هوش مصنوعی: اگر دیوانهای را دیدی که به زیبایی آن ماه مینگرد، تو نیز مانند یک عاقل به آن تصویر زیبا توجه کن.
همه صورتگران صورت آرایز رویش نقش بردندی به هر جای
هوش مصنوعی: همه هنرمندان و صورتسازان از زیبایی او الهام گرفته و نقشهایی را به تقلید از او میسازند.
که نقشش بود دل را نقش بر سنگچو مویش برد رویش نقش ارژنگ
هوش مصنوعی: دل را به گونهای میسازد که مثل نقشی بر روی سنگ باقی میماند، مانند مویی که بر صورتش میافتد و زیبایی خاصی به او میبخشد.
چو مثل نقش گل در هیچ حالینبود امکان نقشی و جمالی
هوش مصنوعی: مانند نقش گل، در هیچ زمانی امکان ندارد که زیبایی و جلوهگری از آن جدا باشد.
چو نقاشان لطیفش نقش بستندقلم بر نقش حُسن او شکستند
هوش مصنوعی: چون هنرمندان با مهارت، زیبایی او را طراحی کردند، قلم بر زیبایی او شکست و نتوانست به درستی آن را به تصویر بکشد.
زبانها پر ز شرح حال او بودبر ایوانها همه تمثال او بود
هوش مصنوعی: همه جا از زندگی و ویژگیهای او صحبت میکنند و در همه جا تصویر او به چشم میخورد.
نبودی ماه را اندازهٔ اوز مه بگذشته بود آوازهٔ او
هوش مصنوعی: از آنجا که هیچ کس نمیتوانست ماه را با او مقایسه کند، آوازه و شهرت او از همه بیشتر بود.
کمین بر انس و جان زلفش چنان داشتکه هر موییش جانی بر میان داشت
هوش مصنوعی: او چنان در کمین دوست و زیبایی زلفش نشسته بود که هر کدام از موهایش مانند جانی ارزشمند بود.
کمان را پرّ زاغ هر دو ابروشکشیده تا به گوش از زاغ گیسوش
هوش مصنوعی: کمان را پر زاغ به شکل ابروهایش کشیده تا به نظرش برسد که گیسوانش زیبا و جذاب است.
هزاران قلب بشکسته بدیدهاز آن مژگان صف بر صف کشیده
هوش مصنوعی: هزاران قلب از اشک و غم شکسته شدهاند و این همه غم به خاطر مژههای زیبا و صفکشیدهی آن معشوق است.
به رخ بر هر بتی خالی دگر داشتولیکن خال او حالی دگر داشت
هوش مصنوعی: هر مجسمه و الماس زیبایی که دیدهام، زیبایی خاص خود را دارد، اما زیبایی او (یار) چیزی است فراتر از همه آنها.
رخ شیرینش لعلی بود در پوستبر سیمینش سیمی بود دل دوست
هوش مصنوعی: چهره زیبا و دلنشین او همچون لعل ناب در زیر پوستش همانند نقرهای درخشان بود و دل عاشق به او تعلق داشت.
لب جان بخش او را آب حیوانشده چون صورتی بیجان در ایوان
هوش مصنوعی: لب او که جانبخش است، همانند آب حیات شده است، اما مانند صورتی بیجان در یک ایوان به نظر میرسد.
دهانش تُنگ شکّر لیک گلرنگچو چشم مردم دیده ولی تنگ
هوش مصنوعی: او دهانی کوچک و تنگ دارد که شکرین نیست، اما چشمانش مانند گلها زیباست. مردم او را دیدهاند، اما این زیبایی از نظر آنها ننگ به حساب میآید.
بسی در چشم مردم داشتی گوشکه سیمایش کند در چشمهٔ نوش
هوش مصنوعی: تو با زیباییات در نظر مردم تابلوئی درخشان بودی که میتوانست دلها را به خود جذب کند.
ولی چون رهگذر بربسته بودیامیدش منقطع پیوسته بودی
هوش مصنوعی: اما چون راه گذر را بسته بودی، امیدش همیشه قطع بود.
دهانی چون دهان همزه یک نیمچو اقلیمی شکر در چشم یک میم
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف زیبایی و جذابیت دو چیز میپردازد. دهان همزه را به نوعی از شیرینی و لطافت تشبیه کرده و میگوید که مثل یک منطقه خوشبو و دلپذیر است. در ادامه، به چشم میم اشاره میکند که بر زیبایی و جذابیت آن افزوده شده و به نوعی دو ویژگی هماهنگ و دلنشین را به تصویر میکشد.
زهی ملکی که در اقلیم او بودکه عالم پر شکر از میم او بود
هوش مصنوعی: بس بزرگ است آن پادشاهی که در سرزمین او، جهانی پر از نعمت و لطف به وجود آمده است و همه چیز به خاطر وجود او شیرین و خوشطعم شده است.
میان میم بی نون حرف سین داشتولی در لعل سی دُرّ ثمین داشت
هوش مصنوعی: در میان حروف، حرف میم بدون نون حرف سین را داشت، اما در لعل، جواهر ارزشمندی مانند مروارید وجود داشت.
چهی در سیم داشت آن سنگدل ماهرسن افگنده مشکین بر سر چاه
هوش مصنوعی: آن سنگدل زیبایی که مانند ماه میدرخشد، با موهای مشکیاش مانند ریسمانی بر سر چاه آویزان شده است.
اگر خود بیژن مردانه بودیز عشق چاه او دیوانه بودی
هوش مصنوعی: اگر بیژن به خاطر عشقش واقعا شجاع بود، به جای ترس و ناامیدی، دیوانهوار به سمت چاهی که برایش فراهم شده بود، میرفت.
بلوری را که آبش زیر پل بودغلام ساعد سیمین گل بود
هوش مصنوعی: یک بلور زیبایی که آب زیر پل آن جریان داشت، در دست غلامی از جنس ساعدی نقرهای و زیبا بود.
به بالا بود چون سرو بلندینبودش هیچ باقی جز سپندی
هوش مصنوعی: این بیت به معنای این است که مانند سروی بلند و با وقار، در اوج و بلندی قرار دارد و چیزی جز یاد و خاطرهای از او باقی نمانده است.
دل عشّاق خود بود آن سپندشکه میسوخت آتش لعل چو قندش
هوش مصنوعی: دل عاشقان همانند عطر سپند است که به خاطر آتش اندوه، همچون شکر میسوزد.
شده هر موی بر حسنش دلیلیچه چیزش بود در خور جز که نیلی
هوش مصنوعی: هر موی او دلیلی بر زیباییاش است، اما چه چیزی جز رنگ نیلی میتواند شایستهاش باشد؟
همه خوبان مصر حسن، آن نیلکشیدندی به نام او به تعجیل
هوش مصنوعی: همه زیبا رویان مصر به خاطر حسن او به سرعت به نیل رفتهاند.
ز دارالملک حسنش دار و گیریهمه چیزیش نقد الّا نظیری
هوش مصنوعی: از شهر حسن، دارویی همه چیز را درمان میکند، اما هیچکس مثل او نیست.
نظیرش بود گر خود گاهگاهیهمی کردی در آیینه نگاهی
هوش مصنوعی: اگر گاهی در آینه نگاهی به او میکردی، او نیز مانند تو بود و نظیرش پیدا میشد.
ز بس کاوازهٔ او شد پدیداربه جان گشتند شاهانش خریدار
هوش مصنوعی: به دلیل آوازه و شهرت او، شخصیتهای بزرگ و قدرتمند به استقبال او آمدهاند و او را مورد توجه و محبت قرار دادهاند.
یکی شه بود در شهر سپاهانکه بودندی غلامش پادشاهان
هوش مصنوعی: در سپاهان فردی بود که به عنوان پادشاه شناخته میشد و غلامانش مقام والایی مانند پادشاهان داشتند.
نه چندانی بزرگی بود او راکه بتوان گفت شرحی زود او را
هوش مصنوعی: او آنقدر بزرگ وOutstanding نیست که بتوان به سرعت دربارهاش توضیحی داد.
گل سیراب را خواهندگی کردتلطفها نمود و بندگی کرد
هوش مصنوعی: گل با شوق و محبت در انتظار آب و رسیدگی بود و از خود ادب و فروتنی نشان داد.
بسی نوبت زر و زاری فرستادبه دلبر دل به سرباری فرستاد
هوش مصنوعی: او بارها برای محبوبش پول و هدایا فرستاد و دلش را با اشتیاق و احساسات خاصی به او نزدیک کرد.
که سوی ما فرست آن سیمبر راکه قدری نیست اینجا سیم و زر را
هوش مصنوعی: کسی را به طرف ما بفرست که زیبایی و ارزشش بیشتر از زر و سیم باشد، چون در اینجا چیز باارزشی وجود ندارد.
میان سیم و زر سازم نشستشکلید گنج بسپارم به دستش
هوش مصنوعی: من در میان طلا و نقره، نشستی برای او ترتیب میدهم و کلید گنج را به دست او میسپارم.
چو از من میگشاید این چنین نقدترا بی نسیه باید بستن این عقد
هوش مصنوعی: وقتی که از من به این شکل چیزی میگشاید، باید این قرارداد را بدون هیچ گونه قید و شرطی منعقد کرد.
جهان را نیست شهزادی به از منکه خواهی یافت دامادی به از من
هوش مصنوعی: در این دنیا، هیچ کس بهتر از من وجود ندارد و نمیتوانی دامادی را پیدا کنی که به من بیفتد.
شکفت از کار گلرخ شاه شاهانکه رُست او را نباتی در سپاهان
هوش مصنوعی: از زیبایی و لطافت چهرهی دختر شاه، شکوفهای در دیاری سرسبز و حاصلخیز سر برآورده است.
چو سالی بگذرد پیش سپاهیپس از سالی ببندد عقد ماهی
هوش مصنوعی: وقتی یک سال بگذرد، به مانند یک سپاهی که در حال انتظار است، پس از گذشت یک سال، پیوندی با ماهی برقرار میکند.
این عبارت به نوعی به گذر زمان و تغییراتی که در این مدت رخ میدهد اشاره دارد.
شه آن اندیشه در دل همچو جان داشتولیکن چرخ در پرده نه آن داشت
هوش مصنوعی: شاه با اندیشهای والا در دلش مانند جان زندگی میکرد، اما چرخ فلک در پشت پرده آن را نداشت.
قضا را گلرخ دلبر چو ماهیبه بام قصر بر شد چاشتگاهی
هوش مصنوعی: دختر زیبای دلبر مانند ماهی از بام قصر به زیر آمد در صبحگاهی.
تماشا را برآمد تا لب باغنهادش آن تماشا بر جگر داغ
هوش مصنوعی: تماشا و زیبایی در لبهی باغ ظاهر شد و آن زیبایی بر دل آتشین او تاثیر گذاشت.
به زیر بید هرمز بود خفتهز مستی عقل زایل هوش رفته
هوش مصنوعی: زیر درخت بید، هرمز خوابیده است. او به خاطر مستی، عقل و هوش خود را از دست داده است.
قبا از بر چو گل در پای کردهخطش بر ماه شهر آرای کرده
هوش مصنوعی: این دو بیتی به زیبایی و آراستگی یک شخص اشاره دارد که به سبک و طرز خاصی لباس پوشیده و مانند گلی درخشان در میان مردم جلوه میکند. او چهرهاش را با زیبایی و جذابیت تزئین کرده و بهگونهای تأثیرگذار در شهر حضور دارد.
کتان غلغلی نو در بر گلازو غلغل در افتاده به بلبل
هوش مصنوعی: بید یا گل نرگس به قدری زیبا و خوشبوست که در میان شکوفههایش صدا و لطافتی همچون صدای بلبلها به گوش میرسد.
هزاران حلقه پیش مه فگندهذُؤابه بر میان ره فگنده
هوش مصنوعی: هزاران دایره از نور و زیبایی در پیش روی ماه قرار گرفته و مانند رشتههایی برای برقراری راهی در میان طبیعت پهن شدهاند.
رُخی چون گل لبی چون چشمهٔ نورچه گویم از لب و دندان گل دور
هوش مصنوعی: چهرهای زیبا همچون گل دارد و لبهایش مانند چشمهای نورانی است. حالا چطور میتوانم از زیبایی لبها و دندانهایش سخن بگویم که همچون گل هستند؟
از آن چاهش که در زیر ذقن بودچو یوسف عقل خونین پیرهن بود
هوش مصنوعی: از آن چاهی که در زیر چانهاش قرار داشت، عقل مثل یوسف در لباس خونینش گرفتار بود.
سر زلفش رسن افگنده بر ماهدل گل زان رسن رفته فرو چاه
هوش مصنوعی: موهای او مانند ریسمانی است که بر چهره ماهی در دل گل آویز شده و از آن ریسمان، دل به چاهی عمیق افتاده است.
سر آن حلقههای زلف پر چینشده در گردن گل طوق مشکین
هوش مصنوعی: موهای پرچین و تابدارش در کنار گل مانند طوقی مشکی است که به گردن او میخورد.
به تلخی پستهٔ شورش دلازاربه شیرینی چو شکّر تیز بازار
هوش مصنوعی: شیرینی زندگی گاهی هم با تلخیهایی همراه است که مثل پستههای شور میمانند، اما در مجموع طعم شیرینی را در بازار زندگی احساس میکنیم.
رخش لاف جهان آرای میزدجهان را حسن او سر پای میزد
هوش مصنوعی: اسب زیبای او با جلوهگری و شکوه خود، دنیا را به تماشا میگذارد و حسن و زیبایی او باعث میشود که همه به سمت او جذب شوند.
خطی چون مشک و رویی همچو ماهیچو گل در بر فگنده خوابگاهی
هوش مصنوعی: زیبایی چهره و مو مثل مشک و ماه است و مانند گلی است که در دنیای خیال و خواب پرورش یافته است.
شده سرو بلندش بر زمین پستمیان سایه و خورشید سرمست
هوش مصنوعی: سرو بلند او حالا در زمین پست قرار گرفته و در میان سایه و نور خورشید سرمست و شاداب است.
خط چون طوطیش در سایهٔ بیددُم طاوس نر در عکس خورشید
هوش مصنوعی: خط مانند طوطی در سایه درخت بید است و دم طاووس نر در نور خورشید میدرخشد.
خرد بر گرد راه او نشستهعرق بر گرد ماه او نشسته
هوش مصنوعی: عقل و خرد در مسیر او حضور دارد و بر زیبایی و نور او تأکید میکند.
کمند عنبرینش خم گرفتهگل صد برگ او شبنم گرفته
هوش مصنوعی: عطر دلانگیز او همچون کمند، به دور خود پیچیده و گل صدبرگ او تحت تأثیر شبنم قرار گرفته است.
غم عشقش زهی سودای بی سودلب لعلش زهی حلوای بی دود
هوش مصنوعی: غم عشق او، سودای پر از اندوه و بیموردی است. لبهایش همچون شیرینیای خوشمزه و دلپذیر، اما بدون شوق و جذابیت اضافی هستند.
چو گل را نرگس تر بر مه افتاددلش چون ماهتابی در ره افتاد
هوش مصنوعی: زمانی که گل در تلاش برای دیده شدن است، نرگس به زیبایی او خیره میشود، و دل نرگس مانند ماهی در شب به تماشا مینشیند.
چو گلرخ آن سمنبر را چنان دیدچو جانش آمد به روی او جهان دید
هوش مصنوعی: وقتی که گلرخ به آن سمنبر نگاه کرد، چنان زیبایی او را تحت تاثیر قرار داد که گویی روحش به او پرواز کرد و تمام جهان را در او مشاهده کرد.
ز عشقش آتشی در جانش افتادکه دردی سخت بی درمانش افتاد
هوش مصنوعی: عشق او در دلش شعلهای برافروخته که درد و رنج شدید و بیپایانی را برایش به وجود آورده است.
دلش در عشق معجون جنون ساخترخش از اشک صد هنگامه خون ساخت
هوش مصنوعی: دلش در عشق، ترکیبی از جنون به وجود آورد و چهرهاش با اشک، به صحنهای پر از خون تبدیل شد.
چو در دام بلای عشق آویختهزاران دانهٔ خون بر رخش ریخت
هوش مصنوعی: وقتی در دام عشق گرفتار شدم، هزاران قطره خون بر چهرهام ریخته شد.
بدانسان غمزهٔ او دل ربودشکه گفتی غمزه خون آلود بودش
هوش مصنوعی: نگاه دلربای او آنچنان اثر گذاشت که انگار نگاهش مملو از خون و درد بود.
دلش در پای دلبر سرنگون شدسر خود برگرفت و رفت خون شد
هوش مصنوعی: دل او به خاطر معشوقش غمگین و دردمند شد، اما او سر خود را بلند کرد و رفت و در نتیجه، دلش به شدت شکسته و خونین شد.
چو مرغی در میان دام میسوختوزان آتش چو عود خام میسوخت
هوش مصنوعی: مانند پرندهای که در قفس در حال سوختن است و به خاطر آتش، مانند چوب تازهای که در آتش میسوزد، درد و رنج را تحمل میکند.
دم سرد از جگر میزد چو کافورفرو میبرد آب گرم از دور
هوش مصنوعی: در هوای سرد، بوی کافور به مشام میرسد و آرام آرام، آب گرم از فاصلهای دور میآید.
چو ابر نوبهاری اشک ریزانچو گلبرگ از صبا افتان و خیزان
هوش مصنوعی: همچون ابرهای بهاری که اشک میریزند، مانند گلبرگهایی که از نسیم میافتند و به آرامی حرکت میکنند.
بمانده در عجب حالی مشوّشز دست دل دلی در دست آتش
هوش مصنوعی: در حیرت و شگفتی باقی ماندهام، حالتی آشفته دارم به خاطر عشق، چون دلی در دستانی که در آتش است.
دلش صد داستان بر عشق خواندهچو شخصی بی خرد در عشق مانده
هوش مصنوعی: دل او پر از قصهها و حکایتها درباره عشق است، مانند کسی که در عشق گرفتار شده و نمیتواند راه را بیابد.
خرد با عشق بسیاری بکوشیدولیکن عشق یکباری بجوشید
هوش مصنوعی: عقل و اندیشه تلاش زیادی کردند، اما عشق فقط یک بار به جوش و خروش درآمد.
همی بدرید جان آن سرو سرمستبه جای جانش آمد جامه در دست
هوش مصنوعی: سرو شاداب و خوشحال در حالتی مست به قدری جذاب و دلربا بود که جان من را گرفت و به جای جان، لباسش را در دستم احساس کردم.
بزد دست و قصب از مه بیفگندکمند دلشکن در ره بیفگند
هوش مصنوعی: دستش را بلند کرد و نی را به دور انداخت، دلهای شکسته را در راه عشق رها کرد.
جهان بر چشم او زیر و زبر شدبیفتاد و ز مستی بیخبر شد
هوش مصنوعی: دنیا برای او کاملاً تغییر کرد و در اثر شگفتی و مستی، از حال خود غافل شد.
چگونه پر زند در خون و در گلمیان راه مرغ نیم بسمل
هوش مصنوعی: چطور میتواند پرندهای که در خاک و خون گرفتار است، در میان راه پرواز کند، در حالی که هنوز جراحتی بر او وارد نشده است؟
چنان پر میزد آن مرغ دل افگارکه از جان و ز دل میگشت بیکار
هوش مصنوعی: پرواز آن مرغ دلشکسته چنان شورانگیز بود که از جان و دلش بیخبر و آزادانه پرواز میکرد.
جهان عشق دریای عظیمستسفینه چیست عقلی بس سلیمست
هوش مصنوعی: دنیا به مانند دریای بزرگی از عشق است و عقل سالم تنها یک قایق کوچک در این دریا است.
تو تا مشغول بیتی و سفینهاز آن دریات نبود نم به سینه
هوش مصنوعی: این روزها مشغول شعر و شاعری هستی و نمیتوانی از دریا به خاطر گودالی که در آن وجود دارد، غافل شوی.
دلش ناگه به دریایی فرو شدبه کنج محنتش پایی فرو شد
هوش مصنوعی: دل او ناگهان به عمق دریا فرو رفت و در گوشهی غم و دردش غرق شد.
میان آتش سوزان چنان بودکه نتوان گفت کز زاری چسان بود
هوش مصنوعی: در میانه آتش سوزانی بود که وضعیت او را نمیتوان به زاری توصیف کرد.
چو طفلی شیر خواره تشنهٔ آبز رنج تشنگی جان داده در تاب
هوش مصنوعی: مانند کودکی که از شیر گرفته شده و به خاطر تشنگی جانش را از دست میدهد، در عذاب و ناآرامی است.
چو مرغی بی زبان محتاج دانهنه بالی نه پری نه آشیانه
هوش مصنوعی: مثل پرندهای بیزبان که به دانه نیاز دارد، نه بالی دارد که پرواز کند، نه تظاهر و زیباییای دارد، و نه جایی برای سکونت.
چو ماهی زآب خوش بیرون فتادهمیان ریگ غرق خون فتاده
هوش مصنوعی: مثل ماهی که از آب بیرون آمده و در میان شنها افتاده و غرق در خون است.
چو موری پر فگنده پای کندهنگونساری به طاسی در فگنده
هوش مصنوعی: مانند موری که پای خود را به شدت به زمین میکوبد و تلاش میکند تا از ناملایمات فرار کند، شخصی در حال کوشش برای گریز از مشکلات و دشواریهاست.
چو آن پروانه اندر پیش آتشمیان سوختن جان میدهد خَوش
هوش مصنوعی: وقتی آن پروانه در آتش میسوزد، با وجود خطر جان خود را با شادی فدای عشق میکند.
دو دیده خیره و دو دست بر دلچو نقش سنگ، پایش مانده در گِل
هوش مصنوعی: چشمانش خیره و گیج مانده و دو دستش را بر دلش گذاشته است؛ گویی که نشانهای از سنگی که زیر گل مانده باشد.
بمانده بی کلیدی مشکل اوجگر تفته ز ره رفته دل او
هوش مصنوعی: او هنوز کلید حل مشکلش را پیدا نکرده، قلبش درد میکشد و از راهی که رفته، دلش را مجروح کرده است.
به دل گفت این چه آتش بود آخرکه از جانم برآمد دود آخر
هوش مصنوعی: دوست میگوید، این چه آتش غریبی است که از وجود من برخاسته و دود آن به آسمان رفته است؟
دلم سرگشتهٔ نامحرمی شدعروسی من اکنون ماتمی شد
هوش مصنوعی: دل من به خاطر عشق نامحرم سرگردان شده است، به گونهای که حالا روز عروسی من به یک عزای بزرگ تبدیل شده است.
برفت از دست من سر رشتهٔ دلز دست دل شدم سرگشتهٔ دل
هوش مصنوعی: از دستم رفت کنترل عواطف و احساساتم و اکنون در گمراهی و سرگردانی به سر میبرم.
ز دست تو به جان آیم دلا زودکه آوردی چنین پای گل آلود
هوش مصنوعی: به خاطر تو به خودم عذاب میدهم، ای دل، زودباش که تو مرا به این وضعیت سخت و مشکل انداختی.
که داند کانچه در جان من افتادچگونه عقل ازو بر گردن افتاد
هوش مصنوعی: کسی نمیداند چه چیزهایی در درون من رخ داده است که چگونه عقل از آن مسئله دور افتاده است.
که داند کانچه دل بر موج خون کردسر آخر از کجا خواهد برون کرد
هوش مصنوعی: کسی نمیداند که دل وقتی درگیر احساسات و دردهای عمیق میشود، چگونه و از کجا میتواند نجات یابد یا خود را بیرون بکشد.
چه سازم یا کرا برگویم آخرکه گل را باغبانی جویم آخر
هوش مصنوعی: نمیدانم چه کار کنم یا به کدام شخص بگویم، زیرا در نهایت به دنبال باغبان گلها هستم.
چگونه ما دو را با هم توان دادکه من شهزادهام او باغبان زاد
هوش مصنوعی: چگونه میتوانیم ما دو نفر را با هم هماهنگ کنیم، در حالی که من فرزند یک خانوادهی سرشناس هستم و او فرزند یک باغبان ساده.
نه بتوان گفت با کس این سخُن رانه نتوان خواستن آن سرو بن را
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که نمیتوان با کسی درباره این موضوع صحبت کرد و همچنین نمیتوان از کسی خواست که به آن دختری مانند سرو (زیبا و قد بلند) توجه کند.
نه دل را روی آزادیست زین بندنه گل را یک شکر روزیست زین قند
هوش مصنوعی: نه دل میتواند آزادی واقعی را تجربه کند نه گل میتواند به شیرینی بیپایانی دست پیدا کند.
نه چشم از روی وی بر میتوان داشتنه او را نیز در بر میتوان داشت
هوش مصنوعی: نه میتوان از تماشای چهرهاش دل برداشت، نه میتوان او را در آغوش کشید.
اگر این راز بگشایم زمانیبه زشتی باز گویندم جهانی
هوش مصنوعی: اگر من این راز را فاش کنم، ممکن است که دیگران به من به بداخلاقی و زشتی نسبت دهند و در نتیجه، دنیا از من بد بگوید.
بسی به گر لته در حلق مانمازآن کاندر زبان خلق مانم
هوش مصنوعی: اگر در دل خود درد و غم داشته باشم، اما در میان مردم چهرهای شاد و خوشحالی نشان دهم.
خدایا میندانم هیچ تدبیرشدم دیوانه زان موی چو زنجیر
هوش مصنوعی: ای خدا، نمیدانم چه تدبیری میتوانم بیندیشم، چرا که دیوانهوار درگیر آن مویی هستم که همچون زنجیر من را به خود مشغول کرده است.
اگر جانست بیش اندیش دردستوگر دل سیل خون در پیش کردهست
هوش مصنوعی: اگر احساسات عمیقتری دارید، باید به آنها فکر کنید؛ در غیر این صورت، ممکن است دلتان پر از غم و اندوه شود.
کمابیشیِ من پیداست آخرز خون من چه خواهد خاست آخر
هوش مصنوعی: حالت من تا حدودی مشخص است، اما در نهایت از درد و غمم چه چیزی به وجود خواهد آمد؟
جهان از مرگ من ماتم نگیردز مشتی استخوان عالم نگیرد
هوش مصنوعی: جهان از مرگ من ناراحت نمیشود؛ زیرا تنها یک مشت استخوان باقی میماند و زندگی ادامه پیدا میکند.
بگفت این و به صد سختی از آن بامفروتر شد به صد سختی به ناکام
هوش مصنوعی: او این سخن را گفت و با دشواری بسیار از بالای بام پایین آمد و با صد سختی به سرنوشت بدی مواجه شد.
نه یک همدم که یک دم راز گویدنه یک محرم که رمزی باز گوید
هوش مصنوعی: نه کسی که در کنارم برای یک لحظه هم رازی را بگوید، نه کسی که بتواند رازی را برای من افشا کند.
همی شد از هوای خویش در خشمهمی گشت آه در دل اشک در چشم
هوش مصنوعی: او به خاطر حال و هوای خود به شدت عصبانی میشود، در دلش آهی میکشد و اشک در چشمانش مینشیند.
از آن شد تفته اندر عشق جانشکه میجوشید مغز استخوانش
هوش مصنوعی: عشق باعث شده که جانش به شدت داغ و سوزان شود، طوری که مانند مایعات جوشان درون بدنش به حرکت درآمده است.
چو مستی تشنه دل پر سوز ماندهلبش بی آب جان افروز مانده
هوش مصنوعی: مستی و شوق او مانند کسی است که با دل پر از احساسات و آتشین، تشنه است و لبهایش بیآب مانده، به طوری که زندگیاش را پر از شور و نشاط میسازد.
کسی لب تشنه پیش آب حیوانچگونه ترک گوید ترک نتوان
هوش مصنوعی: کسی که لبش تشنه است و آب حیوان را میبیند، چگونه میتواند به سادگی از آن بگذرد؟ این کار برای او ممکن نیست.
چو گردانید روی از روی هرمزز دست دل شد آن بتروی عاجز
هوش مصنوعی: وقتی که هرمز از روی خود چشم برداشت، دل به عشق آن بت بیدست و پا افتاد.
ز دست عشق غوغا کرد ناگاهبدان نظّاره آوردش دگر راه
هوش مصنوعی: ناگهان عشق شور و هیجان ایجاد کرد و با تماشای او، راهی جدید برایش گشود.
دلش گردن کشید از دلنوازشفلک آورد گردن بسته، بازش
هوش مصنوعی: دلش از محبت و نوازش آسمان، سرکش شد و در نهایت، گردن به عشق او خم کرد و دوباره تسلیم شد.
نمیآورد گل طاقت دگرباربشورید ای خوشا شور شکر بار
هوش مصنوعی: گل دیگر نمیتواند بار دیگر طاقت بیاورد و شاداب شود؛ چه خوب است که شوری از شکر در دل داریم!
دلش در بیخودی شد واقف عشقصلا در داد جان را هاتف عشق
هوش مصنوعی: دلش در حالتی گیج و سردرگم به واقعیت عشق پی برد و جانش را صدای عشق ندا داد.
همی زد مژه و خوناب میریختز بادام اشک چون عنّاب میریخت
هوش مصنوعی: او با چشمهای خود اشک میریزد و این اشکها همچون خونابه از میوه بادام به زمین میریزد، مانند اشکهایی که از عناب جاری میشود.
به دل میگفت آخر این چه حالستز هرمز خار در پایت محالست
هوش مصنوعی: بدل میگوید: این چه حالتی است که تو داری؟ نچسبیدنی است که خار هرمز در پای تو است.
به خوبی گرچه بی مثل جهانستولی تو پادشاه او باغبانست
هوش مصنوعی: اگرچه زیباییهای جهان بینظیرند، اما تو مانند یک باغبان، سرپرست و شاه این زیباییها هستی.
بگو تا چون تو هرگز نازنینیکجا جستهست زینسان همنشینی
هوش مصنوعی: بگو ببینم، آیا کسی به ناز و کرشمه و زیبایی تو مانند تو پیدا میشود که به این شکل با دیگران نشست و برخاست کند؟
چگونه آب با آتش شود یاربسی فرقست از طاوس تا مار
هوش مصنوعی: آب و آتش هرگز نمیتوانند با هم دوست شوند، زیرا ویژگیهای آنها به کلی متفاوت است. همچنین تفاوتهای زیادی بین پرنده زیبای طاووس و نوع دیگر پرنده وجود دارد.
جهانداری به غوری کی توان دادسلیمانی به موری کی توان داد
هوش مصنوعی: در این دنیا آیا کسی هست که بتواند قدرت و عظمت سلیمان را به یک مرده عطا کند؟
چو جان در آستینش شد دلاویزعلم زد عشق او چون آتش تیز
هوش مصنوعی: وقتی که روح در آستین او قرار گرفت، زیبایی عشق او به قدری شدید شد که مانند آتش فوران کرد.
به هر پندی که داده بود خَود راشد آن هر پند او بندی خِرَد را
هوش مصنوعی: به خاطر نصیحتی که خودش به دیگران داده بود، حالا خودش به آن نصیحت پایبند شده و به نوعی در دام آن افتاده است.
ازآن پس دل ز جان خویش برداشتخرد را پیش عشق از پیش برداشت
هوش مصنوعی: پس از آن، دل را از وجود خود جدا کرد و عقل را در برابر عشق کنار گذاشت.
زبان بگشاد عشق نکته پردازخرد را گوشمالی داد ز آغاز
هوش مصنوعی: عشق زبان را به سخن آورد و به فهم و درک عمیق، آموختههای لازم را یاد داد و همه چیز را از ابتدا روشن کرد.
که گرچه نام هرمز روستاییستولی بر وی نشان پادشاییست
هوش مصنوعی: هرمز نام یک روستا است، اما در حقیقت نشانهای از قدرت و حکومت است.
اگر هرمز ندارد نیز اصلیترا مقصود از اصلست وصلی
هوش مصنوعی: اگر هرمز، سنگی قیمتی و اصلی ندارد، هدف تو از اصل و ریشه، برقراری ارتباط و وصلی نزدیک است.
چو جای وصل دارد اصل کم گیرز صد گونه هنر یک فصل کم گیر
هوش مصنوعی: هر جا که اصل و منبع وصالی وجود داشته باشد، از بسیاری مهارتها و هنرهای مختلف چیز زیادی نداشته باش؛ بلکه به یک فصل و بخش از آن هنر بسنده کن.
چو هم نیکو بود هم خوش، گداییبسی خوشتر ز ناخوش پادشایی
هوش مصنوعی: وقتی که چیزها هم خوب باشند و هم خوشایند، گدایی که در آرامش و خوشی زندگی میکند، بسیار بهتر از سلطنتی است که ناخوشایند باشد.
ترا روی نکو باید نه شاهینکو رویست او دیگر چه خواهی
هوش مصنوعی: تو باید به زیبایی و نیکویی خودت توجه کنی، نه اینکه تنها به مقام و جایگاه بیرونی فکر کنی. زیبایی درون و نیکویی شخصیت مهمتر است، پس دیگر چه چیزی را میخواهی؟
شکر چون در صفت افتاد شیرینشکر خور، می چه پرسی از کجاست این
هوش مصنوعی: وقتی شکر در ویژگیهایش قرار میگیرد، باعث شیرینی میشود. پس، برای چه سوال میکنی که این شکر از کجا آمده است؟
گدایی سرکه و شاهیست شکّرترا صفرا بکشت این هر دو بهتر
هوش مصنوعی: اگر گدایی در برابر شاهی باشد، چه نیازی به ناز و نعمت است؟ در حقیقت، هر دو، یعنی گدا و شاه، دلیلی برای ارزشمندی و اهمیت دارند و هر کدام به نوعی بر دیگری تأثیر میگذارند.
گلی تو او درین باغست بلبلبسی خوشتر سراید بلبل از گل
هوش مصنوعی: در میان این باغ، تو گل هستی و بلبل کسانی هستند که بسیار زیباتر میخوانند. بلبل از زیبایی تو میسراید.
گلی تو او لبی دارد شکر ریزتو بیماری به شکّر گل درآمیز
هوش مصنوعی: گلی وجود دارد که لبی甜ین دارد و شیرینیاش هر ذرهای از شکر را تحتالشعاع قرار میدهد. این شیرینی باعث ایجاد بیماری میشود، در حالی که زیبایی گل میتواند با آن شیرینی ترکیب شود.
چوعشق از هر طریقی گفت برهانخرد الزام گشت و عقل حیران
هوش مصنوعی: چون عشق خود را به هر نحوی بیان کرد، خرد متوجه شد که باید دلایل قاطع را ارائه دهد و عقل در پی آن حیرتزده ماند.
اگرچه بود گلرخ شاهزادهولی شه مات شد از یک پیاده
هوش مصنوعی: با وجود اینکه شاهزاده زیبایی مانند گل را داشت، اما پادشاه به خاطر یک پیاده درخت را از دست داد.
چو عشق آن شیوه شرح یار دادیدل او بیش ازو اقرار دادی
هوش مصنوعی: وقتی عشق به آن شیوهای که تو توصیف میکنی، دل او را به سخن در میآورد، او بیشتر از خود عشق به این موضوع اعتراف میکند.
نه زانسان بود گل را عشق هرمزکزو زایل شدی چون عقل هرگز
هوش مصنوعی: عشق به گل به خاطر انسان نیست، بلکه از ویژگیهای خاص آن است. مانند اینکه عقل هرگز نمیتواند در هم پیچیده شود و دچار سردرگمی گردد.
ز بس کالقصه دزدیده نگه کردجهان بر نرگس ساحر سیه کرد
هوش مصنوعی: به خاطر داستانی که خیلی جذاب بود، جهان به شدت تحت تأثیر آن قرار گرفت و مانند سحر و جادو، همه چیز را سیاه کرد.
به دل میگفت ای دل کارت افتادبزن جان را که او دلدارت افتاد
هوش مصنوعی: ای دل، کار تو به مشکل افتاده است، پس جان خود را به خطر بنداز، چون محبوب تو به زانو درآمده است.
ز دل تا صبر صد فرسنگ بیشستز جان تا عشق مویی راه پیشست
هوش مصنوعی: از دل تا صبر، مسیر بسیار دور و درازی وجود دارد، اما از جان تا عشق، تنها یک مو فاصله است.
چه سازم میبباید ترک جان گفتکسی کو کاین سخن با او توان گفت
هوش مصنوعی: چه کنم، انگار باید از جان خود بگذرم؛ زیرا کسی که شایسته این کلام باشد، با او توان گفت.
مرا نادیده ماه و آفتابیشدم زین ماه دیدن ماهتابی
هوش مصنوعی: به خاطر دیدن چهرهی تو، دیگر به زیباییهای ماه و آفتاب توجهی ندارم و تنها از زیبایی تو لذت میبرم.
مثال آنکه جانی یافت دل شدبه رسوایی مثال من سجل شد
هوش مصنوعی: شخصی که روحی تازه به دست میآورد، دلش به عللی به آشفتگی و مشکل دچار میشود، مانند من که در این شرایط به وضعیتی سردرگم دچار شدهام.
چو من ماهی که خورشید دل افروزجهان بر روی من بیند همه روز
هوش مصنوعی: من مانند ماهی هستم که هر روز خورشید روشنیبخش جهان، بر روی من نظر میکند.
چو من سروی که صد سرو سرافرازز قد من کند آزادی آغاز
هوش مصنوعی: مثل من، سروی هست که از قد بلندقامتش، هر صد سرو دیگر خود را آزادانه آغاز میکنند.
چو من حوری که حوران بهشتیز من بر خشک میرانند کشتی
هوش مصنوعی: من مثل حوری هستم که حوران بهشتی به خاطر من فضا را به زنده کردن و سرور میآورند.
چو من درّی که گر دریا زند جوشکنم یک یک دُرش را حلقه در گوش
هوش مصنوعی: من بزرگ و باارزش مثل درّ هستم که اگر دریا به جوش بیاید، هر یک از دُرهایم را به طور جداگانه در گوش میآویزم.
چو من لعلی که یاقوت نکو رنگگرفت از خجلت من قلعه در سنگ
هوش مصنوعی: من مانند یک عقیق هستم که به خاطر شرمساریام، رنگ زیبای یاقوت را به خود گرفتهام. انگار قلعهای در دل سنگ قرار دارد.
چو من شمعی که چون من رخ فروزمچو شمعی شمعدان مه بسوزم
هوش مصنوعی: من همچون شمعی هستم که در روشنایی چهرهام ذوب میشود و مانند شمعی هستم که در آتش شمعدان آرام میسوزم.
چو من گنجی که شب پیروز گرددگر از زلفم طلسم آموز گردد
هوش مصنوعی: من مانند گنجی هستم که وقتی شب فرا برسد، پیروزی به دست میآورم، اگر زلفهایم بتوانند جادو و رازهایی را به خود بگیرند.
ندارد زهرهای آن زهرهٔ مستکه داند داشت زیر کوزهام دست
هوش مصنوعی: آن شخص مست و زبون، جراتی ندارد که بداند در زیر دستهای من چه چیزی پنهان شده است.
مه رخشنده با این نور دادننیارد کفش پیش من نهادن
هوش مصنوعی: ماه درخشان به خاطر نورش نمیتواند پایش را به جلو بیاورد و در برابر من قرار گیرد.
اگر چون صبح بر گردون بخندمز پسته راه بر گردون ببندم
هوش مصنوعی: اگر مثل صبح برگردان بخندم، میتوانم راه بر گردون را ببندم.
اگر صد چرب گوی آید به حربمبه چربی بر همه خوبان بچربم
هوش مصنوعی: اگر صد نفر هم با سخنان شیرین و فریبنده به سمت من بیایند، من بر همه آنها و بر تمام خوبان پیروز میشوم.
اگر زلفم برافشاند سیاهینخست از مه درآید تا به ماهی
هوش مصنوعی: اگر موهایم را آزاد بگذارم، ابتدا تاریکیای به وجود میآید که مانند شب میشود تا اینکه او را به خودم جذب کنم.
وگر رویم ببیند ماه ازین روینهد از آسمانم بر زمین روی
هوش مصنوعی: اگر ماه زیبایی من را ببیند، از آسمان بر زمین خواهد افتاد.
ز چشم گاو میشم شیر افلاکشود مست و زند دنبال بر خاک
هوش مصنوعی: این شعر به تصویر کشیدن یک حالت خاص از زیبایی و تاثیرگذاری طبیعت است. به طوری که با دیده شدن سحنهای زیبا یا محتوایی عمیق، احساسات و ذهن انسان دچار تغییر و تحولی شگرف میشود. در واقع، اشاره به این دارد که زیبایی میتواند فرد را تحت تأثیر قرار دهد و او را به سوی آسمانها و اوجها هدایت کند، در حالی که ریشههای او هنوز در زمین و واقعیتهای زندگی قرار دارد. این ترکیب از عالم بالا و پایین، نشاندهندهی رابطهای است که انسان با زیبایی و احساسات دارد.
ز بوی طرّه مشکین من حالبر آید مرغ مخمل را پر و بال
هوش مصنوعی: بوی خوش موهای مشکیام باعث میشود که پرندهای نرم و مخملی دوباره جان بگیرد و نشاط بیدار کند.
هزاران جان شریک موی جعدمچو برقی باز میدوزد به رعدم
هوش مصنوعی: هزاران جان، شبیه به موهای سر من، در بیوجودی من شریک هستند. همانطور که یک رعد و برق یک لحظه میتابد و سپس میزند به خاموشی، وجود من هم به همین شکل است.
کجا آرد بلوری در برم تابکه از شرم تنم شد سیم سیماب
هوش مصنوعی: کجا میتواند بلورین به آغوشم بیاید وقتی که از شرم، جسمم به نقرهگون درآمده است؟
لبم را خود صفت نتوان که چونستکه وصف او ازین عالم برونست
هوش مصنوعی: من نمیتوانم به خوبی بیان کنم که لبم چگونه است، زیرا توصیف آن از دنیای مادی فراتر میرود.
ز ترّی آب حیوان ناپدیدستکه از شرم لبم ظلمت گزیدهست
هوش مصنوعی: به خاطر خجالت لبهای من، آب حیات از سرما و رطوبت ناپدید شده است.
به لب گه جان دهم گه جان ستانمز خوبی هیچ باقی میندانم
هوش مصنوعی: من برای زیبایی و محبت جانم را فدای تو میکنم، اما از خوبی تو هیچ چیز باقی نمیماند.
لبم گر بادهای بخشد به ساقیاز آن مستی نماند هیچ باقی
هوش مصنوعی: اگر کسی به من شرابی بدهد، دیگر هیچ نشانی از مستی و سرخوشی در وجودم باقی نخواهد ماند.
کنون با این همه صاحب جمالیدل لایعقلم شد لاابالی
هوش مصنوعی: اکنون با وجود این همه زیبایی، دل من به حالت بیخیالی درآمده است.
دلی با من بسی در پوست بودهبه جان شد دشمن من دوست بوده
هوش مصنوعی: دل من در طول این زمان بسیار تحت فشار و رنج بوده، اما حالا متوجه شدم که کسی که مدعی دشمنی بود، در واقع دوست من بود.
به یک دیدن که دید او روی هرمزمرا گویی ندید او روی هرگز
هوش مصنوعی: من فقط یک بار او را دیدم، اما گویی هرگز نتوانستم چهرهاش را ببینم، همانطور که در هرمز، چهرهای دیگر را نمیتوان دید.
به خونم تشنه شد وز سینه بگریختز من آن محرم دیرینه بگریخت
هوش مصنوعی: زمانی که تشنه شدم، آن رازدار قدیمی از سینهام دور شد و به سمت دیگری رفت.
گهی در چین زلفش ره به در بردگهی راهی به هندستان به سر برد
هوش مصنوعی: گاهی در چین زلف او گم میشوم و گاهی هم به جایی دیگر میروم و دور میشوم.
گهی در زنگبار مویش افتادگهی در بند روم رویش افتاد
هوش مصنوعی: گاهی موهای او در زنگبار ریخته میشود و گاهی صورتش در بند روم نمایان میشود.
گهی شکّر خورد آب حیاتشگهی در خط شود پیش نباتش
هوش مصنوعی: گاهی آب حیاتش شیرین میشود و گاهی در زندگیاش خشک و بیحاصل میگردد.
گهی زان خنده مست مست گرددگهی زان غمزه چابک دست گردد
هوش مصنوعی: گاهی کسی با خندهاش آدم را مست و سرحال میکند و گاهی هم با ناز و عشوهاش دل آدم را به تنگ میآورد.
گهی بر پستهٔ او شور آردگهی بر شکّر او زور آرد
هوش مصنوعی: گاهی بر دانهٔ پسته، شور و شوق به وجود میآید و گاهی بر شکر، قدرت و تسلط.
گهی بر خطّ او در قال آیدگهی بر خال او در حال آید
هوش مصنوعی: گاهی زیبایی و شکوه او در ظاهرش نمایان میشود و گاهی در حالتهای دلنشین و درونیاش جلوه میکند.
گهی در نرگسش حیران بماندگهی در مجلسش طوفان براند
هوش مصنوعی: گاهی انسان در زیبایی و جذابیت نرگس او غرق میشود و حیران میماند، و گاهی در مجلس و جمع او، شور و غوغایی به پا میکند.
نمیدانم که تا هرگز کند رایبه سوی گل چنین دل در چنین جای
هوش مصنوعی: نمیدانم آیا روزی دل من به سوی گل متمایل خواهد شد و در این مکان چرا چنین احساسی دارد.
ز دست این دل پر شیون خویشهمی پیچم چو دست اورنجن خویش
هوش مصنوعی: از درد و ناراحتی دلم به شدت نگران و پریشانم، مثل اینکه بخواهم به نرمی و لطافت یک نارنج را بچرخانم.
دل مستم اگر فرمانبرستیبسی کار دلم آسانترستی
هوش مصنوعی: اگر دل من تحت هدایت تو باشد، بسیاری از کارها برایم آسانتر خواهد شد.
چه کرد این دل که خون شد در بر منکه این از چشم آمد بر سر من
هوش مصنوعی: دل من چه کار کرده که اینقدر غمگین و مصیبتزده شده که اشکها از چشمانم سرازیر شده و بر سرم ریخته است؟
تو ای دیده چو خود کردی نگاهیبه سر میگرد در خون سیاهی
هوش مصنوعی: اگر چشمانت به خودت نگاه کند، در این صورت دلت در حال غوطهور شدن در اندوه و درد خواهد بود.
به یک نگرش بسی بگریستی توندانم تا چرا نگریستی تو
هوش مصنوعی: با یک نگاه به تو، چقدر اشک ریختم، اما نمیدانم چرا به من نگاه کردی.
کنون جز صبر، من رویی ندارمز صبر ارچه سر مویی ندارم
هوش مصنوعی: حالا تنها چیزی که دارم صبر است، با اینکه حتی یک ذره هم طاقت ندارم.
اگر از سنگ و از آهن کنم صبردلم را بی قراری بارد از ابر
هوش مصنوعی: اگر دل خود را مانند سنگ و آهن محکم و صبور کنم، باز هم بیقراری و اضطراب در وجودم جاری خواهد شد مانند بارانی که از ابر میریزد.
به آخر چون فرو شد طاس سیماببرآمد شاه هرمز را سر از خواب
هوش مصنوعی: در نهایت، هنگامی که طاس نقرهای به پایین افتاد، شاه هرمز از خواب بیدار شد.
چو شد بیدار ماه مست خفتهگل سیراب شد از دست رفته
هوش مصنوعی: زمانیکه ماه بیدار شد، گل که در خواب بود، از آبی که به دست رفته، سیراب شد.
چو زیر بید سر برداشت مویشنهانی گل به روزن برد رویش
هوش مصنوعی: وقتی که دختر زیر درخت بید سرش را بالا آورد، موی او به طور پنهانی مانند گلبرگهایی در صبح روی صورتش نمایان شد.
ز مستی چشم میمالید هرمزکه فندق سود بر بادام هرگز
هوش مصنوعی: هرمز در حال مستی به چشمهایش میمالید و اشاره به این داشت که سود فندق هرگز به بادام نمیرسد. یعنی او به طور غیرمستقیم به ناتوانی یا عدم موفقیت در دستیابی به اهداف اشاره میکند و از سرخوشی و مستی این رفتار را از خود نشان میدهد.
چو یافت از فندقش بادام او تابز فندق گشت بادامش چو عنّاب
هوش مصنوعی: وقتی او به جای فندق، بادامش را پیدا کرد، از فندق فاصله گرفت و بادامش مانند خرما شد.
تو گفتی نرگسش سرخی ازآن داشتکه از خون ریزیش گلرخ نشان داشت
هوش مصنوعی: تو گفتی که سرخی چشم نرگس به خاطر خونریزیاش است که نشانی از زیبایی گل رخ دارد.
چو زلف عنبرین بفشاند از گردگل بی دل گلابی گشت از درد
هوش مصنوعی: وقتی که زلفهای مشکی و خوشبوی او را در میان گلها میبینم، دل شاداب و معطر من به درد میآید و به گلابی بدل میشود.
چو از بستر کلاه آورد بر ماهفلک پیشش کله بنهاد بر راه
هوش مصنوعی: وقتی که کلاه از بستر بلند شد و به سمت ماه رفت، آنگاه آسمان سرش را در پیش او بر زمین گذاشت.
چو دست دُر فشان بر خط نهاد اوبه خون خلق عالم خط بداد او
هوش مصنوعی: وقتی که او دستش را بر روی خط گذاشت، مانند اینکه مروارید پراکنده کرده باشد، این کارش به قیمت خون مردم عالم انجام شد.
چو موی مشک رنگ از راه برداشتز ناف آهوان، مشک آه برداشت
هوش مصنوعی: به محض این که رنگ موی مشک از طریق کمر آهوان پدیدار شد، بوی مشک هم به مشام رسید.
چو زلف از زیر پای آورد بر دوشبخاست از سبزپوشان فلک جوش
هوش مصنوعی: زلفی که به زیر پا آمده بود، به دوش برداشت و از خوشپوشان آسمان سر برآورد.
چو روی از گرد ره در آب شست اوهلاک ماه روشن روی جست او
هوش مصنوعی: وقتی که او صورتش را از گرد و غبار راه در آب شست، سرنوشتش را رقم زد و زیبایی ماه مانند را از دست داد.
چو در رفتن قدم برداشت هرمزدل گل رفت و تن افتاد عاجز
هوش مصنوعی: هنگامی که هرمز قدم از خانه بیرون گذاشت، دلش شادی و سرزندگی را ترک کرد و جسمش ناتوان و بیحالت شد.
درآمد آتش عشق جگر سوزگرفت از پیش و پس راه دل افروز
هوش مصنوعی: آتش عشق به شدت سوزان و دردآور است و از هر طرف به جان انسان نفوذ میکند و راهی برای روشن کردن دل به وجود میآورد.
گل سیراب بر آتش بماندهگلاب از جزع بر آنش فشانده
هوش مصنوعی: گل تازهای که به آتش مانده، مانند گلابی است که از روی اضطراب بر آن میریزد.
صبوری کوچ کرده عقل رفتهدل افتاده خرد منزل گرفته
هوش مصنوعی: صبوری از دل رفته و عقل در جایی دیگر سکنات گزیده است. خرد هم در جایی دیگر ساکن شده است.
جگر خسته بصر خونبار ماندهدهن بسته زبان بیکار مانده
هوش مصنوعی: دل ناآرام و خستهام پر از درد و غم است، اما نتوانستهام احساساتم را به زبان بیاورم و هیچچیز نمیتوانم بگویم.
جهان بر چشم او تاریک گشتهاجل دور از همه نزدیک گشته
هوش مصنوعی: دنیا برای او تاریک شده و مرگ، که از همه چیز دور به نظر میرسد، به ناگاه بسیار نزدیک شده است.
بهشتی زین جهان بیرون گذشتهبرو سیلابهای خون گذشته
هوش مصنوعی: بهشتی که از این دنیا جدا شده، با خود جریانهای خونی از گذشته را به همراه دارد.
بدینسان مانده بود آن ماهپارهکه تا بر چرخ پیدا شد ستاره
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به این است که آن ماهی که زیبا و درخشان است، تا زمانی که ستارهای در آسمان نمایان نشود، همچنان تنها و درخشان باقی میماند.
ز طاوس فلک بنمود محسوسمه نو چون هلال پرّ طاوس
هوش مصنوعی: از دامن آسمان، ماه نو مانند هلالی که پر طاووس را نشان میدهد، خود نمایی میکند.
چو مه رویی بود صاحب جمالیکشندش نیل بر شکل هلالی
هوش مصنوعی: وقتی که زیبایانی همچون ماه رخسار وجود دارند، دیگری که زیبایی کمتری دارد، به آنها حسرت میخورد و خود را شبیه به هلالی میبیند که در سایه آن زیباییها قرار گرفته است.
درین شب شکل ماه نو رسیدههلالی بود بر نیلی کشیده
هوش مصنوعی: در این شب، هلال ماه نو به شکلی زیبا بر زمینه آبی آسمان نمایان بود.
شهی در حجرهٔ چارم بخفتهبه مهری ماه را در برگرفته
هوش مصنوعی: شاهی در اتاق چهارمش خوابیده و با محبتش ماه را در آغوش گرفته است.
یکی جاندار خونی بر سر شاهبلی بی خون ندارد جان وطن گاه
هوش مصنوعی: هیچ موجود زندهای بدون خون نمیتواند در میدان نبرد یا در زندگیاش وجود داشته باشد. خون نشاندهنده حیات و انرژی است که در وجودش وجود دارد.
شده در پاسبانی هندوی چستنه او مقبل نه زو یک نیکوی رست
هوش مصنوعی: در حال حاضر، نگهبانی از زنی هندی مشغول است که نه خود زیباست و نه زیبایی از او برمیخیزد.
یکی اقضی القضاتی پیشگه رامزوّر ساخته معلول ره را
هوش مصنوعی: یک نفر از قاضیان، به خاطر منافع خود، تصمیمی نادرست گرفته و نتیجهاش بر زندگی دیگران تأثیر منفی گذاشته است.
بتی زانو مربعوار کردهمثلث ساخته عود از سه پرده
هوش مصنوعی: عکسی زیبا و هنرمندانه از هندسه و شکلها به تصویر کشیده شده است، که در آن یک شکل مثلثی با استفاده از جنبههای مربعی و سه مولفه مختلف طراحی شده است. این تصویر نشاندهندهی خلاقیت و تنوع در هنر تبدیل اشکال به یکدیگر است.
دبیر منقلب پیر و جوانیقلم در خط شده زو هر زمانی
هوش مصنوعی: معلم فرزانهای، چه پیر و چه جوان، قلمش در هر زمان به زیبایی خط میزند.
عروس شب چنان پیرایهور بودکه چون صحن مرصّع پرگهر بود
هوش مصنوعی: عروس شب به قدری زیبا و زرق و برقدار بود که مانند صحنهای پر از جواهرات به نظر میرسید.
شب آبستن آنکه در زمانیبزاده لعبت زرّین جهانی
هوش مصنوعی: شب در انتظار آن لحظهای است که موجودی ارزشمند و زیبا به دنیا بیاید و تغییراتی را در جهان ایجاد کند.
که داند تا چرا این هر ستارهدرستی مینماید پاره پاره
هوش مصنوعی: کسی نمیداند چرا هر ستاره به شکل خاصی در آسمان درخشان و پراکنده به نظر میرسد.
که داند کاین همه پرگار پرکارچرا گردند در خون نگونسار
هوش مصنوعی: کی میداند که چرا این همه چرخشگران زحمتکش در خون دل غمگین میچرخند؟
فرو میرد شبش شمع چهارمبه روزش کشته آید شمع انجم
هوش مصنوعی: شمع چهارم در شب میمیرد و این نشانهای است که روشناییهای دیگر شب هم از بین میروند و در نهایت، تمامی ستارهها هم از بین خواهند رفت.
چو بسیاری برافروخت و فرو مردجهانی را برآورد و فرو برد
هوش مصنوعی: چندین بار آتش افروخت و سپس خاموش شد، جهانی را به اوج رساند و سپس به پایین آورد.
گهی مهرش جهان بفروخت بر ماهگهی مه نیز رویی دوخت بر ماه
هوش مصنوعی: گاهی چهره ماه را به خاطر زیبایی محبوبش به دنیا میفروشد و گاهی هم خود ماه برای محبوبش زیبایی میآفریند.
چو ماه او چنان مهرش چنینستبسی در خون بگرداند یقینست
هوش مصنوعی: اگر او مانند ماه است، مهر و محبتش نیز به همین اندازه قوی است و به یقین میتواند در دلها و خونها تأثیر بگذارد.
کنون وقت آمد ای مرغ دلارامکه گلرخ را فرود آری ازین بام
هوش مصنوعی: اکنون زمان آن فرا رسیده است ای پرنده خوشآواز که زیبای دلربا را از این بلندی پایین بیاوری.
چو گل بر بام همچون خار درمانددلش چون حلقهٔ زیروز برماند
هوش مصنوعی: دل او مانند یک حلقهٔ در هم مانده است که بر بام گل مثل یک خار به بنبست رسیده و درمانده شده است.
بلا بر جان او بیشی گرفتهوجودش با عدم خویشی گرفته
هوش مصنوعی: درد و مشکلاتی او را سخت دربرگرفته و وجودش به نوعی به عدم و نیستی گره خورده است.
به خون گشته شبیخون در گذشتهز شب یک نیمه افزون درگذشته
هوش مصنوعی: در دل شب، حالتی شبیخون زده و پر از آشفتگی حاکم شده که این حالت بیشتر از نیمه شب در گذشته بوده است.
به صد چشمی چو نرگس در نظارهبه گل بر، خون گرسته هر ستاره
هوش مصنوعی: با صد چشم مانند نرگس، به گل نگاه میکند، و هر ستاره که به خون گرسنه است.
سیه پوشیده شب در ماتم اوشفق در خون نشسته از غم او
هوش مصنوعی: شب به خاطر غم او سیاه و پوشیده شده، و شفق (پیش از طلوع آفتاب) به خاطر اندوه او در خون غوطهور است.
صبا از حال گل آگاه گشتهز تفّ جانش آتش خواه گشته
هوش مصنوعی: باد، از وضعیت گل مطلع شده و به خاطر دلتنگیاش، آتش عشق در دلش شعلهور شده است.
هزاران بلبلان نوبهاریفغان برداشته بر گل به زاری
هوش مصنوعی: هزاران بلبل در بهار، با صدای بلند و زیبایی بر روی گلها آواز میخوانند و ابراز شوق میکنند.
گل گلگونه چهره دایهای داشتکه در خرده شناسی مایهای داشت
هوش مصنوعی: دریاچهای با چهرهای زیبا مانند گل داشت، که در جزئیاتش ویژگیهای خاص و جالبی وجود داشت.
فسونگر بود مرغی چابک اندیشبدیدی حیلهٔ صد ساله از پیش
هوش مصنوعی: یک پرندهی زیرک و چابک وجود دارد که از دور به خوبی میتواند نقشهها و ترفندهای پیچیدهای را که از دیرباز وجود داشته، مشاهده کند.
به شکلی بوالعجب کار جهان بودکه لعب چرخ با او در میان بود
هوش مصنوعی: کارهای جهان به شکلی حیرتانگیز و عجیب بود که بازیهای زندگی به طور عجیبی در میان آن در جریان بود.
اگر درجادویی آهنگ کردیز سنگی موم و مومی سنگ کردی
هوش مصنوعی: اگر با هنر و جادو کار کنی، میتوانی از سنگ، موم بسازی و از موم، سنگ درست کنی. این بیانگر قدرت تغییر و تحول در زندگی و دستکاری در مواد و اشیا است.
چنان در ساحری گیرا نفس بودکه شیخ نجد با او هیچکس بود
هوش مصنوعی: نفس آدمی به قدری جادوگرانه و وسوسهانگیز است که شیخ نجد، که فردی متفکر و عاقل است، در برابر آن هیچ قدرتی ندارد و نمیتواند در برابرش ایستادگی کند.
دمی کان آتشین دم برگرفتیاگر بر سنگ خواندی درگرفتی
هوش مصنوعی: اگر لحظهای با نفس آتشین و گرم خود چیزی را بیان کنی، حتی اگر بر سنگ هم باشد، تاثیر آن را خواهی گرفت.
زبانی داشت در حاضر جوابیبه تیزی چون لب تیغ سدابی
هوش مصنوعی: زبانش به قدری تند و برنده است که مانند لبهی تیز شمشیر میزند و به راحتی جواب میدهد.
دل سنگین او از مکر پر بودبه غایت سخت خشم و نرم بر بود
هوش مصنوعی: دل او به شدت از نیرنگ و فریب پر شده بود و به همین خاطر همواره در خشم و ناراحتی به سر میبرد، اما در عین حال نمیتوانست خودش را از آن حالت سختی رها کند و نرمش را تجربه کند.
چو صبح تیز بی خورشید روشندمی دم مینزد بی گل به گلشن
هوش مصنوعی: چنان که صبح زود بدون آفتاب روشن میشود، لحظهای بدون گل در گلستان نمیگذرد.
چو برگی دل برو لرزنده بودشکه گلرخ گوهری ارزنده بودش
هوش مصنوعی: چون برگی داشت که در حال نوسان و لرزش بود، زیرا چهرهاش همچون گوهری ارزشمند و زیبا بود.
چو تخت زر ز سیمین تن تهی دیدسراچه بیرخ سرو سهی دید
هوش مصنوعی: وقتی که تختی طلایی و زیبا را خالی از جسمی ارزشمند دید، به یک مکان زیباتر و دلانگیزتر که به سرو بلند و زیبا شباهت داشت، نظر انداخت.
وطن میدید و گوهر دروطن نهچمن میدید و گلرخ در چمن نه
هوش مصنوعی: وطن را مینگریست و زیباییهای آن را نمیدید، در چمنزار نیز هیچ گلی و زیبایی را نمیپنداشت.
در ایوان قبلهٔ جمشید میجستچراغی خواست وآن خورشید میجست
هوش مصنوعی: در ایوان بزرگ جمشید، به دنبال چراغی بود که نور آن را ببیند و پیدا کند، همانطور که خورشید را جستجو میکند.
چو لختی گرد ایوان گام زد اوقدم بر در ز در بر بام زد او
هوش مصنوعی: او لحظهای دور ایوان قدم زد و سپس پا بر در گذاشت و از در بیرون به بام رفت.
سمنبر اوفتاده دید بر خاکز خون نرگس او خاک نمناک
هوش مصنوعی: مکانی را مشاهده کرد که بر اثر خون نرگس، خاک آن مرطوب و مرطوب شده است.
دلش با نیستی انباز گشتهز شخصش رفته جان پس بازگشته
هوش مصنوعی: دلش به چیزی که وجود ندارد وابسته شده، از حالت شخصی خارج شده و روحش بازگشته است.
گسسته عقد و بسیاری گهر زآنبه خاک افگنده چشمش بیشتر زآن
هوش مصنوعی: چشم او از جواهرات و زینتها پر است و به خاطر اینکه تمام این زیباییها را به زمین افکنده، ازهم گسسته و سرشار از گنجینهها شده است.
ز خون دیدهٔ آن ماهپارهشفق گشته هلالی گوشواره
هوش مصنوعی: به خاطر اشکهای آن ماه، رنگ شفق به هلالی زیبا مانند گوشواره تغییر کرده است.
سر زلفش پریشان گشته در خاکشده توزی لعلش بر سمن چاک
هوش مصنوعی: موهایش به طرز دلربایی پریشان شده و سنگینی لعلش بر روی گلهای سمن، زیبایی خاصی به آن داده است.
دلش در بر چو مرغی پر همی زددمی از دل بر آن دلبر همی زد
هوش مصنوعی: دلش مانند مرغی در قفس به شدت تپش میزند و لحظهای از یاد آن معشوق غافل نمیشود.
چو دایه دید گل را همچنان زارچو گل شد پای او پرخار از آن کار
هوش مصنوعی: چون خداوند به زیبایی گل نگاه کرد، همانطور که گل به حالت افسردگی درآمد، پای او در اثر این دیدار پر از خار شد.
چنان برقی به جان او درآمدکه چون رعدی فغان از وی برآمد
هوش مصنوعی: چنان نیرویی به او دست داد که مانند رعد و برق فریادی از جانش بلند شد.
گشاد اشک و بسی فریاد دربستدلش از دست شد و افتاد از دست
هوش مصنوعی: چشمانش پر از اشک شد و از دلش فریادهای زیادی بیرون آمد، چرا که احساس میکرد که همه چیز را از دست داده و به ناچار این احساس را تجربه کرد.
ز بانگ او بتان گشتند آگاهکه هر یک میزدندی بانگ بر ماه
هوش مصنوعی: صدای او باعث شد که بتها متوجه شوند و هر یک به نوبه خود صدایی به سوی ماه میفرستادند.
گل سیراب را در خون بدیدنددو چشم دل ز گل در خون کشیدند
هوش مصنوعی: دو چشم دل، گل را که سیراب شده بود، در خون مشاهده کردند و بنابراین از زیبایی و حالت آن گل، غمگین شدند و اشک ریختند.
بلا دیدند و آتش بهرهٔ گلفشاندند آب گل بر چهرهٔ گل
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به موضوع زیبایی و آسیبپذیری اشاره میکند. گل که نماد زیبایی و لطافت است، تحت تأثیر بلا و آتش قرار میگیرد، اما در عین حال با آب، زیباییاش حفظ میشود و بر چهرهاش جلوه میکند. این تصویر بیانگر تضاد میان درد و زیبایی است و نشان میدهد که حتی در سختترین شرایط نیز، زیبایی میتواند به گونهای حفظ و نمایان شود.
چو هر دم آتشی در نی نشیندچنان آتش به آبی کی نشیند
هوش مصنوعی: هر لحظه که آتشی در نی باقی نماند، آیا ممکن است آتش به آب نیز آرام بگیرد؟
چو باد صبحدم بر روی گل جستبه آزادی رسید آن سرو سر مست
هوش مصنوعی: در صبح زود، هنگامی که باد بر روی گلها میوزد، آن سرو زیبا و خوشحال به آزادی میرسد.
گل بی دل چو قصد این جهان کرددو نرگس برگشاد و خون روان کرد
هوش مصنوعی: وقتی گل بدون عشق و احساس به این دنیا قدم نهاد، دو گل نرگس شکفته شدند و به جریان خون و زندگی اشاره کردند.
خیال سبزهٔ خطّش عیان شدز نرگس آب بر سبزه روان شد
هوش مصنوعی: تصویری از سبزه به خاطر خط زیبای او در ذهن نقش بسته و نرگس مانند آبی که بر روی سبزه جاری میشود، احساساتی تازه و زنده را به وجود آورده است.
چو حال خویشتن با یادش آمدز هر یک سوی، صد فریادش آمد
هوش مصنوعی: زمانی که به یاد او میافتم، وضع خودم را بررسی میکنم و از هر طرف، صدای فریاد و آوای او به گوش میرسد.
سحر از باد سرد او خجل شدفلک از تفّ جانش گرم دل شد
هوش مصنوعی: صبح بر اثر وزش باد سردش شرمنده شد و آسمان به خاطر روح گرمش دلگرم گردید.
برفت از هوش شکّر بار سرمستدگر باره چو بار اوّل از دست
هوش مصنوعی: شیرینی روحانگیز و دلپذیر از یادم رفته است و دوباره به سراغم آمده، مانند بار اول که این احساس را تجربه کردم.
گلی در خون و آتش بوده چندینچگونه تاب آرد نیست مشک این
هوش مصنوعی: گلهایی که در میان خون و آتش پرورش یافتهاند، چگونه میتوانند دوام بیاورند؟ این است که مشک وجود ندارد.
گلاب و مشک بر رویش فشاندندنبود آن، گرد از مویش فشاندند
هوش مصنوعی: به او عطر و بوی خوش و گلاب نثار کردند، اما آن زیبایی که در صورتش بود، خود ناشی از زیبایی موی او بود.
رخش چون از گلاب و مشک تر شدگلاب از آه سردش خون جگر شد
هوش مصنوعی: چهرهاش چون به عطر گلاب و مشک آغشته شد، بوی گلاب به خاطر آه سردش زخم دل را به یاد آورد.
بتان در نیم شب ماتم گرفتندز نرگس ماه در شبنم گرفتند
هوش مصنوعی: در نیمه شب، مجسمهها و بتها به خاطر زیبایی نرگس و روشنی ماه در شبنم، دچار اندوه و حزن شدند.
به در مشک از سر گیسو بکندندبه فندق ماه یعنی رو بکندند
هوش مصنوعی: ماه درخشان به مانند نوری است که از میان موهای گیسو پدیدار میشود، انگار که حضورش به زیبایی یک بادام شیرین است.
یکی بستر بیاوردند ز اطلسبه ایوان باز بردندش به ده کس
هوش مصنوعی: کسی برای شخصی تختی از پارچه نرم و گرانبها آورد، اما وقتی که خواستند آن را به او بدهند، کسی دیگر آن را برد و به او نداد.
همه شب دم نزد چون صبح از ماهکه تا پیک سپیده دم زد از راه
هوش مصنوعی: در طول شب کسی صحبت نمیکرد، اما به محض اینکه صبح از راه رسید و سپیده دم فرارسید، همه شروع به گفتگو کردند.
چونو شد نوبت روز دلاویزبر آمد نعرهٔ مرغان شب خیز
هوش مصنوعی: زمانی که روز زیبا فرا میرسد، آواز پرندگان شبرو به گوش میرسد.
چو پروین همچو گرد از راه برخاستز باد سرد صبح آن ماه برخاست
هوش مصنوعی: در صبح سردی که هوا از باد میوزید، ستارهای درخشان و زیبا مانند پروین به آسمان آمد و جلوهگری کرد.
چو گل برخاست دل بنشست آزادوزان برخاستن برخاست فریاد
هوش مصنوعی: چون گل شکفته شد، دل آزاد و شاداب شد و از این شکوفایی، صدای شادی و سرور به پا شد.
چو آن گنج گهر را باز دادندبه صدقه گنج زر را درگشادند
هوش مصنوعی: در زمانی که آن گنج گرانبها را آزاد کردند، با دادن صدقه، گنج دیگری که از طلا بود نیز به روی مردم گشوده شد.
دل همچون کباب و موی چون شیرکباب آورد و شربت دایهٔ پیر
هوش مصنوعی: دل مانند کبابی داغ و سوزان است و موهایم همچون رشتههای کباب. این وضعیت به من حس طعمی دلچسب میدهد که مانند شربتی از دایهای پیر است.
به گل گفت ای سمن عارض چه دیدیکزین عالم بدان عالم رسیدی
هوش مصنوعی: به گل گفت: ای گلِ زیبا، چه چیزی دیدهای که از این دنیا به آن دنیا منتقل شدهای؟
فتاده قد تو چون سرو بر خاکبه گرد سرو تو توزی شده چاک
هوش مصنوعی: سبک و قد تو همانند سرو بر زمین افتاده است و به خاطر زیبایی تو، چاک و دمی از سرمیبریزی دارد.
مگر توزی ز رویت ریخت در راهکه توزی را بریزد پرتو ماه
هوش مصنوعی: اگر مژههایت به حالت زیبایی از چشمانت بریزد، میتواند همانقدر زیبا و نورانی باشد که نور ماه.
زبان بگشاد گلبرگ سمن بویکه گر از صد زبان گردم سخن گوی
هوش مصنوعی: گلبرگ سمن (گل سمن) میگوید بویی دارد که اگر حتی از صد زبان هم صحبت کنم، باز نتوانم حق آن را ادا کنم.
ز صد نتوانم ای دایه یکی گفتنه از بسیار با تو اندکی گفت
هوش مصنوعی: از تعداد زیاد امکان ندارد که تنها یک سخن بگویم، به نظرم بیشتر از اینها نباید گفت.
ز دل تنگی شدم بر بام ناکامکه ای من خاک بادی کاید از بام
هوش مصنوعی: از دل تنگی و ناراحتی به بالای بام رفتم و احساس میکنم در این حالتی که دارم، همچون خاکی که در باد به این سمت و آن سمت میرود، بیهدف و ناکام به اینجا آمدهام.
سوی آن باغ رفتم در نظارهتماشا چون گلم دل کرد پاره
هوش مصنوعی: به سمت آن باغ رفتم تا زیباییاش را تماشا کنم، مانند گلی که دلش را شکستهاند.
گلی دیدم چمن آراسته زوز هر برگی فغان برخاسته زو
هوش مصنوعی: در چمنی زیبا، گلی را دیدم که از هر برگش صدای ناله و فریاد بلند است.
ز بویش بود ریحانی نفس بودز رنگش دیده را از لعل بس بود
هوش مصنوعی: از عطر او بوی ریحان مست میشود و نفسش چنان است که چشمها را با درخشندگی لعلها شگفتزده میکند.
از آن گل آتشی در دل فتادهستچو آن بلبل که اندر گل فتادهست
هوش مصنوعی: در دل من شعلهای برپا شده، همچون بلبلی که درون گل گرفتار آمده است.
ز شاخی بلبلی چون دید آن گلبه بی برگی فتاد از عشق بلبل
هوش مصنوعی: بلبل که از شاخکی گل را دید، از شدت عشق و زیبایی آن، برگی از خود رها کرد.
گهی از عشق گل آواز میدادگهی دل را به خون سر باز میداد
هوش مصنوعی: گاهی به خاطر عشق، گل به من نوید زندگی و شادی میداد و گاهی دل، به عمق غم و اندوه دچار میشد و خون میگریست.
گهی میگشت در یکدم به صد حالگهی میزد به صد گونه پر و بال
هوش مصنوعی: گاهی در یک لحظه با صد حالت مختلف پرواز میکرد و گاهی به اشکال مختلف بال و پر میزد.
گهی در روی گل نظّاره میکردگهی چون گل قبا را پاره میکرد
هوش مصنوعی: گاهی به تماشای زیبایی گل میپرداخت و گاهی هم با بیپروا، لباس او را پاره میکرد.
به آخر آتشی در بلبل افتادز شاخ سبز پیش آن گل افتاد
هوش مصنوعی: در نهایت، آتشی در بلبل ایجاد شد و از شاخهی سبز به سمت آن گل افتاد.
میان خاک و خون چندان به سر گشتکه از پای و سر خود بیخبر گشت
هوش مصنوعی: در میان خاک و خون چنان مدت زیادی گذشت که دیگر از حال و احوال خود و بدنش اطلاعی نداشت.
مرا زان درد آتش در دل افتادز آتش دود دیدم مشکل افتاد
هوش مصنوعی: عذابی در دل من ایجاد شد که از آن، دودی به وجود آمد و مشکلاتی برایم به همراه داشت.
از آن آتش دلم چون دود خون گشتپلی بستم ز خون بنگر که چون گشت
هوش مصنوعی: آتش دل من باعث شده که خون از آن بلند شود و من با آن خون پلی ساختم. حالا نگاه کن ببین آن پل چگونه شده است.
به یک باره دلم از بس که خون شدبه پل بیرون نشد از پل برون شد
هوش مصنوعی: دلم به شدت غمگین و پر از درد شده است، اما نتوانستهام از این وضعیت خارج شوم و به راحتی دلم آرام نگیرد.
خداوند جهان بیرون شوم داددرون دل ز سر جایی نوم داد
هوش مصنوعی: خداوند جهان را به من عطا کرد و در دل من از آرامش و امید قرار داد.
وگرنه باز ماندم در هلاکیچو ماهی بودمی بر روی خاکی
هوش مصنوعی: اگر کمک و راهنمایی نداشته باشم، مثل ماهیای میمانم که بهتازگی از آب خارج شده و در حال خفه شدن بر روی زمین است.
دو اسبه سوی رفتن داشتم سازفرستادم کنون ناگاه خر باز
هوش مصنوعی: من آمادگی سفر داشتم و سازهایی را برای این کار آماده کرده بودم، اما ناگهان خبر غیرمنتظرهای به من رسید.
پس آنگه دایه گفت ای گلرخ ماهچو خورشیدی دلت شد گرم ناگاه
هوش مصنوعی: سپس دایه گفت: ای دختر زیبا، ناگهان دل تو مانند خورشیدی گرم و روشن شده است.
ندادی گوش و مستی تیز خشمیچو خورشیدت رسید ای ماه چشمی
هوش مصنوعی: تو به صدای من گوش نمیدهی و در حالتی شاد و سرمست قرار داری. اما وقتی خشم و نیرویت به مانند خورشید به تو برسد، چشمت به حقیقت باز خواهد شد.
حدیث مرد حکمت گوی نیکوستکه چشم بد بلای روی نیکوست
هوش مصنوعی: سخن گفتن از مردان حکمت و دانش زیباست، زیرا نگاه بد باعث آزار و گزند به چهرههای نیکو میشود.
ببین تا گفتهام زین نوع چندیکه بر سوزید هر روزی سپندی
هوش مصنوعی: ببین که از این نوع عشق و اشتیاق، هر روز چه آتشی در دل من میسوزد.
مرا جانیست وان در صدق پیشستکه جای صد هزاران صدقه بیشست
هوش مصنوعی: من جان و روحی ندارم، اما در آنجا صداقت و راستگویی وجود دارد که برای هزاران صدقه و نیکی ارزشمندتر است.
چو شمع آسمان آمد پدیدارستاره بیش شد پروانه کردار
هوش مصنوعی: وقتی که آسمان روشن و زیبا میشود، ستارهها بیشتر نمایان میشوند و پروانهها هم در پی آن به زندگی و جنب و جوش میپردازند.
چو این زرّین سپر زد بر فلک تیغچو جوشن شد ز تیغش بر فلک میغ
هوش مصنوعی: زمانی که این سپر زرین به آسمان میدرخشد، مانند یک زره بر تن آسمان میشود و بر اثر این درخشندگی، آسمان همچون ابری سودمند و پرمعنا میشود.
به سلطانی نشست این چتر زر بفتز سیر چتر او آفاق پر تفت
هوش مصنوعی: چتر طلایی بر سر سلطانی قرار گرفته است و از زیر این چتر، دنیا تحت تأثیر قرار میگیرد.
چو شب شد روز این درّ شب افروزبه باغم گفت دل میخواهد امروز
هوش مصنوعی: وقتی شب فرا میرسد، این مروارید درخشان به باغم میگوید که امروز دلش میخواهد.
بیندازید گرد حوض مفرشکه دارم سینهای چون حوض آتش
هوش مصنوعی: بگذارید دور حوض فرش، چرا که سینهام همچون حوضی پر از آتش است.
ندیدم در جهان زین حوض خوشترکه گویی آب او هست آب کوثر
هوش مصنوعی: در دنیا هیچ چیزی را زیباتر از این حوض نمیبینم، گویی آب آن از آب کوثر بهتر است.
چو من بر حوض زرّین غوطه خَوردمچرا پس گرد پای حوض گردم
هوش مصنوعی: اگر من در حوضی از طلا غوطهور شوم، پس چرا باید دور حوض بچرخم و به آن توجه نکنم؟
چو آبم برد آب حوض زین پیشچرا میریزم آب حوض زین بیش
هوش مصنوعی: من مثل آبی هستم که از حوض رفته و دیگر نمیتوانم آب حوض را پر کنم. بنابراین چرا باید بیشتر از این آب را هدر دهم؟
گلاب از نرگسان صد حوض راندمز خجلت در عرق چون حوض ماندم
هوش مصنوعی: به خاطر شرمی که دارم، مانند حوضی پر از عرق ماندهام، در حالی که نرگسها بوی خوشی مانند عطر گلها به من میدهند.
بدانسان شد دلم زین حوض فرتوتکه شد این حوض بر من حوض تابوت
هوش مصنوعی: دل من از این حوض پیر و کهنه به حالتی رسیده که انگار این حوض تبدیل به تابوتی برای من شده است.
که من بر حوض دیدم روی آن گلچو آب حوض رفتم سوی آن گل
هوش مصنوعی: من در کنار حوض، چهره زیبای آن گل را دیدم و به سمت آن گل رفتم.
چو شد دور از کنار حوض ماهمکنون آب از میان حوض خواهم
هوش مصنوعی: زمانی که از کنار حوض دور شدم، اکنون آب را از وسط حوض میخواهم.
به گرد حوض خواهم بارگاهیکه گرد حوض خواهم گشت ماهی
هوش مصنوعی: به دور حوض میگردم و از آب آن لذت میبرم، زیرا وقتی به اینجا میآیم، احساس میکنم مثل ماهی در آب هستم.
کسی کو بر لب حوضی باستادنظر آنگه به غوّاصی فرستاد
هوش مصنوعی: کسی که کنار حوض ایستاد، وقتی به عمق آب نگاه کرد، غواصی را به داخل آن فرستاد.
نگونسار آید او در دیدهٔ خویشازین حوضم نگونساریست در پیش
هوش مصنوعی: او در نگاه خود، مثل حوضی بیثبات و آشفته دیده میشود؛ این به خاطر تاثیرات و وضعیتی است که در حال حاضر تجربه میکند.
اگر از دست شد پایم به یکبارکه گشتم گرد پای حوض بسیار
هوش مصنوعی: اگر یک بار پایم را در آب حوض از دست بدهم، به خاطر اینکه بارها دور آن گشتهام.
اگر این حوض خود صد پایه باشدبه سر گشتن مرا زو مایه باشد
هوش مصنوعی: اگر این حوض صد پایه داشته باشد، به گرداب شدنش ارزشی ندارد.
شکر با گل به یکجا نقد باشدشکر بر حوض بهر عقد باشد
هوش مصنوعی: شکر و گل در یک مکان وجود دارند و به هم میپیوندند، مانند اینکه شکر در حوضی برای جشن عروسی آماده شده است.
گلم من با شکر در بر نشستمشکر بر حوض دیدم عقد بستم
هوش مصنوعی: من با گل و شیرینی در کنار هم نشستهام و در حوض، شیرینی را دیدم و با آن قرارداد بستهام.
ز حد بگذشت ازین حوضم فسانهکنون ما و می و این حوضخانه
هوش مصنوعی: من از این حوض و آبش گذشتم و داستانی تازه دارم، اکنون در این مکان نمیمانم و این حوض به روزهایش ادامه میدهد.
به گرد حوض تخت زر بیارندمی و حوران سیمینبر بیارند
هوش مصنوعی: به دور حوضی از طلا بگرد و شراب بیاور و دختران زیبای نقرهای را به میان بیاور.
که تا زآواز چنگ و نالهٔ نایبه جای آید دل این رفته از جای
هوش مصنوعی: تا زمانی که صدای چنگ و نالهٔ نای به گوش برسد، دل این فردی که از مکانش دور افتاده دوباره به حالت اولیهاش برمیگردد.
چرا باید ز هر اندیشه فرسودکه گر شادیست ور غم بگذرد زود
هوش مصنوعی: چرا باید از هر فکر و خیال خسته شویم، در حالی که اگر شاد باشیم یا ناراحت، هر دو سریعتر میگذرند؟
کنون باری چرا غمناک گردیمکه میدانیم روزی خاک گردیم
هوش مصنوعی: حال که میدانیم روزی به خاک خواهیم پیوست، چرا باید غمگین باشیم؟
زمانی کام دل با هم برانیمکزین پس میندانم تا توانیم
هوش مصنوعی: تا زمانی که بتوانیم، با هم به آرزوی دل خواه رسیدگی خواهیم کرد.
یکی شاهانه مجلس ساز کردندسماع و نقل و می آغاز کردند
هوش مصنوعی: در یک مجلس مجلل، مراسم جشن و سرور آغاز شد و مردم به سماع و نوشیدن شراب مشغول شدند.
برون کردند هرمز را از آن باغدل گل یافت چون لاله از آن داغ
هوش مصنوعی: هرمز را از دل باغ بیرون کردند و او به مانند لالهای که از غم و درد جوانه زده، گل پیدا کرد.
سبب او بود شادی و طرب راچرا پس برگرفتند آن سبب را
هوش مصنوعی: او باعث شادی و خوشحالی بود، پس چرا آن عامل را از ما گرفتند؟
نگین حلقهٔ آن جمع او بودندیدند از رخ چون شمع او دود
هوش مصنوعی: نگین حلقهٔ آن جمع او بود، اما نتوانستند از چهرهاش مانند شمع، نور او را ببینند.
چرا کردند از آنجا شمع را دورکه بی شمعی نباشد جمع را نور
هوش مصنوعی: چرا شمع را از آنجا دور کردند، در حالی که بدون شمع روشنایی برای جمع وجود ندارد؟
چو مطرب زیر گل بستر بیفکندز لحن چنگ بلبل پر بیفکند
هوش مصنوعی: هنگامی که نوازنده سازش را زیر تشک میگذارد، صدای خوش چنگ به گوش میرسد و بلبل پرواز میکند.
پری رویان دیگر همچو لالهگرفته شیشه و جام و پیاله
هوش مصنوعی: دختران زیبا و دلربا مانند گلهای لاله، شیشه و جام و پیاله را در دست دارند.
پریرویی کزان یک شیشه خَوردیبه افسون صد پری در شیشه کردی
هوش مصنوعی: زیبای خیرهکنندهای که به خاطر او یک شیشه شکست و به جادو صد پری را در شیشه محبوس کردی.
ز پیش چارسوی مجلس نازمنادیگر شده چنگ خوش آواز
هوش مصنوعی: از اطراف مجلس، منادی خوشصدا به ناز و لطافت صدایش را به گوش میرساند.
چو شد آواز بیست و چار در گوشچه بیست و سی که صد بودند مدهوش
هوش مصنوعی: وقتی صدای بیست و چهار به گوش میرسد، چه اهمیتی دارد که بیست و سی هم در آنجا باشند، زیرا صدایی که به گوش میرسد، همه را مدهوش کرده است.
پریزادی ز جن و انس آمدعجب نوعی حریف جنس آمد
هوش مصنوعی: نوعی موجود عجیب و غریب، از هر دو جنس انسان و جن، به دنیا آمده است که باعث حیرت و شگفتی شده است.
حریفی زهره طبع و آب دندانچو خورشید آتشین چون صبح خندان
هوش مصنوعی: رقیبی با روحیهای شجاع و دندانهای زیبا، مانند خورشید درخشان و خندهرویی در صبح است.
بریشم را به ناخن ساز میدادز پرده هاتفی آواز میداد
هوش مصنوعی: بنا به تعبیر این بیت، هنگامی که صدای پرندهای از پردهای به گوش میرسد، انگار که نخی از ابریشم به ناخنها گره میخورد. این تصویر نشاندهندهی لطافت و زیبایی صدا است که به همراهش احساسی از شوق و دلبستگی به وجود میآورد.
چو بانگ چنگ در بالا گرفتیدل از سینه ره صحرا گرفتی
هوش مصنوعی: شما ساز چنگ را در دست گرفتهاید و با آن به استقبال دشتها و طبیعت رفتهاید، گویی دلتان از سینهتان به سوی آن سفر کرده است.
ز پرده نغمه را بر تار میزددم عیسی ز موسیقار میزد
هوش مصنوعی: پرده را کنار میزند و با نغمهای زیبا، صدای عیسی را به گوش میرساند، گویی که ساز میزند.
چو پیش آورد از رگ او ره راستدل از طبع مخالف طبع برخاست
هوش مصنوعی: وقتی که او راه صحیح را نشان داد، دل به خاطر طبیعت مخالفش به تلاطم درآمد.
نمود از ناخنی علم و عمل رابه گفت از پردهٔ خوش این غزل را
هوش مصنوعی: در این شعر، بیان میشود که علم و عمل، همانند نمادی که از ناخن دیده میشود، از دل این غزل زیبا و خوشبختانه نمایان است. این نشاندهندهٔ ارتباط بین دانش و اقدام عملی است که به طور ظریف در این اثر هنری به تصویر کشیده شده است.
کجایی ای چو جان من گرامیبیا گر بر دو چشمم میخرامی
هوش مصنوعی: ای محبوب من، کجایی؟ عزیز دل من، بیا و اگر بر روی دو چشمانم ناز کنی.
بجز تو در جهان حاصل ندارمبرون از تو درون دل ندارم
هوش مصنوعی: جز تو هیچ چیز دیگری در این دنیا برایم ارزش ندارد و خارج از تو، در دل من جای دیگری وجود ندارد.
دلی گر هست بی نامت دژم بادچنان دل را ز عالم نام گُم باد
هوش مصنوعی: اگر دل کسی بدون نام تو باشد، باید دردناک و غمگین باشد. آن دل را از همه چیز و حتی از نامها هم بیخبر بگذارند.
قرارم برد زلف بیقرارتبه آبم داد لعل آبدارت
هوش مصنوعی: عشقت باعث شده که آرامش را از من بگیری و با زیباییات مرا غرق در احساسات کنی.
نمودی روی از من زود رفتیچو آتش درزدی چون دود رفتی
هوش مصنوعی: دلیری و زیبایی تو به سرعت از کنار من رفت، مثل اینکه در آتش افتادی و به سرعت ناپدید شدی.
چو بی روی تو جشن از رشک سازمکباب از دل شراب از اشک سازم
هوش مصنوعی: وقتی که تو در کنارم نیستی، برای جشن زندگیام حسرت میخورم و به جای شادی، دلسوزی و اشکم را به یاد تو تبدیل میکنم.
چنان دل مست شد از تو به یکبارکه تا محشر نخواهد گشت هشیار
هوش مصنوعی: دل من به قدری از عشق تو شگفتزده و سرمست شده که حتی تا روز رستاخیز هم نمیتواند به حالت هوشیاری و عادی برگردد.
خوشا عشقی که باشد در جوانیخصوصا گر بود با کامرانی
هوش مصنوعی: عشق در جوانی بسیار خوشایند است، به ویژه اگر همراه با خوشبختی و لذت باشد.
خوشا با یار کردن دست در کشخصوصا گر بود یار تو سرکش
هوش مصنوعی: خوشایند است که با معشوق خود دست در دست هم باشیم، بهویژه اگر معشوق تو آدمی سرکش و جسور باشد.
خوشا از لعل او شکّر چشیدنخصوصا گر به جان باید خریدن
هوش مصنوعی: خوشا به حال کسی که بتواند شیرینی عشق او را بچشد، به ویژه اگر برای این عشق مجبور باشد جانش را بدهد.
چو بشنید این سخن گلروی از چنگز مژگان کرد بر گل اشک او رنگ
هوش مصنوعی: وقتی دختر زیبای داستان این حرف را شنید، از چشمهایش اشک سرازیر شد و این اشکها مانند رنگی بر روی گل نشست.
شد از بادام ماهش پر ستارهبه فندق فندقی را کرد پاره
هوش مصنوعی: ماه بادامها پر از ستاره شده و فندق را به صورت پارهپاره درآورده است.
چو گل نازک دلی پر عشق و سرمستسماع و می صبوری چون دهد دست
هوش مصنوعی: مثل گل نازک که دلش پر از عشق و سرمستی است و در حال شنیدن موسیقی و نوشیدن شراب به آرامی مینگرد، آیا میتواند دست خود را به ما بدهد؟
چو شهزاد از صبوری گشت درویشز بیهوشی بزد یک نعره بی خویش
هوش مصنوعی: زمانی که شاهزاده از صبر و تحمل به جایی رسید، ناگهان درویش که در حالتی بیخبر و بیهوش بود، یک فریادی بیاختیار سر داد.
وجودش از دو عالم بیخبر گشتز دو عالم برون جای دگر گشت
هوش مصنوعی: او از دو جهان به کلی غافل شد و در جایی دیگر از آنها خارج گردید.
همه رامشگران بر گرد آن ماهبه زاری میزدند از راهُوی راه
هوش مصنوعی: همه نوازندگان دور آن ماه زیبا میرقصیدند و از راههای مختلف به آن نزدیک میشدند.
گل اندر پرده زان پرده به سر گشتدو چشم پردهدارش پردهدر گشت
هوش مصنوعی: گل در پشت پرده به تب و تاب افتاد و دو چشمی که نگهدارنده پرده بود، پرده را کنار زد.
درآمد عشق و گل بیخود فروشدخدا دانست و بس جایی که او شد
هوش مصنوعی: عشق و زیبایی به قدری عمیق و دلانگیز هستند که هیچ کس جز خدا نمیتواند ارزش واقعی آنها را درک کند و این موضوع به خوبی در جایی که او وجود دارد، آشکار میشود.
چنان در عشق آن دلدار پیوستکه بگسست از خود و در یار پیوست
هوش مصنوعی: آنقدر به عشق معشوقهاش نزدیک شده که کاملاً از خود بیخود گشته و به او پیوسته است.
به خوابش دید لب بر لب نهادهچو شکّر بر لب گل لب گشاده
هوش مصنوعی: در خواب، او را دیدم که لبهایش را روی هم گذاشته و مانند شکر بر لب گل، لبخند گشوده است.
گرفته موی او پیچیده در دستفتاده روی بر هم خفته سر مست
هوش مصنوعی: موهای او را در دست گرفتهام و به آرامی روی او افتادهام، در حالی که هر دو در حال خوابیدن و در مستی به سر میبریم.
بدو گفت ای نگار ناوفادارجفا ورزد کس آخر با چو من یار
هوش مصنوعی: به او گفتم، ای محبوب ناپایدار، آیا کسی مانند من را که به تو عشق میورزد، آزردهخاطر میکنی؟
چنین خود بیوفایی چون کنی توبه باغ آیی مرا بیرون کنی تو
هوش مصنوعی: اگر تو به من بیوفایی کنی، به مانند باغی میمانی که مرا از آن بیرون میکنی.
سوی باغ آمدی بشکفته چون گلمرا از آشیان راندی چو بلبل
هوش مصنوعی: تو به باغ آمدی و مانند گلی شکفته شدی، اما من را از آشیانم مانند بلبل راندی.
چو تو در عشق چون بلبل نباشیاگر بلبل برانی گل نباشی
هوش مصنوعی: اگر تو در عشق به اندازهی بلبل passionate نباشی، حتی اگر بلبل را از باغ دور کنی، هنوز هم گلی در آنجا نخواهی داشت.
چرا راندی مرا تا بر گل مستچو بلبل کردمی زاری به صد دست
هوش مصنوعی: چرا مرا به دور کردي تا بر گل بنشینم؟ مثل بلبل، با صد ناله و التماس به گل شکایت میکردم.
چو گل بشکفتی و خوارم نهادیچو یوسف صاع در بارم نهادی
هوش مصنوعی: وقتی تو مانند گل شکوفا شدی و زیباییات باعث خوار و ذلیل شدن من شد، مانند یوسف که در بارگاه سلطنتی قرار دارد، مرا هم در مقام و جایگاه خود قرار دادی.
چو گل بشنود آن از خواب برجستزبان بگشاد و صد فریاد دربست
هوش مصنوعی: زمانی که گل خبر را شنید، از خواب بیدار شد و زبانش را باز کرد و فریادی بلند سر داد.
به زاری همچو چنگی پر الم گشترگ و پی بر تنش چون زیر و بم گشت
هوش مصنوعی: بزاری مانند چنگی پر از زینت و زیور شد و رگ و پی بدن او به هم ریخت، چنان که زیر و بم آن تغییر کرد.
روان شد خون ز چشم سیل بارشز خون چشم پر خون شد کنارش
هوش مصنوعی: خون از چشمانم روان شد و مانند سیل جاری گردید؛ باران اشک باعث شد که چشمانم به شدت پرخون شوند.
گل بیدل ز بیخوابی چنان بودکه از زاری چو برگ زعفران بود
هوش مصنوعی: گل بیدل از بس که بیخواب بوده، حالتی پیدا کرده که مانند برگهای زعفران به خاطر ناراحتی و گریان شدن، پژمرده و ضعیف شده است.
چو دید آن خواب عشقش گشت بسیارشدش زان خواب چشم فتنه بیدار
هوش مصنوعی: وقتی آن خواب عشق را دید، بسیار تحت تأثیر قرار گرفت و از خواب فتنهانگیز چشمانش بیدار شد.
گل آشفته را یکدم کفایتگل بسرشته را یک نم کفایت
هوش مصنوعی: یک لحظه غم و پریشانی کافی است، اما برای شادی و سرور، یک اشاره و ناز کافی است.
غم یعقوب را یادی تمامستگل صد برگ را بادی تمامست
هوش مصنوعی: یاد غم یعقوب همیشه در دل باقی است، مانند بادی که همیشه گل صدبرگ را به حرکت درمیآورد.
چو کار از دست شد گلرخ برآشفتدگر کارش صلاحیت نپذرفت
هوش مصنوعی: وقتی کار از دست خارج شد، دلبر دلخور شد و دیگر هیچ راهکاری برای حل مشکلاتش پیدا نکرد.
گل تر را جگر خشک و نفس سردتنش گرمی گرفت و گونه شد زرد
هوش مصنوعی: گل تازه و شاداب، وقتی جگر خشک و تن سرد را احساس کرد، به تدریج گرم شد و رنگ صورتش زرد شد.
چو تب در گل فگند از عشق تابیعرق ریزان شد از گل چون گلابی
هوش مصنوعی: وقتی که عشق به وجود میآید، مانند تب سوختن در دل، احساساتی عمیق و طاقتفرسا را به وجود میآورد. این احساسات به گونهای است که دل را مانند گلابی از خود رها میکند و اشک و عرق بر چهره میآورد.
شبان روزی در آن تب زار میسوختتنش همواره ناهموار میسوخت
هوش مصنوعی: روزی، چوپانی در آن منطقه بیمار و دچار تب بود و همیشه احساس ناراحتی و درد میکرد.
چو خاتون سرای چرخ خضرابرآورد آستین از جیب مینا
هوش مصنوعی: زمانی که بانوی آسمان، با زیبایی و طراوت طبیعت، آستین خود را از جیب پر از رنگ و جلوه مینا بیرون آورد.
بگردید و ز رخ برقع برانداختبه عالم آستین پر زر انداخت
هوش مصنوعی: جستجو کنید و با کنار زدن نقاب، به جهانی که در آستین خود زر و طلا دارد، دست پیدا کنید.
پزشگان را بیاوردند دانابرای درد آن گلبرگ رعنا
هوش مصنوعی: پزشکان با دانش و تجربه را آوردند تا درد و شرایط آن گلبرگ زیبا را بررسی کنند.
پزشک آخر دوای گُل چه داندکه گُل را باغبان درمان تواند
هوش مصنوعی: پزشک نمیداند که گل چگونه باید پرورش یابد و درمان شود؛ بلکه این باغبان است که میداند چگونه از گل مراقبت کند و به آن رسیدگی نماید.
بباید باغبانی همچو هرمزوگرنه گُل نگردد تازه هرگز
هوش مصنوعی: برای اینکه گلی همیشه شاداب و تازه بماند، باید مانند هرمز باغبانی کرد وگرنه هرگز گلها رشد خوبی نخواهند داشت.
چو باشد بر سر گل باغبانیبه گل نرسد ز هر خاری زیانی
هوش مصنوعی: وقتی باغبانی بر روی گلها مراقبت میکند، هیچ آسیبی از خاری به آنها نمیرسد.
علی الجمله دوا کردند یک ماهنشد یک ذرّه آن خورشید با راه
هوش مصنوعی: به طور خلاصه، آنها تلاش کردند که درمانی برای مشکل پیدا کنند، اما پس از گذشت یک ماه، هنوز هم هیچ نشانهای از بهبود یافتن وجود نداشت.
دوای عشق کردن رو نداردکه درد عاشقان دارو ندارد
هوش مصنوعی: عشق درمانی ندارد، چرا که درد و رنج عاشقان هیچ دارویی نمیتواند تسکین دهد.
ز درمان هر زمان دردش بتر گشتصبوری کم شد و غم بیشتر گشت
هوش مصنوعی: در هر زمانی که دردش بیشتر شد، صبوری او کمتر شد و غمهایش بیشتر شد.
چو درمان مینپذرفت آن سمنبربه ایوان باز بردندش به منظر
هوش مصنوعی: وقتی که درمان او پذیرفته شد، آن معشوقه زیبا را به آغوش بازگرداندند تا دوباره او را به تماشا ببرند.
به آخر به شد و بر بام شد بازچو مرغ خسته پیش دام شد باز
هوش مصنوعی: در نهایت، به پایان رسید و دوباره بر بام نشست، همانطور که پرندهای خسته دوباره به دام افتاد.
چو بُد مرغ دلش پرّیده از بامبه سوی بام زد بار دگر گام
هوش مصنوعی: زمانی که دل او مانند پرندهای از جای خود پرواز کرده، دوباره به سوی سکویی دیگر میرود و گام برمیدارد.
چو مرغی برکنار بام میگشتبه پای خویش گرد دام میگشت
هوش مصنوعی: مثل پرندهای که در حاشیه بام پرواز میکند، در حالیکه به پای خود نگاه میکند و دور دام میچرخد.
از آن بر بام داشت آن مرغ امّیدکه تا هادی شود در پیش خورشید
هوش مصنوعی: آن پرنده امیدوار بر بام نشسته بود تا راهنمایی باشد برای پیش روی به سمت خورشید.
دلش بگذاشت چون مرغی وطن راکه دید آن مرغ جان خویشتن را
هوش مصنوعی: دل او مانند مرغی است که وطنش را ترک کرده و زمانی که آن مرغ وطنش را میبیند، جانش را میخواهد.
دلش در آرزوی چینه برخاستچو مرغ از چارچوب سینه برخاست
هوش مصنوعی: دلش به شدت آرزوی چینه را دارد، مانند مرغی که از قفس سینهاش به پرواز درآمده است.
دلش چون مرغ وحشی در غلو بودصفیر مرغ، بازش آرزو بود
هوش مصنوعی: دل او مانند پرندهای آزاد و وحشی است که در درونش احساسات و آرزوهایی دارد. او به صدای پرندهای دیگر حسرت میخورد و آرزوی آزادی و پرواز را در دل دارد.
دلش پر میزد و بیشرم میرفتچو مرغی در هوای گرم میرفت
هوش مصنوعی: دلش به شدت شوق و هیجان داشت و بیپروا و بیپرده مانند پرندهای در جستجوی هوای گرم، به سمت جلو میرفت.
دلش برداشته چون مرغ آوازکه ای هرمز بیا چینه درانداز
هوش مصنوعی: دلش شاد شده مانند پرندهای که آواز میخواند و میگوید ای هرمز، بیا و زیباییام را در دامن ببار!
صفیری زن مرا آخر سوی بامکه چون من مرغ ناید تیز در دام
هوش مصنوعی: صدایی مرا به سوی بام میخواند، زیرا من مانند پرندهای هستم که زود به دام میافتم.
نظر بگشای تا بر بامت افتدچو من مرغی مگر در دامت افتد
هوش مصنوعی: نگاهت را باز کن تا بر سقف خانهات فرود آید؛ مثل من که مرغی هستم که شاید در دام تو گرفتار شود.
چو سر از چینه گردی در کمندمبه دست خویشتن نه پایبندم
هوش مصنوعی: وقتی که از دنیای خاکی و مادی خارج میشوی و به حقیقتی عمیقتر میرسی، خودم را در اختیار تو میگذارم و دیگر به هیچ چیز وابسته نیستم.
مرا بر چینهٔ خود آشنا کنچو هادی گردم از دستم رها کن
هوش مصنوعی: مرا با مشکلات و چالشهایت آشنا کن، تا بتوانم به تو کمک کنم و از بند رها شوم.
وگر هادی نگردم دل بپردازبزن دست و بپیش بازم انداز
هوش مصنوعی: اگر بر من هدایتکنندهای نباشد، دل را آزاد کن و با دستانت به جلو حرکت کن.
من آن مرغم که بی تو هیچ جایینجویم جز هوای تو هوایی
هوش مصنوعی: من آن پرندهای هستم که هیچ جا را جز هوای تو جستوجو نمیکنم.
من آن مرغم که زرّین بود بالمبسوخت آن بالم و برگشت حالم
هوش مصنوعی: من پرندهای هستم که بالهای زرین دارم، اما بالهای من سوخته و حال من تغییر کرده است.
من آن مرغم که از یک دانهٔ توبماندم تا ابد دیوانهٔ تو
هوش مصنوعی: من آن پرندهای هستم که به خاطر یک دانه از تو، همیشه و تا ابد مجنون و دیوانهٔ تو خواهم بود.
تلطّف کن دمی با همدمی سازدلم را از مدارا مرهمی ساز
هوش مصنوعی: لحظهای با دوست خود مهربانی کن و دل من را با دوستی و آرامش درمان کن.
بگفت این و فرو افتاد بر بامهمه بام از سرشکش گشت گل فام
هوش مصنوعی: او این را گفت و به روی بام افتاد، به طوری که تمام بام از اشکهایش رنگین و شاداب شد.
چه گویم همچنین آن عالم افروزبه گرد بام میگشتی شب و روز
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم درباره آن عالم درخشان بگویم که شب و روز به دور بام میچرخید؟
همه گر صبحدم گر شام بودیتماشاگاه گل بر بام بودی
هوش مصنوعی: اگر صبح و شو همواره تماشا میکردی، همیشه در کنار گلها بر بام مینشستی و از زیبایی آنها لذت میبردی.
بسی بر بام میشد شام و شبگیربه تهمت اوفتاد آن دایهٔ پیر
هوش مصنوعی: بسیار پیش میآمد که در شامگاه و دم غروب، آن زن سالخورده به دلیل شایعات و اتهاماتی که به او زده میشد، به شدت ناراحت و نگران میشد.
گل ارچه راز دل با کس نمیگفتسرشک روی او روشن همی گفت
هوش مصنوعی: اگرچه گل راز دلش را با کسی در میان نمیگذاشت، اما اشکهایش به روشنی از زیبایی و دلمشغولیاش خبر میداد.
به شب در خواب دیدش گشت جوشانبجست از جای گریان و خروشان
هوش مصنوعی: در خواب شب او را دید که بسیار مضطرب و ناآرام بود. او از جایش برخاست و با حالتی گریهکنان و هیجانزده به جستوجو پرداخت.
ز بس آتش دلش چون جوی خون شدکفش بر لب زد و از سر برون شد
هوش مصنوعی: به خاطر شدت احساسات و درد درونیاش، آنقدر عصبانی و غمگین شد که زبانش به اعتراض آمد و دیگر نتوانست در خود نگه دارد.
چو عشق از در درآمد گام برداشتگل بی صبر راه بام برداشت
هوش مصنوعی: وقتی عشق وارد شد، با شتاب و بیصبر به سمت بالای خانه حرکت کرد.
برهنه پای و سر بر بام میشدبرای کام دل ناکام میشد
هوش مصنوعی: برهنه پا و بدون پوشش، به بالای بام میرفت تا دلش را به چند آرزو برساند، اما در نهایت با ناکامی مواجه میشد.
جهانی بود در زیر سیاهیبیارامیده در وی مرغ و ماهی
هوش مصنوعی: در زیر تاریکی، جهانی وجود دارد که در آن درویش، مرغ و ماهی آرام گرفتهاند.
شبی در زیر گرد تند پنهانچو دوده ریخته بر روی قطران
هوش مصنوعی: شبی در زیر وزش تند باد پنهان شدم، مانند دودی که بر روی قطران نشسته است.
شبی چون زنگی اندر قیر ماندهعروس روز در شبگیر مانده
هوش مصنوعی: شبی مانند رنگ سیاه و کدر که عروس روز در میان تاریکی شب گم شده و به تأخیر افتاده است.
شد آگه دایه و گل را چنان دیدز تخت زر سوی بامش روان دید
هوش مصنوعی: دايه متوجه شد و گل را به گونهای مشاهده کرد که از تخت زر به سمت بامش در حال حرکت بود.
فغان برداشت کاخر این چه حالستز کم عقلان چنین حالی محالست
هوش مصنوعی: آه و فریاد برمیدارم که این چه وضعیتی است! از آن دسته انسانهای کمعقل، چنین حالتی ممکن نیست!
چه گمراهیست کاکنونت گرفتهستنداری عقل یا خونت گرفتهست
هوش مصنوعی: این چه بلایی است که اکنون بر سرت آمده؛ آیا عقل تو را از دست دادهای یا این وضعیت تو ناشی از احساسات و هیجانات درونیات است؟
گره بر جان پُر تابم زدی توچه رنگست اینکه در آبم زدی تو
هوش مصنوعی: تو بر من چنان تأثیری گذاشتی که انگار به دل آب زدی. این کار تو چه معنایی دارد؟
به هر ساعت سوی بام آوری رایشوی گیسو کشان چون چنگ در پای
هوش مصنوعی: هر لحظه وقتی که به بالای بام میآیی، نظرت را به من جلب میکنی. موهایت مانند رشتههای چنگ در دستانم میچرخند.
یقین دانم که کارت مشکل افتادکزین مشکل بس آتش در دل افتاد
هوش مصنوعی: میدانم که تو در انجام کارهایت به مشکل خوردهای و این مشکل باعث شده که ناراحتی و اضطراب زیادی در دل تو ایجاد شود.
زبان بگشای تا مشکل چه داریخدا داند که تا در دل چه داری
هوش مصنوعی: زبانت را باز کن تا مشکلاتت را بگویی، خدا خودش میداند که در دلت چه میگذراد.
اگر گویم چه میسازی تو بر باممرا گویی که تا دل گیرد آرام
هوش مصنوعی: اگر از تو بپرسم که در بالای خانهام چه کار میکنی، تو جواب میدهی که باید تا زمانی که آرامش حاصل شود، منتظر بمانم.
کجا باور کند دایه ز گل اینکجا بیرون شود با من به پل این
هوش مصنوعی: کجا میتواند مادر یا پرستار بچه، این گل را که اینجا هست، باور کند و از اینجا با من بیرون بیاید؟
اگر بر تخت زرّین شب گذاریز بس سستی تو گویی جان نداری
هوش مصنوعی: اگر شب را بر تختی طلا بگذرانی، به خاطر بیحوصلگیات، انگار که هیچ روحی نداری.
وگر بر بام باید شد به بازیشوی تو شوخ دیده جرّه بازی
هوش مصنوعی: اگر میخواهی بر بام بروی، باید با دقت و احتیاط عمل کنی و بازیگوشی را کنار بگذاری.
چو اسبی تند باشی بر شدن راخری کاهل فزونی آمدن را
هوش مصنوعی: اگر مانند یک اسب تندرو باشی، در بالا رفتن و پیشرفت به راحتی میتوانی موفق شوی. اما اگر مانند خری تنبل باشی، به سختی میتوانی جلوی افزایش مشکلات و چالشها را بگیری.
اگر گویم سوی قصر آی از بامز صد در بیش گیری در ره آرام
هوش مصنوعی: اگر بگویم به سوی قصر بیا، از روی بام میتوانی به راحتی و بدون مشکل وارد شوی، چرا که در این راه بیش از صد در وجود دارد.
فرو افتی و نشناسی سر از پاینجنبی و نگیری پای از جای
هوش مصنوعی: تو در مشکلات و سختیها غرق شدهای و نمیتوانی خود را از وضعیت کنونی رها کنی. حتی نمیتوانی حرکتی کنی یا از جایی که هستی خارج شوی.
وگر گویم که بر بام آی و برخیزبرافروزی و چون آتش شوی تیز
هوش مصنوعی: اگر بگویم بر بام بیا و بلند شو، مانند آتش روشن و پرشور شو و سریع عمل کن.
چو مرغی میزنی بیخود پر و بالچو روباهی نهی بر دوش دنبال
هوش مصنوعی: وقتی مانند پرندهای بیهدف و گرفتار بر میالتی، و همچون روباهی که دمی بر دوش خود انداخته، به دلخواه خود پرواز میکنی.
به جلدی آستین را در نوردیهمه شب بر کنار بام گردی
هوش مصنوعی: به زودی آستین را بالا می زنی و تمام شب را بر روی بام در حال گشت و گذار خواهی بود.
نهاده در کنار از دیده دودیدلی پر درد میگویی سودی
هوش مصنوعی: در کنار تو نشستهام و از اشکهای غمدارم خبری نیست. چه فایدهای دارد که از درد دلم حرف بزنم؟
گهی از نرگست خوناب پالایگهی بی چوب گز، مهتاب پیمای
هوش مصنوعی: گاهی از گل نرگس اشکی زلال و خالص میریزد و گاهی هم چون ماه تابان بیچوب گز، درخشان و زیباست.
گهی با مرغ کردی هم صفیریگهی از ناله دربندی نفیری
هوش مصنوعی: گاهی به آواز پرندهای پیوستهام و گاهی از دلنالههای خود به ندای بلندی برخاستهام.
گهی از شاخ مرغی را برانیگهی از باغ مرغی را بخوانی
هوش مصنوعی: گاهی باید از چیزی دوری جست و آن را کنار گذاشت، و گاهی باید به چیزی نزدیک شد و از آن لذت برد.
گهی سنگی دراندازی به آبیگهی سر سوی سنگ آری بخوابی
هوش مصنوعی: گاهی در زندگی به چالشهایی برخورد میکنی که باید با آنها روبرو شوی، و گاهی هم لحظاتی از آرامش و استراحت را تجربه میکنی.
گهی گریان شوی چون شمع خندانگهی دستارچه خایی به دندان
هوش مصنوعی: گاهی مانند شمعی که میخندد، اشک میریزی و گاهی هم صفحات چهرهات به گونهای نمایش داده میشود که انگار در حال یک چهره خاص و معنادار هستی.
گهی بام از گرستن رود سازیگهی سیبی کلوخ امرود سازی
هوش مصنوعی: گاهی اوقات به خاطر خوب بودن و خوشبختی از دل غم ها بیرون می آیی و گاهی هم خود را از ناملایمات رها می کنی و به چیزهای خوشمزه و شیرینی دست میزنی.
گهی در دست گیری دستهٔ گلگهی نوحه کنی بر بانگ بلبل
هوش مصنوعی: گاهی دسته گلی را در دست میگیری و گاهی بر صدای بلبل نوحهسرایی میکنی.
گهی بیرون کنی دست از گریبانگهی در پای اُفتی همچو دامان
هوش مصنوعی: گاهی از مشکلات و چالشها دست میکشی و به آرامش میرسی، و گاهی هم در دل دریا به شدت غرق میشوی و نگران میگردی.
گهی بر روی دیوار افکنی خویشگهی دیوار پیمایی پس و پیش
هوش مصنوعی: گاه خود را بر روی دیوار میافکنی و گاه به دیوار تکیه میکنی، جلو و عقب میروی.
گهی از دل برآری آه سردیگه از گرمی فرو افتی به دردی
هوش مصنوعی: گاهی با احساسات منفی و دل شکسته مواجه میشوی و گاهی هم به شدت تحت تأثیر احساسات مثبت قرار میگیری، تا جایی که دچار درد و رنج میگردی.
گهی باشد دو بادامت شکر خیزگهی گردد دو گلبرگت عرق ریز
هوش مصنوعی: گاهی اوقات دستت شیرین و پر امید است، و گاهی اوقات گلبرگهایت از اشک و غم تر میشوند.
ز بسیاری که گرد بام پوییبدّری هر شبی کفشی ببویی
هوش مصنوعی: به خاطر تجمع افراد و ازدحام در اطراف خانه، هر شب بویی شبیه به بوی کفشها در فضا حس میشود.
اگرچه من نیم حاضر جوابیز تو غایب نیم در هیچ بابی
هوش مصنوعی: اگرچه من در گفت و گوهایم توانایی خاصی ندارم، اما از تو دور نیستم و در هیچ موضوعی غایب نیستم.
همه شب گوش میدارم ترا منتو پنداری که بگذارم ترا من
هوش مصنوعی: من در تمام شب گوش به سخن تو هستم، انگار که میخواهم تو را رها کنم.
همه شب دل زمانی ساکنت نیستبجز بر بام رفتن ممکنت نیست
هوش مصنوعی: در تمام شب، دل من آرامش ندارد و جز رفتن به بام، چارهای دیگر ندارم.
ازین ممکن شود واجب خیالیندانم حال و دانم هست حالی
هوش مصنوعی: از این میتوان به وجود آمدن چیزی که خیال میشود را ممکن دانست، اما حالتی که دارم را نمیتوانم نادیده بگیرم و میدانم که خودم حالاتی دارم.
شبی چندان نیابد چشم تو خوابکه منقاری زند یک مرغ در آب
هوش مصنوعی: چشم تو آنقدر خواب نمیبرد که حتی صدای یک پرنده در آب هم توجهت را جلب کند.
قرارت نیست و آرامت برفتهستبه بدنامی مگر نامت برفتهست
هوش مصنوعی: قرار و آرامش تو از بین رفته و ممکن است که نام نیکت نیز از یاد رفته باشد.
چه حالست این ترا آخر چه بودهستپریداری مگر دیوت ربودهست
هوش مصنوعی: حال تو چطور است؟ چه اتفاقی برایت افتاده که اینگونه پریشان به نظر میرسی؟ آیا ممکن است دیوی تو را ربوده باشد؟
همه خلق جهان را خواب بردهترا گویی که برفیست آب برده
هوش مصنوعی: همه مردم جهان در خواب و بیخبری به سر میبرند، گویی تو مانند برفی هستی که آب شده و به زیر میرود.
چه میخواهی ز پیر ناتوانیکه در عالم تویی او را و جانی
هوش مصنوعی: به چه چیزی از این فرد سالخورده و ناتوان توقع داری، وقتی که در این دنیا تو باشی و او فقط وجودِ تو را ببیند و جانی نداشته باشد؟
چه میخواهی ازین مسکین بی زورکزو موییست باقی تا لب گور
هوش مصنوعی: چه انتظاری از این بیچاره داری که دیگر چیزی از او باقی نمانده و جز چند موی سفید نیست که با او به خاک خواهد رفت؟
دلم خون شد ز زاری کردن توندارم طاقت خون خوردن تو
هوش مصنوعی: دلم بهخاطر گریه کردنت بسیار شکسته و از شدت ناراحتی، دیگر نمیتوانم دیدن غم تو را تحمل کنم.
نیاری رحمتی بر من چه سازمتو زاری میکنی من میگدازم
هوش مصنوعی: اگر تو به من رحم نکردی و کمکی نرسانی، من چه کار میتوانم بکنم؟ تو فقط به ناله و زاری مشغولی، اما من در سختی و رنج میسوزم.
چو شب در انتظار روز باشیچو شمعی تا سحر در سوز باشی
هوش مصنوعی: وقتی شب را به انتظار صبح بگذرانی، مانند شمعی خواهی بود که تا سپیدهدم در آتش خود میسوزد.
چو روز آید شوی بر رخ گهر بارکه کی باشد که شب آید پدیدار
هوش مصنوعی: وقتی روز فرا میرسد، مانند درخشندگی گوهر بر چهرهات تابش میکند. کسی نمیداند که شب کی میآید و خود را نشان میدهد.
شبانروزی قرارت می نبینمبجز غم هیچ کارت می نبینم
هوش مصنوعی: من هر روز و شب نمیتوانم به جز غم، هیچ کار دیگری از تو ببینم یا قرار بگذارم.
چو دایه زین سخنها لب فرو بستزبان بگشاد گل چون بلبل مست
هوش مصنوعی: وقتی دایه از حرف زدن درباره این مسائل خودداری کرد، زبان گل به حرکت درآمد و مانند بلبل، پرشور و شوق صحبت کرد.
به دایه گفت دل برمیشکافمکه گویی زیر بار کوه قافم
هوش مصنوعی: دل میگوید که میخواهم آن را بشکافم و در این حال احساس میکنم که زیر بار سنگین کوهی قرار دارم.
چو کوه قاف با من در کمر شدز آهم خون چشمم چون جگر شد
هوش مصنوعی: مثل کوه قاف که به خاطر صدای نالهام در هم میشکند، اشک چشمانم به اندازه جگرم تلخ و خونین شده است.
چنین دردی که در جانم نهفتهستزبانم پیش کس هرگز نگفتهست
هوش مصنوعی: این درد عمیق و پنهانی که در وجودم است، هرگز به زبانی با کسی نمیگویم.
دل دایه ز درد او چنان شدکه از دست دلش گویی که جان شد
هوش مصنوعی: دل از شدت درد او به حالتی افتاد که انگار جانش به تنگ آمده است.
به گل گفت ای چو جان من گرامیبگردانیده روی از شادکامی
هوش مصنوعی: ای گل، تو که به اندازه جانم عزیز هستی، چهرهات را از شادی برگرداندهای.
دلت بنشان بگو تا از کجا خاستمکن کژی و با من دل بنه راست
هوش مصنوعی: دل خود را آرام کن و بگو که از کجا آغاز شده است. نگذار که اشتباهاتت تو را به انحراف بکشاند و با من درستی را پیش بگیر.
به جان پروردهام من در کنارتمشوّش چون توانم دید کارت
هوش مصنوعی: من برای تو عزیز و پرورشیافتهام، اما وقتی در کنارت هستم، نگران میشوم چون نمیدانم چگونه از تو دوری کنم.
چرا ای مرغ زرّین دلاویزنیابی خواب چون مرغ شب آویز
هوش مصنوعی: چرا ای پرندهٔ زیبا و طلایی، مثل مرغ شب نمیتوانی خواب ببینی؟
به منظر بر روی سر پا برهنهبگو راست و مخوان تاریخ کهنه
هوش مصنوعی: بهظاهر، کسی که بر روی زمین ایستاده و برهنه است، بیخبر از گذشته و تاریخ است.
بگو تا دست سیمین تو امروزبه زیر سنگ کیست ای عالم افروز
هوش مصنوعی: بگو چه کسی امروز دست سیمین تو را زیر سنگ نگه داشته است، ای روشن کننده جهان.
تو میدانی که چون راز تو دارمنفس از رازداری برنیارم
هوش مصنوعی: تو میدانی که من چقدر از رازهای درونم را مخفی نگه میدارم و به همین خاطر نمیتوانم همچنان خودم را در حالتی طبیعی نشان دهم.
ندیدهستی ز من بسیار گویینه هرگز ده زبانی و دورویی
هوش مصنوعی: اگر با من آشنا بودی، نمیگفتی که هرگز با من حرفی نزدهای، چون این حرفها ناشی از نداشتن صداقت و دورویی است.
نگفتم پیش تو هرگز خطاییدروغی نیز نشنودی ز جایی
هوش مصنوعی: من هیچوقت در مقابل تو حرف نادرستی نزدم و هیچ دروغی از جایی دربارهام نشنیدی.
همیشه تا که بودم بنده بودمز ماهت دل به مهر آگنده بودم
هوش مصنوعی: من همیشه در کنار تو بودهام و در عشق تو غرق بودهام.
شبم شب نیست بی موی سیاهتنه روزم روز بی روی چو ماهت
هوش مصنوعی: شب من بدون موهای سیاه تو شب نیست و روز من بدون چهرهی تو مانند روز نیست.
همه کام دلت باشد مرادمتو باری نیک دانی اعتقادم
هوش مصنوعی: تمامی آرزوها و خواستههای تو برای من مهم است و به خوبی میدانی که به چه چیزی ایمان دارم.
نداند دید بر ماه تو دایهکه یک موی افکند بی مهر سایه
هوش مصنوعی: دست کم، هیچ کس نمیتواند زیبایی تو را ببیند، حتی اگر کسی بخواهد به تو نزدیک شود، وجود یک تارمو هم میتواند میان ما فاصله ایجاد کند.
اگر بر گل فتد یک سایهٔ گلچو گل در خون نشیند دایه گل
هوش مصنوعی: اگر بر روی گل سایهای بیفتد، مثل این است که گل در خون نشسته باشد و دایهٔ گل به او میرسد.
تویی جان من ای دُرّ شب افروزکه جانم بر تو میلرزد شب و روز
هوش مصنوعی: تو هستی جان من، ای مروارید درخشان شب که جانم در حضور تو در هر لحظه دچار لرزش و هیجان میشود.
چنان دارم دل از مهر تو پُر تابکه هر شب برجهم ده بار از خواب
هوش مصنوعی: دل من به شدت از عشق تو پر شده است، بهطوری که هر شب به طور مکرر از خواب بیدار میشوم.
زمانی شمع بالینت فروزمزمانی شمع آیینت فروزم
هوش مصنوعی: در زمانی من برای تو شمعی روشن میکنم و در زمانی دیگر برای آداب و رسوم تو شمعی روشن میکنم.
بسوزم عود و عنبر بر سر توکنم همواره بر تو چادر تو
هوش مصنوعی: میسوزم و عود و نوع عطر و خوشبویی را برای تو همیشه در نظر دارم و بر تو چادری از زیبایی میبرم.
چو خال سبز بر رویت کنم راستشکنهای دو گیسویت کنم راست
هوش مصنوعی: مانند خال سبز بر چهرهات، موهای تابدار تو را به زیبایی شکل میزنم.
کنم در کوزه جلّاب تو شیریننه از یکسوی از دو سوی بالین
هوش مصنوعی: من در کوزهای شیرینی تو را نگه میدارم، نه فقط از یک سمت، بلکه از هر دو سمت در کنار بستر.
مرا در حق تو شفقت چنینستترا ای مهربان با من چه کینست
هوش مصنوعی: من در مورد تو احساس محبت و شفقت دارم، اما تو نسبت به من چه خشم و کینهای داری؟
اگرچه خستهٔ ایام گشتماسیر چرخ نافرجام گشتم
هوش مصنوعی: با وجود اینکه تحت فشار و خستگی روزگار قرار گرفتم و در چرخ دندههای ناکام زندگی گرفتار شدم، هنوز نتوانستم به آرزوهایم دست پیدا کنم.
جهان تا پشت من همچون کمان کردجوانی را چو تیر از من روان کرد
هوش مصنوعی: دنیا تا زمانی که به من نزدیک بود، همچون یک کمان به نظر میرسید و جوانی مرا مانند تیری از خود رهانید.
رگم گشته کبود و روی چون کاهزخویشم شرم آید گاه و بیگاه
هوش مصنوعی: رگهایم کبود شده و صورتم مانند کاه است، از زبانم شرم دارم گاهی و بیگاهی.
جهان را مدتی بسیار دیدمچه میجویم دگر انگار دیدم
هوش مصنوعی: مدتی طولانی به این دنیا نگاه کردم و حالا میبینم که دیگر چه چیزی میخواهم. انگار همه چیز را تجربه کردهام.
چو حرصم شد دراز و عمر کوتاهمرا پیری پیام آورد ناگاه
هوش مصنوعی: زمانی که حرص و طمع من افزایش یافت و عمرم کوتاه شد، ناگهان پیری به سراغم آمد.
که بگذر زود چون بادی به دشتیکه سوی خاک داری باز گشتی
هوش مصنوعی: بسیار زود بگذر مانند بادی که به دشت میوزد و دوباره به سوی خاک برمیگردد.
کنون وقت رحیل آمد به ناکاممرا با تو به هم نگذارد ایام
هوش مصنوعی: حالا زمان سفر فرا رسیده و بدبختی من باعث شده که روزگار من و تو را از هم جدا کند.
ز تو بربایدم ایام آخربود این عمر را انجام آخر
هوش مصنوعی: ای تو، میخواهم از تو بگویم که ایام زندگیام به پایان نزدیک میشود و لحظههای آخر عمرم را میگذرانم.
ز عمرم هیچ دورانی نماندهستمرا بر نانوا نانی نماندهست
هوش مصنوعی: از عمر من هیچ دورهای باقی نمانده و بر کسی که نان میدهد، چیزی سپری نشده است.
چه من گر سایهام تو آفتابیمرا بسیار جویی و نیابی
هوش مصنوعی: اگرچه من مانند سایهای در کنار تو هستم، تو به دنبال من میگردی اما نمیتوانی مرا پیدا کنی.
بگو تا از که میگردی به خون ترکرا میبینی از خود سرنگون تر
هوش مصنوعی: بگو تا چه کسی را دور میزنی و چه کسی را میپرستی، که میبینی خودت از او کمتر و پستتر هستی.
اگرچه دردمند و ناتوانمروا باشد که درمانی بدانم
هوش مصنوعی: اگرچه من دردمند و ضعیف هستم، اما جایز است که برای دردهایم چارهای پیدا کنم.
نه هر چیزی همه کس داند ای ماهمرا زین حال پوشیده کن آگاه
هوش مصنوعی: نه هر کسی از هر چیزی خبر دارد، ای ماه! از این حال من را پنهان کن و به من آگاهی ده.
به حق آنکه تن را جفت جان ساختخرد را کارفرمای جهان ساخت
هوش مصنوعی: به راستی که آن کسی که بدن را همراه جان قرار داد، خرد را به عنوان مدیر و سرپرست این جهان قرار داد.
هزاران شمع از طاقی برافروختچراغ از جان مشتاقی برافروخت
هوش مصنوعی: هزاران شمع از سقف روشنی و نور نسل کشیده شده است و چراغی که از دل عاشق و مشتاق روشن شده، درخشندگی خاصی دارد.
چو عنصر بود بیگانه جدا کردبه ما بیگانگان را آشنا کرد
هوش مصنوعی: وقتی که عنصر (وجود) موجودی متفاوت و جدا از دیگران میشود، باعث میشود که بیگانگان با هم در ارتباط و آشنا شوند.
به حق مریم پاکیزه گوهربه ناقوس و چلیپا و سم خر
هوش مصنوعی: به راستی که مریم، با پاکی و فضیلت خود، مانند جواهری ارزشمند در میان نمادهایی مقدس و زیبا قرار دارد.
به انجیل و به زّنار و به رهبانبه بیت المقدس و محراب و ایوان
هوش مصنوعی: با انجیل و بزنار و به معبد مقدس و محراب و ایوان، به مکانی میروم که مقدس است.
به روح عیسی خورشید آسابه ایمان وفاداران ترسا
هوش مصنوعی: با روح عیسی، مانند خورشید، به ایمان وفاداران مسیحی تابانده شده است.
که گر رازم تو برگویی نهانینهان دارم چو جانش زانکه جانی
هوش مصنوعی: اگر راز من را به زبان بیاوری، آن را به اندازه جانم پنهان نگه میدارم، چرا که جانم برایم بسیار باارزش است.
به خون دل بزرگت کردم آخربه شیر و شکّرت پروردم آخر
هوش مصنوعی: من دل تو را بزرگ کردم و در نهایت تو را بشارت دادم و پرورش دادم.
نگاهت داشتم از آب و آتشکه تا گشتی چنین رعنا و سرکش
هوش مصنوعی: من تو را از میان سختیها و چالشهای زندگی حفظ کردم، تا اینکه اکنون اینگونه زیبا و سرزنده شدهای.
مرا در گردنت حق بیشمارستبگو در گردن من تا چه کارست
هوش مصنوعی: تو بدهی بسیار و حق زیادی به گردن من داری، پس بگو که چه کار باید انجام دهم تا این حق را ادا کنم.
سبک روحی تو و از خشم تو منگران جانی شدم در چشم تو من
هوش مصنوعی: روح تو سبک و آزاد است و خشم تو برای من بار سنگینی به همراه دارد. در نگاه تو، من به چشم تو فردی سنگین و دشوار به نظر میرسم.
سخنهای مرا در تو اثر نیستمرا با تو کنون کاری دگر نیست
هوش مصنوعی: سخنان من بر تو تأثیری ندارند و حالا بین ما کاری نمیماند.
بدان میآریم در انتقامتکه گویم شیر پستانم حرامت
هوش مصنوعی: من در انتقام خود اینگونه میگویم که شیر مادر من برای تو حرام است.
چو بسیاری بگفت آن دایهٔ پیربرآمد آن جوان را روی چون قیر
هوش مصنوعی: پس از اینکه آن دایهی پیر بسیار سخن گفت، چهرهی آن جوان مانند قیر تیره و تار شد.
سرش درگشت و چشمش رود خون شدکجا با دایه آن از پل برون شد
هوش مصنوعی: سرش در میچرخید و چشمانش پر از اشک شد؛ کجا باد صبا آن را از پل بیرون برد؟
ز شرم دایه خوی بر گل نشستشدل چون شیشه بیرون شد ز دستش
هوش مصنوعی: به خاطر شرم و حیا، دل او همچون شیشهای که از دست میافتد، بر روی گل نشسته است.
فسونگر گشت و در بیداد آمدز دست دایه در فریاد آمد
هوش مصنوعی: نخستین فسونگر به زنی که در حال ظلم و ستم است تبدیل شد و در نتیجه، فریاد و ناله او از دست یک پرورشدهنده بلند شده است.
که رسوا خواهیم کردن سرانجامچه میخواهی از این افتاده در دام
هوش مصنوعی: ما در نهایت او را رسوا خواهیم کرد. تو از این شخص درافتاده در دام چه میخواهی؟
همی از دست ندهی پیشهٔ خویشمرا بگذار در اندیشهٔ خویش
هوش مصنوعی: اگر تو از شغل و کار خود دست برنداری، من را به حال خود واگذار و بگذار در افکار و اندیشهام مشغول شوم.
فکندی چینهٔ سالوس در دامچه میخواهی ازین سرگشته ایام
هوش مصنوعی: به تو خیانت و نیرنگی نشان دادند، اکنون چه از این دوران آشفته میخواهی؟
چه رنجانی من دیوانه دل راکه شد دردی عجب همخانه دل را
هوش مصنوعی: چه بر من سخت است که دل دیوانهام را رنج میدهی، چرا که این دل از درد شدت و عجیبی همواره در آتش است.
مرا از دست دل کاری فتادهستدلم در درد و تیماری فتادهست
هوش مصنوعی: من در حال حاضر دلم در درد و رنجی گرفتار شده است و در این وضعیت نگران و بیقرار هستم.
نه درد خویش بتوان گفت کس رانگاهی کرد باید پیش و پس را
هوش مصنوعی: انسان نمیتواند دردهای خود را به کسی بگوید، زیرا برای این کار باید هم نگاهی به گذشته داشته باشد و هم به آینده.
نه نیز این درد را پنهان توان داشتنه این دشوار را آسان توان داشت
هوش مصنوعی: نه میتوانم این درد را پنهان کنم و نه میتوانم این سختی را آسان سازم.
بگویم بی شکی رسوا بمانمنگویم هم درین سودا بمانم
هوش مصنوعی: میگویم اگر بگویم، رسوا میشوم، و اگر سکوت کنم، در این نگرانی باقی میمانم.
بگویم سرزنش دارم ز هر دوننگویم تا درین گردم جگر خون
هوش مصنوعی: میخواهم بگویم که از هر دو نفر ناراحت هستم، اما نمیگویم تا بیشتر از این ناراحتیام افزایش نیابد.
بگویم در جهان گردم نشانهنگویم تا کی آرم این بهانه
هوش مصنوعی: اگر از سفرهایم بگویم و نشانههایم را نشان دهم، دیگران بهانهای برای انتقاد و قضاوت خواهند داشت.
بگویم تاب رسوایی ندارمنگویم ترک تنهایی ندارم
هوش مصنوعی: من نمیتوانم بگویم که تابِ رسوایی را ندارم، و از سوی دیگر نمیتوانم بگویم که از تنهایی رهایی یافتهام.
اگر این راز من پنهان نماندیقین دانم که بر من جان نماند
هوش مصنوعی: اگر راز من فاش شود، به خوبی میدانم که دیگر جانی برای من نخواهد ماند.
سخن تا در قفس پیوسته باشدبسان تخم مرغی بسته باشد
هوش مصنوعی: هرگاه سخن در قفس و محدودیت باشد، مانند تخممرغی است که درون پوستش بسته شده است.
ولیکن چون ز دل سوی زبان جستچو مرغی گشت و بر هر شاخ بنشست
هوش مصنوعی: اما وقتی که از دل به سوی زبان حرکت کرد، همچون پرندهای شد که بر هر شاخهای نشسته است.
ازآن ترسم که گر راز نهانمبگویم سر ببرّند از زبانم
هوش مصنوعی: میترسم که اگر رازم را بگویم، ممکن است به خاطر آن مرا تنبیه کنند یا مجازات کنند.
کنون ای دایه چون کارم شد از دستگشایم راز اگر بر تو توان بست
هوش مصنوعی: اکنون، ای پرستار، چون کارها از دستم خارج شده است، اگر بتوانم، رازی را برای تو فاش میکنم.
ترا اکنون سخن باید چنان داشتکه از خود باید آن را هم نهان داشت
هوش مصنوعی: هماکنون باید طوری با تو صحبت کرد که آنچه گفته میشود به گونهای باشد که خود را نیز از آن پنهان کرد.
بگویم با تو تا در جان نماندکه سوز عاشقان پنهان نماند
هوش مصنوعی: میخواهم بگویم که تا وقتی در قلبم هستی، حس عاشقانهام را پنهان نخواهم کرد.
بدان کاین باغبان مِه مرد استادپسر دارد یکی چون سرو آزاد
هوش مصنوعی: بدان که این باغبان ماهر و کاردان، پسری دارد که همچون درخت آزاد و سر به فلک کشیده است.
ز رویش ماه زیر میغ ماندهز لعلش گوهر اندر تیغ مانده
هوش مصنوعی: از چهرهاش ماه زیر ابر مانده و از نگینش، مروارید در تیغ مانده است.
به نرگس خواب بسته جادوان رابه ابرو طاق بوده نیکوان را
هوش مصنوعی: بنرگس که به خواب رفته، جادوان را با زیبایی و زرق و برق به خود جذب کرده و خوشبختی و خوبیها را برای نیکوکاران فراهم کرده است.
جگر از هر دو چشمش تیر خوردهشکر از هر دو لعلش شیر خورده
هوش مصنوعی: او از شدت اندوه و درد، اشکها مانند تیر به دلش میزنند و از زیبایی دو لبش، شیرینی و لذت را حس میکند.
لب لعلش چو گلگون را نهد ننگازو در سر بگردد زلف شبرنگ
هوش مصنوعی: لبهای قرمز و زیبا او مانند گل است و اگر زبانی بر آن بگذارد، ننگ و عیب از آن برطرف میشود. زلفهای تیرهاش به دور آن میچرخد و جذابیتش را بیشتر میکند.
ستاره دیده در شکّرستانشزمین بوسیده ماه آسمانش
هوش مصنوعی: در باغی پر از شیرینی، ستارههایی را میبیند و زمین را به خاطر زیبایی ماه آسمان، میبوسد.
لبش گویی که حلوای نباتستچه حلوای نبات آب حیاتست
هوش مصنوعی: لب او مانند حلوای خوشمزه است، همانطور که حلوای نبات سرشار از زندگی و نشاط است.
ز پسته طوطی خطّش دمیدهبه گرد شکّرش صف برکشیده
هوش مصنوعی: طوطی از پستهای رنگین خوشخط و زیبا شده و دور آن شکوفههای شیرین صف کشیدهاند.
دو چشم مور صد حلقه گشادهز عنبر بر در پسته نهاده
هوش مصنوعی: دو چشمان مور میدرخشد و از عطر خوش عنبر پر شده است، مانند نگینی که بر درخت پسته قرار گرفته باشد.
دو لب چون دانهٔ ناری مکیدهبرسته دانه و سبزی دمیده
هوش مصنوعی: دو لب مانند دانهای از انار هستند که پس از مکیدن، دانه و سبزی به آن افزوده شده است.
ز لعل او دمیده خط شبرنگز رشک افگنده گلگون نعل در سنگ
هوش مصنوعی: از لبه لب او رنگی به مانند خطی شبرنگ افراشته شده است و به خاطر زیبایی او، گلهای سرخ روی سنگها ریختهاند.
نمود از لب دهان غنچه را دوستخط سرسبز او چون غنچه در پوست
هوش مصنوعی: ظاهر گل و لبخند غنچه را دوست دارم، مانند خطی سبز که غنچه در میان پوستش نهفته است.
لبش نیرنگ خط چون بر نگین زدبه سبزی آسمان را بر زمین زد
هوش مصنوعی: لب او با نیرنگی شبیه خطی زیبا مانند نگین، رنگ سبز آسمان را بر زمین پاشید.
خطی دیدم چو ریحان ارم مننهادم سر بر آن خط چون قلم من
هوش مصنوعی: خطی را دیدم که مانند گل ریحان زیبا بود. سرم را بر آن خط گذاشتم، مانند قلمی که بر روی کاغذ مینویسد.
خطی خوش بود لوح دل قلم کردخطی بر خونم آورد و ستم کرد
هوش مصنوعی: یک نوشته زیبا بر لوح دل من حک شده است، اما آن خط بر روی خونم کشیده شده و به من ظلم کرده است.
از آن خط شد پری در من چه سازمبدینسانم در آن خط عشق بازم
هوش مصنوعی: امروز که خط عشق بر من اثر گذاشته، چگونه میتوانم این حالت را تحمل کنم؟ در این وضعیت، پری از آن خط به وجود آمده و من عاجز هستم.
دلم چون شیشهای زان خط شد از دستپری دل برد و دل چون شیشه بشکست
هوش مصنوعی: دل من مثل شیشهای است که به خاطر آن خطی که زده شده، از دست پری شکسته و حالا به دو قسمت تقسیم شده است.
پری در شیشه آید وین پریزاددلم در شیشه کرد و شیشه افتاد
هوش مصنوعی: پری زیبایی در شیشه ظاهر میشود و احساسات من مثل آن پری در شیشه محبوس شده است. اما این شیشه از دستم میافتد.
چو خطّ او بدیدم زین دل تنگشدم در خط چو دل زد شیشه بر سنگ
هوش مصنوعی: وقتی که خط او را دیدم، دل من از تنگی و اندوه پر شد. مانند اینکه دل شیشهای بر روی سنگ فرود میآید و میشکند.
کنون کز دست کودک شیشه افتادندارد هیچ سودی بانگ و فریاد
هوش مصنوعی: حال که از دست کودک شیشه شکست، هیچ فایدهای ندارد که صدا و فریاد کنیم.
مپرس ای دایه تا من زان پری رویچگونه چون پری پویم به هر سوی
هوش مصنوعی: از تو نمیپرسم که من چگونه به زیبایی آن پری روی آشنا شوم، چون خودم مانند یک پری میشوم و به هر سو سفر میکنم.
به بالای منست آن زلف شبرنگز زلفش روی گلگون برکشم تنگ
هوش مصنوعی: زلف سیاه او بر سرم سایه افکنده است و من میخواهم با این زلف، چهرهاش را ز گلهای زیبا بپوشانم.
چو اوّل دیدمش در سایهٔ بیدبه پیش حوض خفته همچو خورشید
هوش مصنوعی: وقتی که او را برای اولین بار دیدم، در سایهٔ درخت بید نشسته بود و مانند خورشید در کنار حوض آرام و بیحرکت بود.
ز مستی از دو عالم بی خبر بودولی عالم ازو زیر و زبر بود
هوش مصنوعی: از شدت مستی، او از دنیا و هر دو عالم بیخبر بود، اما دنیا از حال او به شدت در حال تغییر و دگرگونی بود.
چو آهو چشم من بیهوش افتادز چشمش خواب بر خرگوش افتاد
هوش مصنوعی: چشمان زیبا و بیهوش او مثل آهویی است که بر دل من تاثیر گذاشته و خواب بر چشمان خرگوش نشسته است.
چو گل دید آن رخ چون ماهپارهز باد سرد کردی جامه پاره
هوش مصنوعی: وقتی آن چهره زیبا را مانند گل دیدم، از سرما و باد، لباس پارهام را به تن کردم.
رخش چون آتشی سیراب دیدمز آب و آتش او تاب دیدم
هوش مصنوعی: من چهرهای را دیدم که مانند آتش در حال سیراب شدن است و از آب و آتش آن، تاب و حرارتش را احساس کردم.
بجست از من دل دیوانه چون تیرنگه چون دارم از زلفش به زنجیر
هوش مصنوعی: دل دیوانهام را که مانند تیر به جستجو است، از من دور کن، زیرا زنجیرهای زلف او مرا نگه داشتهاند.
چو باهوش آمد و ناگاه برخاستفغان از سرو و جوش از ماه برخاست
هوش مصنوعی: ناگهان آوای خوشی از چشمهها و درختان بلند به گوش رسید و همه جا پر از شور و نشاط شد.
کُله چون کوژ بنهاد و کمر بستهمه خون در دل من چون جگر بست
هوش مصنوعی: وقتی که کمر را محکم بست و سر را خم کرد، تمام درد و رنج در درون من مانند جگر فشرده شد.
چو آن سرو روان من عیان شدز آزادی او اشکم روان شد
هوش مصنوعی: وقتی آن دوست عزیزم در برابر چشمم ظاهر شد، اشکهایم به خاطر آزادی او ریخت.
چو از پیشم برفت آن گوهر خاصدل من پیش ازو میرفت رقاص
هوش مصنوعی: وقتی که آن جواهر خاص دل من از پیش من رفت، پیش از او هم رقاص میرفت.
دل لایعقلم دیوانهٔ اوستکه او شمعست و دل پروانهٔ اوست
هوش مصنوعی: دل بیفکری دیوانهی اوست، زیرا او مانند شمعی میتابد و دل نیز مانند پروانه به دور او پرواز میکند.
منم در انتظار مرگ ماندهوزان شکّر گلی بی برگ مانده
هوش مصنوعی: من در انتظار مرگ هستم و مانند شکری هستم که هنوز در گل باقی مانده ولی برگ ندارد.
نه شب خوابست و نه روزم قرارستشب و روزم خیال آن نگارست
هوش مصنوعی: نه شب استراحت دارم و نه روز آرامش؛ هم در شب و هم در روز، تنها خیال آن معشوق در ذهنم سیر میکند.
دلم دستی به جام ناز بردیاگر یک لحظه خوابم باز بردی
هوش مصنوعی: اگر یک لحظه با ناز و محبت، دستت را بر دلم بگذاری، مرا به خواب و رویایی زیبا خواهی برد.
همه شب بستر نرم از درشتیکند با پهلوی من خارپشتی
هوش مصنوعی: تمام شب، بستر نرم با زبری و سختی، در کنار من، به من آزار میدهد.
کنون ناگفتنی چون با تو گفتمچه سازی تا شود آن ماه جُفتم
هوش مصنوعی: حال که دربارهی آنچه نمیتوان گفت، با تو سخن گفتم، چه میتوانم بگویم تا آن ماه زیبا به من نزدیک شود.
اگرچه از رخت شرمم گرفتهستدلم گرمست از آن گرمم گرفتهست
هوش مصنوعی: اگرچه من از چهرهات شرمندهام، اما قلبم به خاطر عشق و علاقهام به تو گرم است.
منم گلبوی و آن دلبر سمنبویبزرگی کن میان ما سخن گوی
هوش مصنوعی: من گل زیبایی هستم و او دلبر و خوشبو. بیایید بین ما صحبت و گفتوگو شود.
ازین شاه آن گدایی را شهی دهوزین گل آن شکر را آگهی ده
هوش مصنوعی: از این پادشاه به آن گدا، نعمتی بده و از این گل به آن شکر، خبری بده.
برو گو تو عقیقی با گهر سازشکرداری بر گل گلشکر ساز
هوش مصنوعی: برو و با سنگ قیمتیات، زیبایی و شیرینی را به گلهای خوشبو هدیه بده.
برو گو تو چو سروی من چو شمشادبیا تا بر جمال من شوی شاد
هوش مصنوعی: برو و بگو که تو مثل یک سرو هستی، من مثل یک شمشاد. بیا تا بر زیبایی من خوشحال شوی.
برو گو تو چو ماهی من چو مهرمچو ذرّه رقص کن در پیش چهرم
هوش مصنوعی: برو و مانند ماهی آزاد باش، من مانند خورشید هستم و تو میتوانی مانند ذرهای درخشان در مقابل چهرهام برقصی.
کنون ای دایه دل پرداختم منترا دربان این درساختم من
هوش مصنوعی: اکنون ای دایه، دل را به تو سپردم و تو را دروازهبان این در قرار دادهام.
از آن پاسخ چنان شد دایهٔ پیرکه گفتی خورد بردل زان جوان تیر
هوش مصنوعی: پاسخ آن زن سالخورده به قدری تاثیرگذار بود که گویی جوانی با تیر قلبش را نشانه رفته است.
چو بشنود این سخن برداشت پنجهبزد بر روی پرچین صد تپنچه
هوش مصنوعی: وقتی این حرف را شنید، با خشم دستش را به سمت پرچین برد و چندین ضربه به آن زد.
برسوایی خروشی درجهان بستکه هرگز آن نگوید در جهان مست
هوش مصنوعی: صدایی در جهان طنینانداز شد که هرگز هیچ مستی نمیتواند آن را بیان کند.
زهی همّت نکویاری گُزیدینگه دارش نکو جایی رسیدی
هوش مصنوعی: ای با همت، تو از میان خوبان کسی را برگزیدی، اکنون باید نگاهش را حفظ کنی و به جایی نیکو برسی.
ترا یاری چنین در پردهٔ نازچرا بامن نمیگفتی یکی راز
هوش مصنوعی: چرا تو اینقدر با ناز و فریب به من کمک میکنی و چیزی از راز دلت را با من در میان نمیگذاری؟
نبتوان گفت باری این همه جایکه شرمت باد ای بی عقل بی رای
هوش مصنوعی: نمیتوان گفت که این همه جا چه برتری دارد، زمانی که تو به خاطر خجالتت نمیتوانی قدم برداری ای نادان و بیعقل.
ز گفت دایه شد در خشم گلرخبدو گفت ای بتلخی زهر پاسخ
هوش مصنوعی: در اینجا، زنی که به فرزندان خود شیر میدهد، به خاطر تلخی زهر به گلرخ (چهره زیبا) خشمگین شده است و به او میگوید که تو تلخ و ناامید کنندهای هستی. این بیان نشاندهنده احساس ناراحتی و نارضایتی از وضع موجود است.
اگر صد پند شیرینم دهی تونیم من زانکه هم زینم دهی تو
هوش مصنوعی: اگرچه تو نصیحتهای زیبای زیادی به من کنی، اما تاثیری بر من نخواهد داشت؛ زیرا تو خود نیز از همان چیزهایی که میگویی، آسیب دیدهای.
برامد از دل پر بنددودیندارد آتشین را پند سودی
هوش مصنوعی: از دل پر از غم و اندوه، شعلهای برنمیخیزد، چون آتشِ سوزانی نیست که در پی سود و فایده باشد.
دل خود را بصد در پند دادمچو پیمان بستدم سوگند دادم
هوش مصنوعی: دل خود را بارها نصیحت کردم و وقتی که پیمان بستم، به آن سوگند یاد کردم.
چرا پس زین سبب فریاد کردیهمه سوگند و پیمان یاد کردی
هوش مصنوعی: چرا به خاطر این موضوع، به همه جا فریاد زدی و یادآوری کردی که سوگند و پیمان بستیم؟
دگر ره دایه شد زان کار دلتنگکه گل را عشق نقشی بود در سنگ
هوش مصنوعی: راهی دیگری پیش روی من قرار گرفت، زیرا از آن کار دلگیر بودم، مثل اینکه عشق گل به سنگ حکاکی شده باشد.
سخن را رنگ داد آن مرغ استادباستادی ز در بیرون فرستاد
هوش مصنوعی: سخن را زیبایی و شیوایی بخشید، همچون پرندهای ماهر که به دور از دروازه نشسته و آواز میخواند.
زبان را در فسون گل چنان کردکه بلبل را زبان بند زبان کرد
هوش مصنوعی: زبان به زیبایی و شیواییِ گل صحبت میکند، بهگونهای که بلبل را نمیتواند کلامی بگوید و زبانش را میبندد.
به گلرخ گفت نیکو آوریدیکه بر شاهی گدایی را گزیدی
هوش مصنوعی: به زیبای گلرخ گفتی که به خوبی انتخاب کردهای، زیرا تو برای شاهی، گدایی را برگزیدهای.
ترا نقدست با هم ترک و هندوکدامت دل همی خواهد زهر دو
هوش مصنوعی: دل من بین ترک و هندو کدام یک را انتخاب کند، چون هر دو برایم عزیزند و برای انتخاب یکی از آنها دل تنگم.
ترا شاه سپاهان خواهد، آخرتوتن خواهی ترا جان خواهد آخر
هوش مصنوعی: آخر تو را به مقام و جایگاه بلندی خواهند رساند، ولی خودت باید خواهان زندگی و جانت باشی.
کسی در شاهی و در کامرانیچگونه آرزو خواهد شبانی
هوش مصنوعی: کسی که در رفاه و خوشی زندگی میکند، چگونه میتواند آرزوی زندگی ساده و پر زحمت را داشته باشد؟
کسی را نقد باشد ماهپارهچگونه مهر جوید از ستاره
هوش مصنوعی: اگر کسی زیبایی و دلربایی مانند ماه را داشته باشد، چرا باید به دنبال محبت از ستارهها باشد؟
چو این بی جان تن آسانست بگذارهمه تن گر همه جانست بگذار
هوش مصنوعی: وقتی این بدن بیروح و آسانگیر است، بگذار همهچیز را، حتی اگر همهچیز به جان بستگی داشته باشد، باز هم بگذار.
اگر تو توبه نکنی زارزویتبگویم تا ببرّد شاه مویت
هوش مصنوعی: اگر تو توبه نکنی، زار و حال بد تو را میگویم تا شاه مویت را ببرّد و به تو صدمه بزند.
هوا در تفّ و در سوز اوفگندتچه بدبختی بدین روز اوفگندت
هوش مصنوعی: هوا در حال گرم و سوزان است و تو در این روز چه بدبختی را تجربه میکنی.
مگر نشنیدی این تنبیه هرگزسیه سر بر نتابد پیه هرگز
هوش مصنوعی: آیا نشنیدی که تنبیه هیچگاه بر سر کسی که با سرنوشتش مخالف باشد، تاثیر نخواهد گذاشت؟
تو خسرو او گدایی بچه آخرتو شاه او روستایی بچه آخر
هوش مصنوعی: تو مثل خسرو هستی و او مانند گدایی است که در مقایسه با تو قرار دارد؛ تو شاهی و او تنها یک روستایی است که در نهایت در مرتبه پایینتری قرار دارد.
تو نوروز بتان جان فزاییبرو عیدی بکن بی روستایی
هوش مصنوعی: تو باعث شادابی و زندگی هستی، بیا و در این عید، دل ما را شاد کن و ما را از دلنگرانیها برهان.
بعالم نیست طوطی را شکر بارکه پیش گاوبندی خر کنی بار
هوش مصنوعی: اینکه زینت و زیبایی یک چیز در جایی ارزش ندارد که در کنار چیزهای دیگر، خود را بروز دهد. مانند اینکه طوطی با شکر و نازش در جمع گاوان دیده شود، اینجا زیبایی او دیگر اهمیت ندارد و به نوعی تحقیر میشود.
گِل و بیلست او را کار پیوستببیل او ترا کی گل دهد دست
هوش مصنوعی: آن شخص در کارش به بیل و خاک وابسته است؛ حالا تو با او چگونه میخواهی صمیمی شوی؟
زهی خر طبعی آخر ازتو چندیبآخر میچمی از گاوبندی
هوش مصنوعی: ای کاش تو با طبع خودت به خوبی و زیبایی رفتار کنی، زیرا در نهایت، از آثار و نتایج کارهای تو بهرهمند خواهی شد.
که دارد پهلویی و دستگاهیکه پهلو ساید او با چون تو ماهی
هوش مصنوعی: او دارای زیبایی و نظامی است که در کنار او، تو مانند ماه میدرخشی.
اگر زین گاو باشد یک دمت وصلبخر گم کردهیی مانی تو بی اصل
هوش مصنوعی: اگر از این گاو یک گوش یا دمی برای ارتباطش به دست آید، به خرید آن بپرداز، چرا که تو گمشدهای هستی که ریشه و اصول خود را فراموش کردهای.
بدست خویش افگندی تو در پایسر خود از یکی تا پای بر جای
هوش مصنوعی: تو با دستان خودت بر سر خودت باران و زحمت میافکنی، از زمانی که قدم به قدم در این مسیر حرکت میکنی.
چه خلقی تو چنین آشفته رفتارکه یک جو مینگیرد در تو گفتار
هوش مصنوعی: چه موجودی هستی که اینقدر بیقرار و آشفتهای، که حتی یک کلمه هم در تو تغییر ایجاد میکند؟
من از هر نیک و از هر بد که گفتمیکی دردت نکرد از صد که گفتم
هوش مصنوعی: من از هر خوبی و بدی که صحبت کردم، هیچکدام نتوانستند به تو آسیب بزنند، حتی از صدها که گفتم.
تو شسته چشم از ناشسته روییز خون خویش شستی دست گویی
هوش مصنوعی: تو از نگاه کردن به کسی که چهرهاش ناپاک است و آلوده به خون خودت است، قطع امید کردهای. گویا دستهات را به آرامی شستهای و از این آلودگی رها شدهای.
ببد نامی خود گستردهیی پربرسوایی برهنه کردهیی سر
هوش مصنوعی: تو به خاطر بدنامیات خود را به بیسر و سامانی کشاندهای و به طور برهنه و عریان در معرض دید قرار دادهای.
اگر آبت بریزد نیست بیمتکه نفروشد کسی نانی بسیمت
هوش مصنوعی: اگر آب شما بریزد، دیگر نگران نباشید که کسی نان شما را به خاطر آن نمیفروشد.
ترا دیو هوی دیوانه کردستخرد را با دلت بیگانه کردست
هوش مصنوعی: تو را دیوانه کرده و عقل و فهمت را از دلت بیخبر و بیعلاقه ساخته است.
خجل شد گل چنان کز خوی بیاغشتز شرم او نقاب از گل فرو هشت
هوش مصنوعی: گل به قدری خجالت کشید که از حالت طبیعی خود خارج شد و به خاطر شرم و حیا، پرده از روی خود برداشت.
بدایه گفت من عاجز ازین کاربیکسوکی شوم هرگز ازین کار
هوش مصنوعی: بدایه میگوید که من از این کار ناتوانم و هرگز نمیتوانم به سوی دیگر بروم و از این کار کنار بکشم.
اگر بسیار گویی ور نگوییمرا یکسانست تا دیگر نگویی
هوش مصنوعی: اگر زیاد صحبت کنی یا اصلاً چیزی نگویی، برای من تفاوتی ندارد؛ فقط دیگر دوباره چیزی نگو.
چنان سوداش در دل محکم افتادکه در سنگ آنچنان نقشی کم افتاد
هوش مصنوعی: عشق و احساس او به قدری در دلش ریشه دوانده که مانند نقش و نگاری بر روی سنگ، ثابت و ماندگار شده است.
مبادا جان من گر سوی او نیستمبادا چشم من گر روی او نیست
هوش مصنوعی: مبادا که جان من بدون او باشد، مبادا که چشمان من بدون دیدن او باشد.
بچشم تو اگر آن ماه زشتستبچشم من چو حوری از بهشتست
هوش مصنوعی: اگر در نگاه تو آن دختر زیبا نازیباست، در چشم من همچون حوری از بهشت است.
بچشم تو اگر دیوست پر خشمبچشم من چو مردم اوست در چشم
هوش مصنوعی: اگر در چشمان تو دیو خشمگینی وجود داشته باشد، در چشم من او مانند یک انسان به نظر میرسد.
بچشم خویش کار خویشتن بینبچشم من جمال یار من بین
هوش مصنوعی: به چشمان خود نگاه کن و به کارهایی که انجام میدهی توجه کن، و به چشمان من نگاه کن تا زیبایی محبوبم را ببینی.
مدارای دایه زان دلخواه بازمچو دل او را همی خواهد چه سازم
هوش مصنوعی: اگر دایه با دلخواهش رفتار کند و من هم دلم او را بخواهد، در این صورت چه باید بکنم؟
ازین محنت ترا بادا سلامتکه هرگز برنگردم زین ملامت
هوش مصنوعی: از این رنج و سختی که میکشی، برایت آرزوی سلامتی دارم و به هیچ وجه نمیخواهم به این سرزنشها و ملامتها بازگردم.
چو دل امّید بهبودی نداردملامت کردنت سودی ندارد
هوش مصنوعی: وقتی دل امید به بهبود ندارد، سرزنش کردن آن فایدهای نخواهد داشت.
چه میریزی میان ریگ روغنبهرزه آب میکوبی بهاون
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به انسانی میشود که برای به دست آوردن چیزی با ارزش، تلاش میکند اما در نهایت آنچه به دست میآورد، بیارزش و بیفایده است. او وقت و انرژی خود را روی مسالهای بیاهمیت صرف میکند و نتیجهای نمیگیرد.
گشادم پیش تو راز نهانیبگفتم گفتنی اکنون تو دانی
هوش مصنوعی: رازی را که در دل داشتم، به تو گفتم و حالا که آن را با تو در میان گذاشتم، تو هم از آن آگاه هستی.
ببین تا چند سوگندان بخوردیکه هرگز از سر پیمان نگردی
هوش مصنوعی: ببین چقدر به وعدهها و سوگندهایی که خوردهای پایبند بودهای که هرگز از آنها دور نشدهای.
کنون با آن همه سوگند خوردهز من می بگسلی پیوند کرده
هوش مصنوعی: اکنون با وجود تمام سوگندهایی که خورده بود، از من جدا شده و پیوندش را قطع کرده است.
چرا شرمت نمیآید ز رویمکه گویی تا ببرّد شاه مویم
هوش مصنوعی: چرا از این که به چهرهام نگاه میکنی و حس میکنی که انگار زیباییام میتواند جذبش کند، شرم نمیکنی؟
ترادیدم چو نرم آهن دلی سختز دایه نیست دلداری زهی بخت
هوش مصنوعی: وقتی دیدم که مانند آهن نرم، دلی سخت و بیاحساس وجود دارد، متوجه شدم که از دایه هم نمیتوان امید دلداری داشت؛ چه بسا که سرنوشت خوب نبوده است.
دمی نبود که در خونی نگردماگر عاشق شدم خونی نکردم
هوش مصنوعی: هر لحظهای که گذشت، در درد و رنجی غرق بودم و اگر به عشق دچار شوم، حالم از خونریزی و آسیب بدتر نمیشود.
تو میگفتی بگو، چون گفته شد رازشدی در خشم و کردی فتنه آغاز
هوش مصنوعی: تو از من خواستی که بگویم، اما وقتی گفتم، راز تو فاش شد و این باعث خشم تو شد و تو فتنهای را شروع کردی.
بسی عیب من آتش فشان توچو آب از برفروخواندی روان تو
هوش مصنوعی: بسیاری از عیبهای من مثل آتشفشانی است که وقتی تو با آب روح و جانم را آرام کردی، آشکار شدند.
چوکارم می بنگشایی تو آخربچه کارم همی آیی تو آخر
هوش مصنوعی: وقتی تو کار من را به خوبی مینگری، در نهایت همه چیز به تو ختم میشود و تو در پایان به کمک من میرسی.
چو صیدی مرده در شستم فتادیچو پای مور در دستم فتادی
هوش مصنوعی: وقتی که حسرتی عمیق بر دلم نشست، مانند صید مردهای در چنگم گرفتار شد. مانند اینکه پای مور کوچکی به دستم بیفتد.
چو پیش دام بگرفتی مراتوگرفته میزنی ای بیوفا تو
هوش مصنوعی: وقتی که دام را پیش خود گرفتی، تو هم دوستی را گرفتی و به من آسیب زدی، ای بیوفا.
دلیری گر دلیری را گرفتیزهی شیری که شیری را گرفتی
هوش مصنوعی: اگر دلیری را به تسخیر خود درآوری، باید بگویی که چه شجاعت و قدرتی را به دست آوردهای.
نباید بامنت زین بیش آویختکه هر مرغی بپای خویش آویخت
هوش مصنوعی: نمیتوانیم بیشتر از این به دیگران وابسته باشیم، زیرا هر کسی مسئول کارهای خود است.
بده آبم چو قرعه بر من افتادکه باتو نان من در روغن افتاد
هوش مصنوعی: وقتی که قرعه به نام من افتاد، به من آب بده، زیرا نان من با تو در روغن خوشبو شده است.
مکن ای نرم زن با من درشتیکه ما بر خشک میرانیم کشتی
هوش مصنوعی: لطفاً با من خشن رفتار نکن، زیرا ما در عالم سختیها و مشکلات، تلاش میکنیم و باید با ملایمت کنار بیاییم.
شدم در پای محنت پست تو منفرو کوبم بسی از دست تو من
هوش مصنوعی: من در برابر سختیهای تو به زانو درآمدم و به خاطر تو، از خودم خیلی چیزها را فدای کردم.
ترا چون مردمان گر شرم بودیمرا پشتی برویت گرم بودی
هوش مصنوعی: اگر تو مانند دیگران شرم میداشتی، من نیز همیشه از تو حمایت میکردم و در کنارت بودم.
چو گربه نقد بیند دیگ سربازنیابد شرم، سگ به زوبدر باز
هوش مصنوعی: وقتی گربه در برابر دیگ پر از خوراک قرار میگیرد، شرم و حیا را فراموش میکند. در این شرایط، حتی یک سگ هم برای تامین نیازش به عقب نمینUmرد.
بگفت این و خروشی سخت برداشتبچشم دایه رخت از تخت برداشت
هوش مصنوعی: او این جمله را گفت و به شدت نالید و دایه، با عجله، لباسهایش را از تخت برداشت.
چو دایه این سخن بشنید از خشمدل خونین برون افگند از چشم
هوش مصنوعی: وقتی پرستار این حرف را شنید، از خشم اشکهای خونین از چشمانش ریخت.
بگل گفت از هوا دلگرم کردیمرا صد باره بی آزرم کردی
هوش مصنوعی: به خاطر لطافت و زیبایی، تو به من احساس شادی و گرما بخشیدی. بارها و بارها بدون هیچگونه شرمی، مرا تحت تأثیر قرار دادی.
ز پیش خویش صد بارم براندیبخواری آستین بر من فشاندی
هوش مصنوعی: بارها مرا از نزد خود دور کردی و به من توهین کردی، اما هنوز آستین خود را بر من گشاد تا نشان دهی که به من اهمیت میدهی.
سگم خواندی و بانگم بر زدی توچو گربه زود در بانگ آمدی تو
هوش مصنوعی: تو مرا شبیه سگ خواندی و به من صدا زدی، اما تو مانند یک گربه سریعاً به صدای خودت جواب دادی.
ترا صد بار گفتم هوش میدارسخن در گوش گیر و گوش میدار
هوش مصنوعی: بارها به تو گفتم که حواست را جمع کن؛ گوش کن و به صحبتها توجه کن.
اگر رازیت باشد فرصتی جویدهان برگوش من نه راز برگوی
هوش مصنوعی: اگر میخواهی چیزی را که در دل داری بگویی، فرصت مناسبی پیدا کن و در گوش من بگو، نه اینکه آن را علنی اعلام کنی.
زبان بود اینکه با دوشم نهادیدهان بود اینکه بر گوشم نهادی
هوش مصنوعی: وقتی که تو بر دوشم سخن گفتی، احساس کردم که در گوشت نجوا کردی.
لباس نیکنامی بردریدیبزر خواری و بدنامی خریدی
هوش مصنوعی: اگرچه لباس خوب و زیبایی به تن کردهای، اما در واقع شخصیت و جایگاه تو به خاطر ناپسندی و بدنامی که به دست آوردهای، دچار آسیب شده است.
چو گل پاسخ شنود از جای برجستز چشم دایه جایی دور بنشست
هوش مصنوعی: مانند گلی که از جایی بلند و با زیبایی پاسخ میدهد، دایه او در جایی دور مینشیند و او را تماشا میکند.
بیک ره صبر ازو زنجیر بگسستبزخم او زه صد تیر بگسست
هوش مصنوعی: با یک لحظه صبر و تحمل، زنجیرها از هم پاشیدند و زخم او باعث شد که از صد تیر رها شود.
ز آه و نالهٔ آن ماهپارهبیک ره در خروش آمد ستاره
هوش مصنوعی: از گریه و نالهٔ آن دختر زیبا، ستارهای در آسمان به شدت درخشید.
زمین پر گرد گشت از آة سردشفلک پر درد شد از سوز دردش
هوش مصنوعی: زمین از اشک سرد او پرغبار شد و آسمان به خاطر سوزش دردش پر از رنج گردید.
دلش در آتش و تن مانده در آبنه خوردش بود ازین اندیشه نه خواب
هوش مصنوعی: دلش دچار عذاب و آتش است، اما بدنش در آب آرامش دارد. نه این وضعیت او را به فکر فرو برده و نه سبب خوابش شده است.
نه بادایه سخن گفت و نه باکسکه یار من درین محنت خدابس
هوش مصنوعی: نه کسی با هنر سخن گفت و نه کسی با زیبایی، که یار من در این سختیها و مشکلات، تنها خداوند است.
همه بیچارگان را غمگسار اوستهمه وقتی همه جاییت یار اوست
هوش مصنوعی: همه افراد بیچاره و دردمند به او تکیه میکنند و او تنها یاور و دلگرمکننده آنها است. در هر زمان و مکان، او حامی و همراه آنهاست.
رضای او طلب تا زنده گردیخداوندی مکن تا بنده گردی
هوش مصنوعی: اگر به دنبال خشنودی خداوند باشی، زنده و پایدار خواهی بود؛ اما اگر فقط به دنبال خواستههای خود باشی، به بندهای از بندگان دنیا تبدیل میشوی.
خداوندا دلم را بنده گردانبفضلت مردهیی را زنده گردان
هوش مصنوعی: ای خدا، دل مرا به لطف خود تسلیم کن تا مثل مردهای که به زندگی بازمیگردد، زنده شوم.
دلم میخواهد از تو یاری توکرامت کن مرا بیداری تو
هوش مصنوعی: میخواهم از تو کمک بگیرم و لطفی از تو بخواهم که مرا بیدار کند و آگاهتر کنم.
دلا افسانه گفتن شرع و دین گفتچرا گفتی که آوردت بدین گفت
هوش مصنوعی: ای دل، چرا به افسانهها میپردازی و از دین و شرع سخن میگویی؟ چرا این حرف را زدی که تو را به این حال و روز انداخت؟
دمی کانرا بها آید جهانیپی آن دم نمیگیری زمانی
هوش مصنوعی: لحظهای که ارزش زیادی دارد، جهانی به خاطر آن لحظه به پا خواسته است، اما در آن لحظه، کسی به آن توجه نمیکند و به آن اهمیت نمیدهد.
گرفتی از سر غفلت کم خویشنمیدانی بهای یک دم خویش
هوش مصنوعی: تو به خاطر غفلت و بیتوجهی، به قیمت یک لحظهات اهمیت نمیدهی و نمیدانی که چه قدر با ارزش است.
ازین غفلت چو فردا گردی آگاهپشیمانی ندارد سودت آنگاه
هوش مصنوعی: اگر فردا از این غفلت آگاه شوی، دیگر پشیمانی فایدهای ندارد و آن زمان برای تو سودی نخواهد داشت.