بخش ۲۶ - طلب کردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز به رسولی
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف حالاتی از زندگی و احساسات شخصیتهایی میپردازد که در آشفتگیها و دلتنگیهای خود غرق هستند. بافاصلهای از درد و اندوه ناشی از جدایی و فقدان، شخصیت اصلی به یاد عشق و دوستیهای خود میافتد. او در سفرهایی به پیوند با کسانی که دوست دارد، با چالشها و موانع روبرو میشود، اما در نهایت امید و شجاعت در دل او زنده میماند.
شخصیتهای مختلفی چون قیصر و هرمز در این داستان به تصویر کشیده میشوند که هر کدام در جستجوی هویتی و ارتباطات انسانی خود تلاش میکنند. شاعر به زیبایی روابط انسانی، غم و شادی، امیدواری و ناامیدی را به تصویر میکشد و فضایی شعری و پر احساس ایجاد میکند که خواننده را به دنیای خود میکشاند. این شعر در نهایت به استحکام پیوندها و روابط انسانی تأکید دارد و نشان میدهد که عشق و دوستی موجب غلبه بر مشکلات زندگی میشود.
الا ای فاخته خوش حلقی آخرز حلقت جانفزای خلقی آخر
هوش مصنوعی: ای فاختهی خوشصدا، چه زیبا و دلکش هستی! تو در میان حلقهات جان دیگری به مردم میبخشی.
گهر داری درون دل برون ریزز حلق خویش در صد حلقه خون ریز
هوش مصنوعی: در دل خود جواهر گرانبهایی داری، آن را از حلقههای زندگی به بیرون بریز و زندهنگهاشدار.
سخن را ساز ده آواز بگشایچو بستی طوق معنی راز بگشای
هوش مصنوعی: سخن را به درستی بیان کن و اجازه بده تا صدا بلند شود، چون زمانی که مفهوم را پنهان کردهای، معنای راز را نیز باید آشکار کنی.
به هر بانگی جهانی را برافروزبه هر دم شمع جانی را برافروز
هوش مصنوعی: برای هر صدا و نغمهای، جهانی را روشن کن و به هر لحظه جان و روح خود را مانند شمعی درخشان برافروز.
چو ترک دانهٔ دنیی گرفتیقفس بشکستی و عقبی گرفتی
هوش مصنوعی: وقتی از لذتهای دنیوی دل کندی و به حقیقت و معانی عمیقتر زندگی روی آوردی، آن وقت اسارت و محدودیتهای worldly را پشت سر گذاشتهای و به سعادت و آرامش واقعی دست یافتهای.
کنون گر قصهای داری ادا کنهمه بیگانگان را آشنا کن
هوش مصنوعی: اگر داستانی داری، آن را بیان کن و همه کسانی را که بیگانه هستند، با خبر کن.
سخن سنجی که دادی در سخن دادچنین کرد آن سخنسنج این سخن یاد
هوش مصنوعی: شخصی که به تو گفته است باید دقت کند که در سخن گفتن چگونه عمل میکند، زیرا این فرد در کلام و صحبتهایش تأثیرگذار است و باید به یاد داشته باشد که سخنانش مهم هستند و باید به آنها توجه کند.
که قیصر آنکه هرمز را پدر بودکه از گردون به رفعت بیشتر بود
هوش مصنوعی: قیصر، همان کسی است که هرمز، پدر او بود و از آسمان مقامش بالاتر بود.
به وقت او نبود افزون از او شاهجهان افروخت بر گردون ازو ماه
هوش مصنوعی: در زمان او، هیچ چیز نمیتوانست برتر از او باشد. او به مانند پادشاهی است که نورش بر آسمان میدرخشد و ماه را هم تحت تأثیر خود قرار میدهد.
فلک اجری خور دیوان او بودخراج چند کشور آنِ او بود
هوش مصنوعی: آسمان و ستارهها همه متعلق به او هستند و او به عنوان حاکم زمین خراج و مالیات از کشورهای مختلف میگیرد.
ز دارالملک خود فرمانبری شادبه سوی شاه خوزستان فرستاد
هوش مصنوعی: از مرکز حکومت خود، با شادی به سوی شاه خوزستان پیامی فرستاد.
که گر خواهی که یابی تخت و تاجتز من باید پذیرفتن خراجت
هوش مصنوعی: اگر میخواهی که به مقام و جایگاه والایی برسید، باید هزینهها و مسئولیتهای آن را بپذیری.
برون کن دخل خوزستان و بفرستکه نام تو درون آمد به فهرست
هوش مصنوعی: خوزستان را به نام خود در فهرست قرار بده و آن را با افتخار معرفی کن.
سر از فرمان مپیچ و پیروی کنچو سر بر خط نهادی خسروی کن
هوش مصنوعی: از دستورات خارج نشو و از آن پیروی کن، زیرا وقتی که در خط قرار گرفتی، مانند یک پادشاه عمل کن.
اگر یک موی از ما سر بتابیزمین بر سر کنی و سر نیابی
هوش مصنوعی: اگر حتی یک موی از ما منحرف شود، تو بر زمین خواهی افتاد و دیگر نخواهی توانست سر بلند کنی.
از آن پاسخ دل شه شد چنان تنگکه از دلتنگیش آمد جهان تنگ
هوش مصنوعی: دل عاشق به شدت پریشان و تنگ شده است، به طوری که این احساس تنگی و ناراحتی او به دنیا نیز سرایت کرده و جهان را نیز تنگ و محدود احساس میکند.
دمش سردی گرفت و روی زردیسیه کردش سپهر لاجوردی
هوش مصنوعی: او دچار ناتوانی و افسردگی شد و چهرهاش به رنگ تیره و غمگینی تبدیل گردید.
بزرگان را به پیش خویشتن خواندبه پیش خرده گیران این سخن راند
هوش مصنوعی: بزرگان را پیش خود به مهمانی دعوت کرد و در برابر کسانی که کوچکتر هستند، این سخن را گفت.
که قیصر باج میخواهد ز کشوروگر ندهم بلا بینم ز قیصر
هوش مصنوعی: قیصر از سرزمین من خراج و مالیات میخواهد و اگر نپردازم، عذاب و سختی از سوی او برایم در پی خواهد آمد.
نه در جنگش برآشفتن توانمنه باج او پذیرفتن توانم
نه میتوانم به جنگ او بروم و نه باج دادن به او را بپذیرم.
کسی نیست این زمان در پادشاهیکه نیست از قیصرش صاحب کلاهی
هوش مصنوعی: در این زمان، هیچکس در سلطنت وجود ندارد که مانند قیصر، صاحب قدرت و اقتدار باشد.
بر او من چون برون آیم زمانیکه بر جانم برون آید جهانی
هوش مصنوعی: زمانی که از وجودم خارج میشوم، گویی تمام دنیا از من میرود.
بزرگی بود حاضر رهنماییبه غایت خرده دان مشکل گشایی
هوش مصنوعی: شخصیتی بزرگ و با تجربه وجود دارد که به خوبی میتواند در حل مسائل و مشکلات به دیگران کمک کند، حتی اگر در ابتدا شرایط به نظر دشوار بیاید.
بسی شادی و غم در کون دیدهفساد عالم از هر لون دیده
هوش مصنوعی: در عالم وجود، شادی و اندوه فراوانی وجود دارد و فساد و آشفتگی در هر رنگ و نوعی در این جهان دیده میشود.
ز غم برخاسته دل در بر اونشسته برف پیری بر سر او
هوش مصنوعی: دل از غم بلند شده و به آغوش او نشسته است، همچون برف پیری که بر سر او نشسته است.
زبان از فکر خاموشی به در کرددهان را در سخن دُرج گهر کرد
هوش مصنوعی: فکر خاموشی زبان را به صحبت وادار کرد و دهان را با کلمات ارزشمند پر کرده است.
به شه گفت ای سپهرت آشیانهجناب آسمانت آستانه
هوش مصنوعی: میتوان گفت ای سپهر، آشیانهات در آسمان است و درگاهت به منزلگاه آسمان نزدیک است.
سخای بحر و حلم کوه بادتشکست لشکر اندوه بادت
هوش مصنوعی: بخشش و عظمت تو به اندازه دریاست و بردباریات چون کوه. با این صفات، تو میتوانی لشکر غم و اندوه را شکست دهی.
چو روی فال گیرد شهریاریبیابد پشت گرمی روزگاری
هوش مصنوعی: وقتی که کسی به مقام حکمرانی دست پیدا کند، از حمایت و پشتوانهای در زندگیاش برخوردار خواهد شد.
نه هرگز پشت گرداند از آن روینه روی آنکه پشت آرد از آن سوی
هوش مصنوعی: هرگز نباید به کسی که به تو پشت میکند، پشت کنی، چرا که کسی که به تو بیتوجهی میکند، ممکن است در واقع به تو نگاه کند و برگردد.
تو این دم فال از هرمز گرفتیچنین فالی کجا هرگز گرفتی
هوش مصنوعی: در این لحظه تو از هرمز فال میزنی، اما این نوع فال را هرگز قبلاً نگرفتهای.
درِ این جنگ کزو آمد فرازتشود زو هم درِ این صلح بازت
هوش مصنوعی: در این نبرد، اگر به اوج برسی، دوباره در این صلح به تو برمیگردد.
چو هرمز در سخن گفتن کسی نیستبسی میداند و عمرش بسی نیست
هوش مصنوعی: هرمز در سخن گفتن نمونهای است که کسی به اندازه او حرف نمیزند و دانشی که دارد بسیار است، اما عمرش کوتاه است.
چنان آزاده و بسیار دانستکز آزادی چو سوسن ده زبانست
هوش مصنوعی: او به حدی آزاد و با دانش است که آزادی مانند زبانهای مختلف گل سوسن است.
زبان ترکی و رومی و تازیهمه میآیدش در چشم بازی
هوش مصنوعی: زبانهای ترکی، فارسی و عربی همه در نظرش زیبا و دلکش هستند.
چو این زیبا سخن رومی زبانستاگر او را فرستی لایق آنست
هوش مصنوعی: اگر این سخن زیبا به زبان رومی باشد، پس سزاوار است که او را به خاطر آن بفرستی.
رسولی را برِ قیصر فرستشخزانه درگشای و زر فرستش
هوش مصنوعی: پیامبری را به سوی قیصر بفرست و خزانه را برای او باز کن و وزیر را نزد او بفرست.
به زر اقلیمت از قیصر نگهدارکه از زر همچو زر گردد همه کار
هوش مصنوعی: بزرگترین مقام شما باید از شاه حمایت کند، زیرا اگر از طلا به خوبی استفاده شود، همه امور به خوبی پیش خواهد رفت.
چو زر در مغز داری دوست داریوگرنه هرچه داری پوست داری
هوش مصنوعی: اگر در دل خود ارزش و گنجی مانند طلا داشته باشی، دوستی و محبت را هم جذب میکنی، اما اگر فقط ظاهر را داری و به عمق وجود توجه نمیکنی، در واقع فقط پوستهای از زندگی را در بر داری.
بباید سیم و زر چندین شتروارجواهر پیل بالا دُر به خروار
هوش مصنوعی: باید مقدار زیادی طلا و نقره را بهصورت جواهرات غنی و ارزشمند جمعآوری کرد.
ز هر در جامههای سخت زیبالباس زرنگار و تخت دیبا
هوش مصنوعی: زهر در زیباییهای سخت و جذاب پنهان است، همچون لباسی زربافت و تختی نرم و دلبر.
بخور و صندل و مشک تتاریعبیر وعنبر و عود قماری
هوش مصنوعی: بخور، صندل و مشک، عطرهای خوشبو و دلنوازند که بوی آنها فضا را معطر میکند. عطر عبیر و عنبر نیز به این رایحهها اضافه میشود و عود، نوعی چوب خوشبو و ارزشمند، حس آرامش و طراوت را به فضا میبخشد.
غلامی صد که در صاحب جمالیفلکشان خاک بوسد در حوالی
هوش مصنوعی: این بیت به معنای این است که افرادی که در خدمت یا اطراف یک شخص خوشگل و زیبا هستند، به او احترام و عشق میورزند. به عبارتی دیگر، حتی اگر تعداد افراد در اطراف این زیبایی زیاد باشد، همه به خاطر زیبایی و جذابیت او، ارزش و احترام قائل میشوند.
به سحر تنگ چشمی جان فزودهجهان در چشمشان مویی نموده
هوش مصنوعی: در ساعت سحر، به خاطر تنگنظری آنها، جان من به شدت افزایش یافته است و در چشمهایشان، فقط به یک مو کوچک اشاره کردهاند.
سمندی صد سبق برده ز افلاکبه تک در چشم کرده باد را خاک
هوش مصنوعی: سمند، که بازتاب قدرت و شکوه است، با صد بار پرواز از آسمانها، به زمین نگاه کرده و در چشمانش نور و زیبایی خاصی دارد.
جهانی برق را پیشی دهندهچو برقی صد جهان زیشان جهنده
هوش مصنوعی: جهانی به برق و روشنایی آن میماند و مانند این است که صدها دنیا از نور و زیبایی آن به سمت ما حرکت میکنند.
کنیزی صد ز ماه افزون بهاترز خورشید فلک نیکو لقاتر
هوش مصنوعی: یک دختر زیبا و با ارزش به اندازه صد ماه، حتی از خورشید هم زیباتر و درخشندهتر است.
نمودی دستبردی عقل و جان رابه سر پایی درآورده جهان را
هوش مصنوعی: تو با هنر و خلاقیت خود چنان تأثیری بر عقل و روح من گذاشتی که تمام دنیا را دگرگون کردی.
قبایی و کلاهی سخت فاخرمرصع کرده از درّ و جواهر
هوش مصنوعی: لباسی باارزش و زیبا به همراه کلاهی تزئین شده با مروارید و جواهرات ساخته شده است.
بدینسان تحفهای از گنج گوهرروان کن با سواران سوی قیصر
هوش مصنوعی: بنابراین هدیهای از گنج گرانبها آماده کن و آن را به سواران بفرست تا به سوی قیصر بروند.
چو قیصر گنج نپذیرد ز هرمزخراج تو نخواهد نیز هرگز
هوش مصنوعی: اگر قیصر از هرمز مالیات نگیرد، تو هرگز نخواهی توانست چیزی از او بگیری.
ترا از مصلحت آگاه کردمتو به دانی سخن کوتاه کردم
هوش مصنوعی: من به تو به خاطر مصلحتهایت هشدار دادم و اکنون تو خودت میدانی که منظور من چیست و به همین دلیل سخن را کوتاه میکنم.
خوش آمد رای او، شه را چنان کردهمه چون جمع شد هر یک نشان کرد
هوش مصنوعی: رای او برای شاه خوشایند بود و او را به گونهای تحت تأثیر قرار داد که هرکس پس از جمع شدن، علامتی از خود نشان داد.
یکی گنجی چو کوه زر بیاراستکنیزان را به صد زیور بیاراست
هوش مصنوعی: یک گنج بزرگ مانند کوه طلا وجود دارد که کنیزان را با صدها زیور و زیورآلات زینت داده است.
چو کوهی سیم در گنج حصاریشدند آن ماهرویان در عماری
هوش مصنوعی: مانند کوهی که از نقره ساخته شده، آن زیبایان در دیواری بزرگ قرار گرفتند.
کُله بر ماه چون سرو خرامانکمر بستند بر خوی غلامان
هوش مصنوعی: سرها بالا و افراشته شدهاند و مانند سروهایی که به آرامی حرکت میکنند، به زیبایی در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند. این تصویر نشاندهندهی احترام و ارادت به غلامان است.
چو ماه تیزرو بر پشت بارهشدند آن مشتری رویان سواره
هوش مصنوعی: مانند ماهی که با سرعت در آسمان حرکت میکند، آن خدایان زیبا بر اسبهایی سوار شدهاند.
وزان پس داد تشریفی به هرمزکه خورشید آن ندیده بود هرگز
هوش مصنوعی: پس از آن، تشریفی به رمزی داده شد که خورشید هرگز آن را ندیده بود.
رسالت را چو بس درخور گرفتشوداعش کرد و پس در بر گرفتش
هوش مصنوعی: وقتی که مسئولیت او به حد کافی سنگین شد، با آن خداحافظی کرد و سپس دوباره آن را پذیرفت.
روان شد هرمز از خوزان چنان زودکه برقی چون رود برقی چنان بود
هوش مصنوعی: هرمز به سرعت از خوزستان خارج شد، به گونهای که همانند یک رعد و برق سریع و ناگهانی به نظر میرسید.
چه گویم عاقبت چون ره به سر شدپسر آمد به اقلیم پدر شد
هوش مصنوعی: چگونه بگویم که در نهایت چه بر سر آن ره پیش رفت؟ پسر آمد و به جای پدر قرار گرفت.
به یک ره صاحب اقبالی به صد نازفرستادند به استقبال او باز
هوش مصنوعی: به یک راه، فردی با سعادت را با احترام و ناز بسیار به استقبال او فرستادند.
چو روز دیگر این چرخ دو تا پشتنمود از آینه صد گونه انگشت
هوش مصنوعی: وقتی روز دیگری فرا برسد، این چرخ زمان دو روی خود را نشان خواهد داد و از آینه، صد نوع اثر و نشانه نمایان خواهد شد.
به صد اعزاز هرمز را چو فرمودفرود آمد ز رنج ره بیاسود
هوش مصنوعی: با احترام و بزرگی، هرمز را فرستاد و او پس از مسیر طولانی و دشوار، فرود آمد و استراحت کرد.
چو شاه آگه شد از دُرّ شب افروزبه پیش خویشتن خواندش همان روز
هوش مصنوعی: وقتی شاه از درخشش ستارهها آگاه شد، همان روز او را به حضور خود فراخواند.
درآمد هرمز و پیشش زمین رُفتزبان بگشاد و بر شاه آفرین گفت
هوش مصنوعی: هرمز وارد شد و زمین به احترام او فرود آمد، زبانش باز شد و ستایش از شاه بلند گردید.
از آن پس تحفهٔ شه پیش او بردبه یک ره عرضه داد و سر فرو برد
هوش مصنوعی: پس از آن، هدیهای را برای پادشاه به او عرضه کرد و سرش را به نشانه احترام خم کرد.
چو قیصر دید چندان تحفه در پیشندید آزردن آن شاه در خویش
هوش مصنوعی: وقتی قیصر دید که تحفههای زیادی در برابرش قرار دارد، از اینکه نتوانست چیزی بهتر از آن بیابد، ناراحت شد.
چو هرمز را بدید آن شاه از دورچو خورشیدی دلش زد موج از نور
هوش مصنوعی: زمانی که آن شاه هرمز را از دور دید، مثل اینکه خورشیدی را مشاهده کرده باشد، قلبش از نور او به وجد آمد.
برو میتافت صبح آشناییپدید آمد دلش را روشنایی
هوش مصنوعی: برو، چون سپیدهدم آشنایی فرارسید و دلش روشن شد.
درو حیران بماند از بس که نگریستز کس پنهان نماند از بس که بگریست
هوش مصنوعی: درخت از شدت تماشا و حیرت در حالتی قرار گرفت که دیگر هیچکس از آن پنهان نماند و او توانست احساسات خود را به وضوح نشان دهد.
ولیکن اشک را پوشیده میداشتبه رویش چشم را دزدیده میداشت
هوش مصنوعی: او اشکهایش را از دیگران مخفی میکرد و چشمانش را به طوری میگرداند که کسی متوجه آن نشود.
مهی میدید چون سروی قباپوشز ماه او دلش از مهر زد جوش
هوش مصنوعی: او که مانند یک سرو بلند و خوش قامت است، زیباییاش مانند ماه میدرخشد و دلش از عشق او به تپش افتاده است.
به جان در عهد بستن آمد او رارگ شفقت به جستن آمد او را
هوش مصنوعی: او برای جان دادن در میثاقی که بسته شده، آمده است و حس مهربانی و محبت در دلش شعلهور شده است.
نهاد از بس گرستن دست بر رویکه لشکر بود استاده ز هر سوی
هوش مصنوعی: به خاطر گرسنگی شدید، دست به سوی کسی دراز کرده است که در میدان نبرد، مانند لشکری مستقر شده است.
عجبتر آنکه هرمز نیز در حالگشاد از پیش یکیک مژه قیفال
هوش مصنوعی: عجب اینکه هرمز هم، در حالی که در حال شادابی است، کمکم چشمهایش را باز میکند.
نکو گفت این مثل پیر یگانهکه مهر و خون نخسبد در زمانه
هوش مصنوعی: نیکو میگوید، مانند آن پیر دانا که محبت و خون در دنیا به هم نخواهد آمیخت.
ز خون چشم آن شهزاده و شاهروان شد خون ز هر چشمی به یک راه
هوش مصنوعی: از اشکهای آن شاهزاده و سلطنت، خون به راه افتاد؛ خون زهرآلودی که به نهانخانهای بیراه میرفت.
بسی بگریستند آن نامدارانبخندیدند پس چون گل ز باران
هوش مصنوعی: بسیاری از جنگجویان دلیر گریستهاند، اما پس از آن مانند گل که پس از باران شکفته میشود، به خنده و شادمانی روی آوردهاند.
ندانستند تا آن گریه از چیستنشد معلوم تا آن خنده از کیست
هوش مصنوعی: آنها نفهمیدند که چرا آن گریه بهوجود آمد و روشن نشد که آن خنده از سوی چه کسی است.
زمانه شاه را فرزند میدادپدر را با پسر پیوند میداد
هوش مصنوعی: زمانه، پدران را به فرزندانشان پیوند میدهد و به شاهان نیز فرزند میدهد.
قضا را مادر هرمز ز منظربدید از دور روی آن سمنبر
هوش مصنوعی: مادر هرمز از دور به قضا نگاه کرد و آن سمنبر را دید.
چو روی آن شکر لب دید از کاخروان شد شیر پستانش به صد شاخ
هوش مصنوعی: وقتی روی لبهای شیرین او را دید، از دلش عشق و محبت بیداد کرد و تأثیر آن عشق به اندازهای بود که او را شاداب و پرشور ساخت.
دلش برخاست چشمش سیل انگیختعرق بر وی نشست و شیر میریخت
هوش مصنوعی: دل او به تپش افتاد و چشمانش پر از اشک شدند. عرق بر پوستش نشسته و احساساتش مانند شیر جاری بود.
ز کس نخرید دم وز مهر آن شاهجهان بفروخت زیر پرده چون ماه
هوش مصنوعی: هیچ کس را به قیمت دم خود نمیفروشد، اما او به خاطر محبت آن پادشاه عالم، مانند ماه در زیر پرده، وجودش را به فروش گذاشت.
دلش در بر چو مرغی مضطرب شدچو گردون بیقرار و منقلب شد
هوش مصنوعی: دلش مانند پرندهای مضطرب و بیقرار شده است، همچنان که آسمان در حال تغییر و تلاطم است.
بتان در گرد او هنگامه کردندز جان صد جام خون بر جامه کردند
هوش مصنوعی: مجسمهها و بتها دور او غوغایی بهپا کردند و از جان، صد جام خون را بر لباسش ریختند.
گلاب تازه بر ماهش فشاندندز نرگس اشک بر راهش فشاندند
هوش مصنوعی: گلاب تازه بر چهرهاش ریختند و اشکهای نرگس را بر زمین نهادند.
چو کوه سیم از آن با هوش آمدچو دریایی دلش در جوش آمد
هوش مصنوعی: وقتی که آگاه و هوشیار مانند کوهی از نقره شد، دلش مانند دریا جوش و خروش پیدا کرد.
زبان بگشاد کاین برنا که امروزبه پیش شه درآمد عالم افروز
هوش مصنوعی: زبانش را باز کرد و گفت که این جوان که امروز در مقابل پادشاه آمده، روشناییبخش دنیاست.
مرا فرزند اوست و این یقینستوگر شه را بپرسی هم چنینست
هوش مصنوعی: من فرزند او هستم و این حقیقتی غیرقابل انکار است و اگر از دیگران هم بپرسی، آنها هم همین را خواهند گفت.
مرا شمع دل و چشم و چراغ اوستفروغ سینه و نور دماغ اوست
هوش مصنوعی: عشق و محبت من مانند شمعی است که دل و چشمم را روشن میکند و او مانند چراغی است که سینهام را روشن نگه میدارد و نور فکر و عقل من را میافزاید.
نهادم جمله بگرفت آتش اوبه سر گشتم ز زلف سرکش او
هوش مصنوعی: من خود را تحت تأثیر آتش عشق او قرار دادم و به خاطر زلفهای بیتابش، سرم را به دردسر انداختم.
چنان مهریم ازو در دل برافروختکه ماه، افروختن زو خواهد آموخت
هوش مصنوعی: عشق و محبت من به او در دلم چنین شعلهور است که حتی ماه نیز میآموزد چگونه روشنایی ببخشد.
چنان جان در ره پیوند او ماندکه یک یک بند من در بند او ماند
هوش مصنوعی: جان من به قدری به او وابسته است که هر یک از بندهایی که مرا به او متصل میکند، به شدت در چنگ او باقی مانده است.
ز سر تا پای، گویی قیصرست اومگر بحرست قیصر گوهرست او
هوش مصنوعی: او از سر تا پا همچون قیصر (امپراتور) است، مگر اینکه او مانند دریا است، که جواهراتش، او را خاص و ارزشمند کردهاند.
نظیر هر دو تن در هفت اقلیمنبیند هیچکس سیبی به دو نیم
هوش مصنوعی: هیچ کس در هفت سرزمین نمیتواند دو نفر مثل این دو را ببیند.
مرا باری قرار از دل ببردهستبه دست بیقراری درسپردهست
هوش مصنوعی: دل من به خاطر غم و اندوهی که دارم، آرامش را از دست داده است و همه این بیقراریها را به دستان ناامیدی سپردهام.
گرفتم دیو زد بر من چنین تیرچرا ریزد ز پستانم چنین شیر
هوش مصنوعی: از چه رو میکشی تیرهایت را به سمتم، وقتی که از پستانم اینقدر شیر میریزد؟
گرفتم نفس زد بر جان من راهچرا ماند به قیصر روی آن ماه
هوش مصنوعی: نفس من به شدت بر من تأثیر گذاشت و جانم را تحت تأثیر قرار داد. حالا چرا باید در برابر زیبایی آن ماه ایستادگی کنم؟
گرفتم من نمییابم نشان زوچرا شد شاه قیصر خونفشان زو
هوش مصنوعی: من دلیلی برای ناآشناییام با او ندارم، اما چرا شاه قیصر از او عصبانی و خونین شده است؟
یقین دانم که کاری بس شگفتستکه گردون با دل من درگرفتست
هوش مصنوعی: من به خوبی میدانم که اتفاقی عجیب و شگفتانگیز رخ داده و این که دنیا با دل من در ارتباط است.
بگفت این و خروشی سخت دربستشه از آواز او از تخت برجست
هوش مصنوعی: او این را گفت و به دنبال آن، صدای بلندی شنیده شد که شاه به خاطر آن از تخت خود بلند شد.
ز صدر پیشگه بر منظر آمدوزان پس پیش آن سیمینبر آمد
هوش مصنوعی: از جایگاه بلندی نمایی به بیرون آمد و سپس جلوهگری آن دختر سیمینتن آغاز شد.
بدید او را چنان گفتش چه بودهستبگفتند آنچه او را رو نمودهست
هوش مصنوعی: او را دید و پرسید چه بر سرش آمده است، و دیگری گفتند آنچه او را نشان داده است.
چو شاه او را چنان سرگشته میدیدهمه جامه ز شیر آغشته میدید
هوش مصنوعی: وقتی شاه او را در این حالت گیجی و سردرگمی دید، همه لباسهایش را پر از شیر مشاهده کرد.
نخست آن قصه را غوری چه جویدهمان افتاده بود او را چه گوید
هوش مصنوعی: ابتدا باید بگویم که همان کسی که در داستان گرفتار شده، به دنبال آن است که بداند چه بر او گذشته است.
به زیر پرده بنشست و ندانستکه در پرده چه بازیها نهانست
هوش مصنوعی: در زیر پرده نشسته است و نمیداند که چه بازیها و ماجراهایی در پشت پرده وجود دارد.
کنیزک را بخواند آنگاه قیصرکه با من حال خود بر گوی یکسر
هوش مصنوعی: قیصر دختر را فرا میخواند و از او میخواهد که تمام احساسات و حالات خود را بیپرده با او در میان بگذارد.
بگو تا از کجا داری تو پیوندکه هرمز را نهادی نام فرزند
هوش مصنوعی: بگو تا از کجا هستی و به کدام سرزمین تعلق داری، چرا که نام فرزند تو را به هرمز نسبت دادهاند.
بگو تا خود ترا فرزند کی بودبجز با من کست پیوند کی بود
هوش مصنوعی: بگو تا چه کسی جز من تو را فرزند خود میداند و به تو پیوند دارد؟
اگر رازی نهان در پرده داریبگو با من چرا دل مرده داری
هوش مصنوعی: اگر رازی در دل داری، چرا آن را با من در میان نمیگذاری و دل خود را در غم و اندوه نگاه میداری؟
چرا دردی که درمانش توان کردبه نادانی ز من باید نهان کرد
هوش مصنوعی: چرا باید دردی که میتوان آن را درمان کرد، به خاطر ندانم کاری من پنهان بماند؟
گرت رازیست با من در میان نهکه فرمودت که مُهری بر زبان نه
هوش مصنوعی: اگر راز و رمزی داری، آن را با من درمیان بگذار؛ چرا که آنچه گفتم این است که عشق و محبت باید بر زبان جاری شود و نه در دل پنهان بماند.
کنیزک گفت کای دارای ثانیچو خضرت باد دایم زندگانی
هوش مصنوعی: کنیزک گفت: ای صاحب حقیقت و ثروت، مانند نسیم بهاری همیشه زنده و پایدار باقی بمان.
سخن بشنو بدان و باش آگاهکه آن وقتی که سوی حرب شد شاه
هوش مصنوعی: به گفته این بیت، به دقت به سخنان توجه کن و آگاه باش که در زمانی که شاه به سمت جنگ میرود، باید هوشیار و مطلع باشی.
مرا در پرده از شه گوهری بوددرخت قیصری را نوبری بود
هوش مصنوعی: در اینجا گفته میشود که من، به مانند گوهری از شاه، در پس پرده قرار دارم و به نوعی به بیان ارزش و اهمیت خود پرداخته شده است. همچنین درخت قیصری، که نمادی از قدرت و شکوه است، خود را به عنوان جوانهای تازه و باارزش معرفی میکند. این بیان میتواند نشاندهنده شگفتی از زیبایی و اصالت باشد.
چو آتش کرد خاتون قصد جانشکه برگیرد چو شمعی از میانش
هوش مصنوعی: وقتی زن آتشینی تصمیم میگیرد جان او را بگیرد، مانند شمعی که به آسانی از وسطش بلند میشود، او نیز به راحتی از میان این پرچم آتشین کنار خواهد رفت.
فلان سرّیت برد او را سحرگاهنمیدانم برین قصّه دگر راه
هوش مصنوعی: کسیتی اسراری دارد که در صبح زود او را میبرد، اما نمیدانم آیا این داستان راه دیگری دارد یا نه.
کنون زآن وقت قرب بیست سالستعجب حالیست یارب این چه حالست
هوش مصنوعی: حالا بیست سال از آن زمان گذشته و بعد از این همه مدت، اوضاع به چه حالتی درآمده است. خداوندا، این چه حالتی است!
شه از گفت کنیزک ماند خیرهدو چشم نور بخشش گشت تیره
هوش مصنوعی: شاه به دلیل زیبایی و نور چشمان کنیزکی، به حالت حیرت درآمد و چشمانش که قبلاً روشن و نورانی بودند، اکنون تاریک و غمگین شده است.
چو شمعش آتشی بر فرق آمدتنش در آب اشکش غرق آمد
هوش مصنوعی: وقتی شعلهاش بر سرش شعلهور شد، بدنش در آب اشکهایش غرق گشت.
فشاند از چشم جیحون را به زاریبراند از خشم خاتون را به خواری
هوش مصنوعی: آب جیحون به نرمی و آرامی جاری میشود و در مقابل خشم و سختیهای زندگی، با تواضع و فروتنی برخورد میکند.
در آن اندیشه چون لختی فرو رفتدرآمد مهر و گفتی هوش ازو رفت
هوش مصنوعی: زمانی که او در افکار خود غرق شد، مهر و محبتی در درونش به وجود آمد و گفت: "هوش و حواسم از دست رفت."
یکی را گفت تا هرمز درآمدزمین بوسید و نزد قیصر آمد
هوش مصنوعی: یک نفر به هرمز گفت: وقتی وارد زمین شدی، آن را بوسید و سپس به نزد قیصر رفت.
دعا کرد آفرین خواند و ثنا گفتکه دولت باد و پیروزی ترا جفت
هوش مصنوعی: دعایی کرد و از خوبیها و ویژگیهای تو ستایش کرد که آرزوی موفقیت و پیروزی برایت داشته باشد.
ز دوران مدتی جاوید بادتچو گردون سایهٔ خورشید بادت
هوش مصنوعی: از زمانی که به یاد داری، آرزوی جاودانگی برایت باشد، همانطور که سایهی خورشید همیشه بر گردون است.
شه از دیدار و گفتارش فرو مانددعای چشم بد بر وی فرو خواند
هوش مصنوعی: شاه از ملاقات و سخنانش تحت تأثیر قرار گرفت و دعا کرد تا چشم زخم از او دور باشد.
بدو گفت ای هنرمند هنر جویمرا از زاد و بوم خویش برگوی
هوش مصنوعی: به او گفت: ای هنرمند که به دنبال هنر هستی، از سرزمین و زادگاه خود برای من بگو.
بگو تا از کدامین زاد و بودیمرا زین حال آگه کن به زودی
هوش مصنوعی: بگو که از کدام نژاد و نسل هستی تا مرا از این وضعیت آگاه کنی به زودی.
نشان پادشاهی بر تو پیداستکژی هرگز نکو نبود بگو راست
هوش مصنوعی: تو نشانههای سلطنت را در خود داری، اما نیکو بودن دروغ و کژی هرگز ارزش ندارد. پس راست را بگو.
چو هرمز شد ز گفت شاه آگاهتعجب کرد زان پرسیدن شاه
هوش مصنوعی: وقتی هرمز از گفتار شاه مطلع شد، شگفتزده شد و به علت پرسشهای شاه تعجب کرد.
زبان بگشاد و گفت ای شاه هشیارز من این راز پرسیدند بسیار
هوش مصنوعی: زبانش را باز کرد و گفت: ای پادشاه هوشیار، خیلیها از من این راز را پرسیدند.
ترا این شک که افتادهست در پیشمرا پیش از تو افتادهست در خویش
هوش مصنوعی: این جمله میگوید که پیش از این که تو شک خود را به من نشان دهی، این شک ابتدا در درون خودت ایجاد شده بود.
بسی کردند هر جای این سؤالمچه گویم چون نشد معلوم حالم
هوش مصنوعی: بسیاری از مردم در زمینه سؤال من بحث کردند. حالا نمیدانم باید چه بگویم چون وضعیت من هنوز مشخص نشده است.
مرا در شهر خوزان مهربانیستکه باغ خاص شه را باغبانیست
هوش مصنوعی: در شهر خوزان مهربانی وجود دارد که باغ خاص آن را مدیریت میکند.
مرا پرورد و علم آموخت بسیارچو جانم گوش داشت از چشم اغیار
هوش مصنوعی: مرا به خوبی تربیت کرد و دانش فراوانی به من آموخت، به گونهای که جانم از نگاه دیگران آگاه بود.
ز من هیچ از نکویی باز نگرفتولی با وی دل من ساز نگرفت
هوش مصنوعی: هیچ خوبیای از من دریافت نکرد، اما دل من هیچگاه با او هماهنگ نشد.
نه مانندست چهر او به چهرمنه بر وی میبجنبد هیچ مهرم
هوش مصنوعی: چهره او مانند چهره من نیست و هیچ احساسی از محبت در دل من نسبت به او وجود ندارد.
عجب درماندهام در کار خود منکه بی پیوندم از روی خرد من
هوش مصنوعی: عجب به چه حالتی دچار شدهام در کارهای خودم که از روی عقل و منطق، بیپیوند و بیتوجه به آنچه که باید انجام دهم، هستم.
منم امروز بی کس در زمانهچو من بس بی کسم، زانم یگانه
هوش مصنوعی: من امروز تنها و بیپناهم، در دنیایی که مانند من زیادند، احساس میکنم که من یکتا و بیهمتا هستم.
نیارم برد پای از یکدگر جایکه میدزدیده گیرندم به هر جای
هوش مصنوعی: نمیتوانم از یک جا به جای دیگر بروم، زیرا در هر مکانی ممکن است مرا بگیرند و به دام اندازند.
چو بشنید این سخن قیصر ز فرزندطمع دربست و در پیوست پیوند
هوش مصنوعی: وقتی قیصر این حرف را شنید، از فرزند خود ناامید شد و تصمیم گرفت پیوندی تازه برقرار کند.
دلش در بر گواهی داد صد بارکه نور چشم تست او را نگهدار
هوش مصنوعی: دل او بارها گواهی داده که تو نور چشم او هستی، پس او را مراقبت کن.
چو در کاری، دلت فتوی ده آیدز صد مرد گواهی ده به آید
هوش مصنوعی: هرگاه در کاری دلت تو را راهنمایی کند، هرچند که از صد مرد هم شاهدی در آن باره بیابی، باز هم باید به دل خود اعتماد کنی.
به هرمز گفت دست از جامه بگشایبرهنه کن تن و بازوی بنمای
هوش مصنوعی: به هرمز گفت که لباسش را کنار بگذارد و بدون لباس بایستد تا بدن و بازوش را نشان دهد.
نشانی بود قیصر را به شاهیکه بر اجداد او دادی گواهی
هوش مصنوعی: نشانی از قیصر وجود داشت که برادرش بر اجداد او شهادت داد.
چو شاه از بازویش داد آن نشان بازازان شادی، گرستن کرد آغاز
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به شادی و سرور ناشی از یک پیروزی یا موفقیت اشاره دارد. وقتی شاه به شکلی ویژه از قدرت و توانایی خود یاد میکند، نشان میدهد که چقدر خوشحال است و این شادی او باعث میشود که از آن لحظه تلاش و کوشش جدیدی را آغاز کند. در واقع، این نوشته بیانگر ارتباط عمیق بین خوشحالی و انگیزه برای ادامه دادن به راه موفقیت است.
ز بی صبری برفت دل از قرارشگرفت از مهر دل سر در کنارش
هوش مصنوعی: به خاطر بیصبری، دل از آرامش خود خارج شد و به عشق او، دلش را در کنار او قرار داد.
ببارید اشک از چشم گهربارببوسیدش لب لعل شکر بار
هوش مصنوعی: از چشمان پر ارزشم، اشکها بریزد و لبهای شیرین او را ببوسد.
وزان پس خواند مادر را به پیششبشارت داد از فرزند خویشش
هوش مصنوعی: پس از آن، مادر به نزد او رفت و از وجود فرزندش به او خبر خوش داد.
درآمد مادر و در بر گرفتشز دیده روی در گوهر گرفتش
هوش مصنوعی: مادر وارد شد و او را در آغوش گرفت و از چشمانش، چهرهاش را مانند جواهر نگاه کرد.
خروشی تا به گردون می برآوردز سنگ سخت دل، خون می برآورد
هوش مصنوعی: صدایی که از دل سنگی و سخت برمیخیزد، تا آسمان را پر میکند و از آن دل پُر درد، اشکی به زمین میریزد.
چنان آن هر سه ماتم درگرفتندکزان آتش، دو عالم درگرفتند
هوش مصنوعی: به قدری آن سه سوگ و اندوه شدید شد که از آن آتش، دو جهان را فرا گرفت.
به یک جا سور با ماتم به هم بودعجب معجونی از شادی و غم بود
هوش مصنوعی: در یک مکان، جشن و عزاداری در کنار هم وجود داشتند. این وضعیت ترکیبی عجیبی از شادی و غم ایجاد کرده بود.
فتاده هر سه تن حالی پریشانستاده ماهرویان گرد ایشان
هوش مصنوعی: سه نفر به حالتی آشفته در افتادهاند و ماهروها دور آنها ایستادهاند.
علیالجمله چو شه گنج گهر یافتدلش صد گنج شادی بیشتر یافت
هوش مصنوعی: به طور کلی، زمانی که شاه گنجی با ارزش پیدا کرد، دلش پر از شادی و خوشحالی شد و بیشتر از قبل به خوشبختی دست یافت.
بران کار از میان جان دراستادکسی را سوی خوزستان فرستاد
هوش مصنوعی: کسی را به سمت خوزستان فرستاد تا کاری را به خوبی انجام دهد و جانفشانی کند.
که تا مهمرد را آرد برِ شاهبرفت القصه آوردش به شش ماه
هوش مصنوعی: مردی به شاه رفت و داستانی را برای او نقل کرد که در نهایت بعد از شش ماه به نتیجه رسید.
چو مهمرد از درِ ایوان درآمدبه خدمت پیش قیصر بر سر آمد
هوش مصنوعی: هنگامی که مرد مهمانی از در ایوان وارد شد، به خدمت قیصر آمد و در کنار او قرار گرفت.
بر شه دید هرمز ایستادهمرّصع افسری بر سر نهاده
هوش مصنوعی: هرمز، کسی است که در برابر پادشاه ایستاده و تاجی زیبا و جواهرنشان بر سر دارد.
چو هرمز دید حالی پیشش آوردبه حرمت در جوار خویشش آورد
هوش مصنوعی: هرمز مشاهده کرد که حالتی خاص به او دست داده و به خاطر ارادتش او را به نزد خود آورد.
فزون از حدّ او کردش مراعاتنکویی را نکویی دان مکافات
هوش مصنوعی: او به من لطف و محبت زیادی کرد و این رفتار نیکو را نیکو بشمار، زیرا جزای نیکوکاری همین است.
پس آنگه قیصر از وی حال درخواستکه حال این پسر با ما بگو راست
هوش مصنوعی: سپس قیصر از او خواست که حال و وضعیت این پسر را با ما در میان بگذارد، زیرا فکر میکند که او با حقیقتی که نباید فراموش شود، سر و کار دارد.
چو پاسخ یافت مهمرد از شه رومدل آهن مزاجش گشت چون موم
هوش مصنوعی: وقتی مرد شجاع پاسخی از پادشاه دریافت کرد، دلش به شدت نرم و انعطافپذیر شد، مانند موم.
زبان بگشاد و در پاسخ گهر سفتز اوّل تا به آخر جمله برگفت
هوش مصنوعی: او زبانش را باز کرد و در جواب، گوهری از سخن گفت که از ابتدا تا انتها همه چیز را بیان کرد.
پس آن انگشتری کان دلستانشبداده بود از بهر نشانش
هوش مصنوعی: پس آن انگشتری که محبوبش به او داده بود تا نشان محبت باشد.
نوشته نام قیصر بر نگینشنهاد آنجا به حرمت بر زمینش
هوش مصنوعی: نوشتهای بر روی انگشتر قیصر گذاشته بود که نشاندهنده بزرگی و احترام او در جهان بود.
زبان بگشاد همچون سوسنی شاهکه استاد منجّم گفت آنگاه
هوش مصنوعی: زبانش را باز کرد مانند سوسنی که در حال پرواز است و استاد ستارهشناسی در آن لحظه صحبت میکند.
که فرزندیش باشد بس یگانهمثل گردد به عالم جاودانه
هوش مصنوعی: این فرزند برای او منحصر به فرد خواهد بود و مانند آن در عالم جاودان میشود.
ولی در پیشش اوّل کار سختستمگر این بود و اکنون دور بختست
هوش مصنوعی: اما ابتدا کار دشوار است، مگر اینکه این چنین بوده و حالا بختش به دوری افتاده است.
چو قیصر دید در پیش آن نشانیدلش خوش شد چو آب زندگانی
هوش مصنوعی: چون قیصر نشانهای را دید، دلش شاد شد مثل آب زندگی.
نه چندان داد سیم و زر به درویشکه هرگز در حساب آید ازان بیش
هوش مصنوعی: نه چقدر زیاد به درویش طلا و نقره بده که هرگز نتواند آن را در حساب خود بگذارد.
ازان شادی به عشرت رای کردندجهانی خلق شهرآرای کردند
هوش مصنوعی: به خاطر آن شادی، مردم به جشن و سرور پرداختند و دنیا را زیباتر کردند.
به هر بازار خنیاگر نشستهچو حوران بهشتی دسته دسته
هوش مصنوعی: در بازار، آوازخوانان همچون حوران بهشتی گروه گروه نشستهاند.
به زاری ارغنون آواز دادهصدای او ز گردون باز داده
هوش مصنوعی: بزرگی از دور صدایی را به گوش میرساند که نشاندهنده آواز اوست و به شکلی فراگیر همه جا را پر کرده است.
فتاده می میان رگ به تگ درز می خون کرده سر پی گم به رگ در
هوش مصنوعی: میان رگهای خونین، قطرههایی از شراب افتاده است و سرپیچیده بر زمین، همچون برگی از درخت.
می سر زن چنان غوّاص گشتهکه در سر مغز سر رقّاص گشته
هوش مصنوعی: بنوشید که آنقدر مست شدهاید که همچون غواصی در عمق دریا غوطهور هستید و در ذهنتان حس رقص و شادی به وجود آمده است.
نهاده می به صید عقل دامیشده سرمست هر موی از مسامی
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به توصیف حالتی میپردازد که عقل با دوری از خود، در دام میافتد و در نتیجه، هر رشته مویی در خورشید خوشبختی میرقصد. به عبارتی دیگر، او به شادابی و سرمستی ناشی از حسی عمیق اشاره میکند که عقل را از خویش دور کرده و به دریایی از شادی و خوشی میکشاند.
حریف چرب مغز خشک، در سردر آب خشک کرده آتش تر
هوش مصنوعی: شخصی که به ظاهر از نظر فکری و ذهنی قوی و هوشمند به نظر میرسد، در درون خود، احساسی از ناامیدی و سردرگمی دارد و در نتیجه، نمیتواند به خوبی از تواناییهایش استفاده کند. او در حالی که به ظاهر در تلاش است، در واقع در آتش مشکلات و چالشهای زندگی خود سوخته است.
ز ترّی خیک استسقا گرفتهشکم چون مشک در بالا گرفته
هوش مصنوعی: خوک به خاطر رطوبت از زیر بدنش آب میخورد و شکمش مانند مشک به طرف بالا پر شده است.
شراب و آبگینه راز کردهبه سوی شیشه سنگ انداز کرده
هوش مصنوعی: شراب و شیشه به هم راز و نیاز دارند و سنگی به سوی شیشه پرتاب شده است.
چکان مرغ صراحی را ز منقارچو خال سیب شیرین، دانهٔ نار
هوش مصنوعی: چکیدن نوشیدنی از دهان مرغ صراحی مانند خال سیب شیرین است که دانهٔ تلخ نار را در خود دارد.
گل خوش رنگ زیر خوی نشستهقدح تا گردن اندر می نشسته
هوش مصنوعی: گلی زیبا و خوش رنگ در کنار خود نشسته و جامی پر از شراب تا گردن در آن فرو رفته است.
ز اشک و گریهٔ تلخ صراحیشکرخنده زده مشتی مباحی
هوش مصنوعی: از اشک و گریهی تلخ، جامی خوشخنده و شاداب به وجود آمده است.
ز شادی و نشاط باده نوشاندرافگندند خرقه خرقه پوشان
هوش مصنوعی: از خوشحالی و شادابی، نوشندگان شراب لباسهای خود را از هم میدرند و به هم میافکنند.
رباب از هرزگی نیشی همی زدهمه بر جان درویشی همی زد
هوش مصنوعی: رباب به خاطر بیحالی و بیسر و سامانی در زندگیاش، به طور مکرر بر روح و جان درویشی آسیب میزند.
کمانچه از درشتی تیر میخوردشکر زآوای نرمش شیر میخورد
هوش مصنوعی: کمانچه به خاطر سختی تیر آسیب میبیند، اما از نرمی و لطافت خود همچون شیر بهره میبرد.
چنان شد دف ز زخم نابُریدهکه جان ِدف به چنبر شد رسیده
هوش مصنوعی: دف به خاطر زخمهایش به حالتی رسیده که جانش به خطر افتاده و به شدت تحت تأثیر قرار گرفته است.
رسن در پای چنگ افتاده ناگاهرسن با چنبر دف گشته همراه
هوش مصنوعی: یک بند ریسیدنی به پای چنگ افتاده و ناگهان همان بند به دور دایرهای از دف پیچیده شده است.
شکر پاشی رگ عودی گشودهز موسیقار داودی نموده
هوش مصنوعی: موسیقی دلنواز و خوشایند، مانند عطر شیرین عود، در فضا پخش شده و روح را سرشار از لذت و شادی میکند.
ز خار زخمه زخم از خار رفتهز کار آب آب از کار رفته
هوش مصنوعی: از زخم خار میتوان فهمید که این خار دیگر به کار نمیآید و آب نیز وقتی از کار میرود، دیگر فایدهای ندارد.
به فال نیک بهر نیم جرعهبه پهلو گشته مستان همچو قرعه
هوش مصنوعی: با شانس خوب، به خاطر یک نیم جرعه الکل، به حالت مستی کناری نشستهایم، مانند قماربازی که برنده شده است.
نه شب خفتند نه روز آرمیدندنه یکدم زان دل افروز آرمیدند
هوش مصنوعی: نه در شب به خواب رفتند و نه در روز آرامش یافتند، و حتی یک لحظه هم از آن دل شاداب آرام نگرفتند.
بدین شادی به هم شهزاده و شاهطرب کردند و می خوردند ی کماه
هوش مصنوعی: در اینجا به خوشحالی و جشن گرفتن شاهزاده و شاه اشاره شده که برای یک ماه به شادی و مینوشی مشغول بودند.
ز عیش و خوشدلی و شادکامییکی صد شد جمال آن گرامی
هوش مصنوعی: با خوشحالی و شادمانی، زیبایی آن عزیز به هزاران میارزد.
شهش نگذاشت بی برقع به بازارکه تا ترساندش چشم بد آزار
هوش مصنوعی: او اجازه نداد که بی حجاب و بدون پوشش به بازار برود تا چشم حسودان نتوانند به او آسیب بزنند و او را بترسانند.
چو خسروشاه را در روم شش ماهمقام افتاد بگرفتش دل از شاه
هوش مصنوعی: زمانی که خسروشاه برای شش ماه در روم سکونت گزید، دلش به عشق شاهی دیگر گرفتار شد.
هوای گلرخش از حد برون شددل او زان هوا دریای خون شد
هوش مصنوعی: هوا و زیبایی گل روی تو آنقدر تأثیرگذار بود که دل او از شدت احساسات به شدت تحتتأثیر قرار گرفت و به دریایی از اشک و خون بدل شد.
به رنجوری و بیماری بیفتاددر آن غربت به صد زاری بیفتاد
هوش مصنوعی: در این غربت، بیماری و آشفتگی به سراغت آمده و با صدای گریه و زاری به مشکلات و رنجها دچار شدهای.
نه جانش را شکیبایی زمانینه دل را برگ تنهایی زمانی
هوش مصنوعی: نه او توانایی صبر در یک زمان مشخص را دارد و نه دلش تحمل تنهایی را در آن زمان میکند.
دل خویشش نبود و آن کس همنمیزد یک نفس بی همنفس دم
هوش مصنوعی: دل او نمیخواست و آن شخص هم بهتنهایی نفس نمیکشد.
چو گل بربوده بود او را دل از پیشچگونه بی گلش بودی دل خویش
هوش مصنوعی: وقتی او را مانند گل از خود گرفته بودم، چگونه میتوانستم بدون او دل خود را دوست داشته باشم؟
پدر گفتش چرا از آب رفتیچو زلف سرکشت در تاب رفتی
هوش مصنوعی: پدر از او پرسید که چرا از آب دور شدهای، مانند زلفی که در گرما و تابی زیبا به حرکت درآمده است.
اگر هست از پدر چیزیت درخواستز تو گفتن، زمن کردن همه راست
هوش مصنوعی: اگر چیزی از پدرت درخواست کنی، او همه چیز را به درستی برای تو بیان خواهد کرد.
جوابش داد خسروشاه کامروززبد عهدی خویشم مانده در سوز
هوش مصنوعی: خسروشاه امروز به من پاسخ داد که هنوز از آن عهد و پیمان که با هم داشتیم در دل من عذابی باقی مانده است.
شه خوزان که شهرم داد و اقطاعبسی حق دارد او بر من به انواع
هوش مصنوعی: شه خوزان، که شهرم را به من بخشید و زمینهای زیادی را به من داد، حقیقتاً بر من حقوق زیادی دارد.
مرا چون در رسالت میفرستادبیامد بر سر راه و باستاد
هوش مصنوعی: چون مرا برای انجام رسالت فرستاد، او بر سر راه من آمد و توقف کرد.
مرا سوگند داد اوّل که در روممقامی نبودت جز وقت معلوم
هوش مصنوعی: او در ابتدا به من سوگند داد که در روم هیچ جایگاهی نداری مگر در زمان مشخصی.
دگر آنجایگه بسیار مردندکه با من نیکویی بسیار کردند
هوش مصنوعی: در جای دیگری بسیارانی مردند که با من خوب رفتار کردند.
چنان خواهم چو دارم رفعتی منکه بخشم هر یکی را خلعتی من
هوش مصنوعی: من به قدری اوج میگیرم که بتوانم به هر کسی هدیهای بدهم.
چو من آنجا روم سرکش از این صدرببینندم بدین جاه و بدین قدر
هوش مصنوعی: وقتی من به آنجا بروم، سرکش و بیتاب از این موقعیت، مرا با این عظمت و جایگاه میبینند.
ببخشش دست چون باران کنم منمکافات نکو کاران کنم من
هوش مصنوعی: اگر دستی را ببخشم و مثل باران بر آن ببارم، پاداش نیکوکاران را نیز انجام میدهم.
چو زین اندیشه دل پرداز گردمبه زودی پیش خدمت بازگردم
هوش مصنوعی: زمانی که از این فکر و خیال دل بکنم، به زودی دوباره به خدمت و وظیفهام برمیگردم.
یقین دانست شه کان مرغ دمسازنگردد از هوای خویشتن باز
هوش مصنوعی: به طور قطع میتوان فهمید که پادشاه به مانند پرندهای است که به هیچ وجه از خواستهها و آرزوهای خود منحرف نمیشود.
وگر دارد ز رفتن شاه بازشز بیماری فتد در تن گدازش
هوش مصنوعی: اگر شاهینی از رفتن ناراحت باشد، بیماریاش در وجودش به شدت اثر خواهد گذاشت.
پدر را با پسر کاریست نازکبه تندی کار نپذیرد تدارک
هوش مصنوعی: پدر و پسر رابطه حساسی دارند و اگر در این رابطه مشکل یا تنش پیش بیاید، به راحتی نمیتوانند آن را حل کنند.
ندید آن کار را جز صبر انجامولیکن داد دستوری به ناکام
هوش مصنوعی: او جز با صبر و شکیبایی نتوانست به کارهایش رسیدگی کند، اما در نهایت دست سرنوشت بر او خشم گرفت و به ناکامی دچار شد.
ز سر مهمرد را چندان عطا دادکه در صد سال دریا آن کجا داد
هوش مصنوعی: از سر محبت و بزرگی، آنقدر نعمت و بخشش به او عطا کرد که در طول صد سال، دریا هم نتواند به اندازه آن بخشش را بدهد.
به هر درویش درمانی دگر کردبه هر رنجیش گنجی پرگهر کرد
هوش مصنوعی: به خاطر درد و رنج درویش، درمانی نو پیدا کرد و برای مشکلاتش گنجی با ارزش و پر از نعمت به دست آورد.
نکو گفت آن حکیم نکته پردازکه نیکویی کن و در آب انداز
هوش مصنوعی: حکیم با دانش و انديشه، درست گفته است که کار خوب را انجام بده و نتیجهی آن را فراموش کن.
وزان پس لشکری با ده خزانهبه خسرو داد و خسرو شد روانه
هوش مصنوعی: سپس سپاهیان بادهای از خزانه به خسرو دادند و خسرو به راه افتاد.
پدر چون دید روی چون نگارشروان شد اشک خونین صد هزارش
هوش مصنوعی: پدر وقتی چهرهای زیبا و همچون نوشتهای دلنشین را دید، به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و اشکهای خونینش به جریان افتاد.
لبش بوسید و تنگ آورد در بربدو گفت ای مرا چون چشم در سر
هوش مصنوعی: او لب او را بوسید و او را در آغوش کشید و گفت: «ای تو، مانند چشمی در سرم، برای من بسیار عزیز هستی.»
به زودی بوک همچون شیر آییکه مرده بینیم گر دیر آیی
هوش مصنوعی: به زودی خواهی دید که اگر دیر بیایی، مانند شیری که مرده است، خواهی بود.
چو خسرو همچو کیخسرو روان شدخدنگی بود گویی کز کمان شد
هوش مصنوعی: چون خسرو، مانند کیخسرو، به جلو روان شد، انگار که تیر کمانی به پرواز درآمده بود.
فرس میراند و مهمردش ز پی درروان میرفت چون آتش به نی در
هوش مصنوعی: اسب به تندی میتازد و سوارش نیز به دنبالش با سرعت حرکت میکند، همانطور که آتش به درون نی میرود.
چنان آن چست رو چالاک میرفتکه باد از گرد او در خاک میرفت
هوش مصنوعی: چنان با شتاب و سرعت میرفت که انگار باد در اطراف او به حرکت در میآید و در خاک فرو میرود.
سپه چون نزد خوزستان رسیدندز خوزستان بهجز نامی ندیدند
هوش مصنوعی: زمانی که سپاه به خوزستان رسید، تنها نام خوزستان را دیدند و چیز دیگری مشاهده نکردند.
گرفته عرض آن کشور خرابیچو روی عالم از طوفان آبی
هوش مصنوعی: خرابی و ویرانی آن سرزمین به گونهای است که چهره دنیا پس از طوفان آب را به یاد میآورد.
سرا و کاخها با خاک هموارزمینی رُت نه در مانده نه دیوار
خانهها و کاخها با خاک یکسان شده و زمینی لُخت مانده بدون در و دیوار!
بدانسان شهر را ویرانه کردهکه در وی جغد خلوتخانه کرده
هوش مصنوعی: به کسی که با حضورش شهر را خراب کرده و آنجا را به مکانی سوت و کور تبدیل کرده است، اشاره میکند.
درختان بیخ کنده شاخ رفتهسپه چون مار در سوراخ رفته
هوش مصنوعی: درختان که ریشههایشان کنده شده، مانند مارهایی هستند که در سوراخهای خود پنهان شدهاند.
نه در ششتر یکی دیبا بماندهنه در اهواز یک زیبا بمانده
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به این موضوع اشاره میکند که نه در ششتر (منطقهای در ایران) کسی باستانی و بافرهنگ باقی مانده و نه در اهواز (شهری دیگر) کسی زیبا و جذاب وجود دارد. به نوعی، او به وضعیت فرهنگ و زیبایی در این مکانها انتقاد میکند و حس ناامیدی را نسبت به از دست رفتن این ویژگیها ابراز میکند.
کسی را جست خسرو شاه از راهخبر پرسید از خوزان و از شاه
هوش مصنوعی: شاه خسرو کسی را به دنبال خبر فرستاد تا از حال خوزان و وضعیت شاه آنها جویا شود.
جوابش داد مرد کار دیدهکه خلقند این زمان تیمار دیده
هوش مصنوعی: مردی باتجربه به او گفت: مردم اکنون دچار مشکلات و رنجها هستند.
گریزان گشته شه در قلعهای دورهمه کار ولایت رفته از نور
هوش مصنوعی: شاه به دور از قلعه فرار کرده و تمامی امور حکومت از نور و روشنایی به دور شده است.
چو تو رفتی سپهدار سپاهانسپاهی خواست از اقلیم شاهان
هوش مصنوعی: وقتی تو رفتی، فرمانده سپاه از سرزمین پادشاهان خواست یار و همراهی را.
سپاهی کرد گرد از هر دیاریبرون از حد، فزون از هر شماری
هوش مصنوعی: ارتشی از هر گوشه و کنار جمع شده و از مرزها فراتر رفتهاند، تعدادشان از هر شمارش بیشتر است.
به خوزان آمدند و تیغ در چنگبه یک هفته نیاسودند از جنگ
هوش مصنوعی: بخوزان به میدان آمدند و با شمشیر در دست مصمم و با شور و اشتیاق در نبردی سخت به مدت یک هفته استراحت نکردند.
به آخر شهر خوزستان گرفتندخرابی پیش چون مستان گرفتند
هوش مصنوعی: در نهایت، در شهر خوزستان به دلیل مشکلات و نابسامانیها، اوضاع به شدت خراب شده و مردم در حالتی شبیه به مستی و بیخیالی به سر میبرند.
نخستین راه قصر شاه جستندبه سوی دختر وی راه جستند
هوش مصنوعی: ابتدا به دنبال یافتن راهی به قصر شاه بودند و سپس به سمت دختر او راهی شدند.
گل محروم را ناگاه بردندبه دست خادمانش درسپردند
هوش مصنوعی: ناگهان گل زیبایی را که از آن محروم بود، به دست خدمتکارانش سپردند.
که تا از شهر خوزان با سپاهانروان گشتند با گل تا سپاهان
هوش مصنوعی: از شهر خوزان با جمعی و نیرویی حرکت کردند تا به سپاهان برسند.
دمار از ما برآوردند صد بارکه ظالم باد دایم سر نگونسار
هوش مصنوعی: بسیاری از بارها ما را به درد و رنج انداختند و از ما بیرحمانه گذشتند، مثل بادی که همواره حوادث ناگوار را به دنبال دارد.
چو بشنود این سخن خسرو چنان شدکه همچون دلبرش گویی که جان شد
هوش مصنوعی: وقتی خسرو این حرف را شنید، حالش به قدری تغییر کرد که انگار جانش را از دست داده است، به همان اندازه که دلبرش تحت تأثیر قرار میگیرد.
از آنجا سوی باغ شاه شد بازه بزاری نوحه کرد و گریه آغاز
هوش مصنوعی: سپس به سمت باغ شاه رفت و دوباره شروع به ناله و گریه کرد.
ز گریه خون سراپایش بیالودچو شریان از تپیدن مینیاسود
هوش مصنوعی: از شدت گریه، تمام وجودش به اشک آغشته شده بود، مانند اینکه شریانش دیگر از تپش آرام شده باشد.
به هر جایی که با گل بود کاریشبرُست آنجایگه از هجر خاریش
هوش مصنوعی: هر جا که گل و عشق وجود دارد، کارها به آسانی پیش میرود، اما در جایی که جدایی و دوری باشد، فقط زخم و درد باقی میماند.
نگرید ابر گرینده به نوروزچنان کو میگریست از گل به صد سوز
هوش مصنوعی: ابر گریهکنان در نوروز، همانطور که از گل با شدت بسیار اشک میریزد، این بار نیز میگرید.
چو چشم نرگسین خونبار کردیزمین باغ را گلزار کردی
هوش مصنوعی: وقتی که چشمان نرگس زیبا و پرعاطفه به زمین نگریست، باغ را به گلستانی دلانگیز تبدیل کردی.
به زیر هر چمن میگشت سرمستز سوز عشق میزد دست بر دست
هوش مصنوعی: زیر هر چمن، فردی سرمست از عشق، با شادی و هیجان دستانش را روی هم میزد.
به آخر ناتوان شد شاه از آن کارتوان شد ناتوان دل در چنان کار
هوش مصنوعی: شاه از آن کار ناتوان شد و در نهایت، دلش در چنین موضوعی ضعیف و ناتوان گردید.
چو کار افتادگان پیوسته غمناکدریده جامه و بنشسته بر خاک
هوش مصنوعی: وقتی که کسانی که به مشکل برخوردهاند، همیشه غمگین و پژمرده هستند، لباسهای خود را پاره کرده و در زمین نشستهاند.
فگنده بستری از بوریا بازنهاده سر به بالینِ بلا باز
هوش مصنوعی: پتو و فرشی از بوریا پهن کرده و سرم را روی بالشی از درد نهادهام.
زمین از چشم او دریا گرفتهسویدای دلش سودا گرفته
هوش مصنوعی: زمین به خاطر نگاه او مانند دریا شده و دلش از عشق و آرزوها پر شده است.
گذشته تندرستی، تب رسیدهتمامش نیم جان بر لب رسیده
هوش مصنوعی: گذشته ای که در آن سلامتی بوده، حالا به بیماری و تب رسیده و وضعیتش تا مرز جان دادن پیش رفته است.
ز باد سرد بر دل آه بستهز خون چشم بر تن راه بسته
هوش مصنوعی: از سرمای باد بر دل، آهی گرفته شده و اشکهای دلم بر تنم راهی نداشتهاند.
زبان بگشاد کای چرخ ستمگارمرا چون خویشتن کردی نگونسار
هوش مصنوعی: به آسمان نادان و ظالم میگوید که چرا مرا مانند خودت به ذلت و ناامیدی کشاندی.
ز بدبختی سیه شد روز بر منفتاد از آتش دل سوز بر من
هوش مصنوعی: روزگار من به خاطر بدبختی تیره و تار شده و ناراحتی قلبیام مثل آتش بر جانم میسوزد.
ز جورت رنج دل بسیار بردمچه میخواهی ز من انگار مردم
هوش مصنوعی: از دست تو دلم بسیار دچار رنج و درد شده، حالا چه انتظاری از من داری؟ انگار که من مردهام.
برای من چو عزم مرگ کردیمرا از گل چنین بی برگ کردی
هوش مصنوعی: وقتی تصمیم به مرگ من گرفتی، مرا مثل گلی بی برگ کردی و از زندگیام محروم ساختی.
کجایی ای گل بستان جانمبیا تا چون گلت در دل نشانم
هوش مصنوعی: کجایی ای گل زیبای زندگی من؟ بیا تا تو را به دل خود نشانده و به زیباییات دل ببندم.
کجایی ای گل مهجور گشتهبه دل نزدیک و از تن دور گشته
هوش مصنوعی: کجایی ای گل که به دل بسیار نزدیک و از بدن دور افتادهای؟
کجایی ای گل خوشبوی آخربرون آی از کنار جوی آخر
هوش مصنوعی: ای گل خوشبو، کجایی؟ بیا و از کنار جوی بیرون بیا.
چنان بی روی تو دل بیقرارستکه گر عمرم بود، عمریم کارست
هوش مصنوعی: دل من به خاطر تو بیقرار است، به قدری که اگر عمرم هم ادامه پیدا کند، تمام آن عمر صرف تو خواهد شد.
سیه کردی مرا زین بد بتر نیستپس از رنگ سیه رنگی دگر نیست
هوش مصنوعی: تو باعث شدی که زندگیام تیره و تار شود و بدتر از این دیگر چیزی وجود ندارد. پس از آنکه رنگ سیاه بر من چیره شد، رنگ دیگری برایم معنا ندارد.
بدینسان بود خسرو قرب یک ماهکه تا پیکی درآمد ناگه از راه
هوش مصنوعی: خسرو به یک ماه محبوبش نزدیک بود، که ناگهان پیکی از راه آمد و خبر جدیدی آورد.
ز گلرخ نامهای آورد شه راکه هین دریاب و در پیش آر ره را
از [سوی] گلرخ نامهای برای شاه آوردند که «هین! دریاب و راه در پیش بگیر:
که تا یک ره ببینی روی من بازکجا بینی جز از زیر کفن باز
تا یک بار دیگر روی مرا ببینی، وگرنه جز در کفن نخواهی دید»