بخش ۲۹ - رفتن خسرو به طبیبی بر بالین گلرخ
هوش مصنوعی: این متن شعری به زبان فارسی است که به توصیف عشق و احساسات عاشقانه میپردازد. شاعر با تصاویری زیبا و شاعرانه از حال و هوای دل عاشق و حالمش از فراق معشوق، سعی در انتقال عمق احساسات خود دارد.
عشق به معشوق به صورت استعارههای طبیعی و زبانی زیبا توصیف شده و حالتی از درد و بیتابی را در شخصیتهای داستان به تصویر میکشد. در این شعر، گفتگوهایی بین شخصیتها وجود دارد که به هم عشق میورزند و از غم و جدایی خود سخن میگویند.
شاعر به زیبایی نقش درد و شوق عشق را در زندگی راوی و اثرات آن بر روح و جان او به نمایش میگذارد. در نهایت، این شعر به جستجوی راهی برای وصال و آرامش در دل عاشق اشاره دارد.
الا ای سبز طاووس مقدّسز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس
هوش مصنوعی: ای طاووس مقدس با رنگ سبز، از زیبایی سبزت تصویری بر آسمان آبی نقش بسته است.
زمین و آسمان گَرد و بخارتکواکب بر طبق بهر نثارت
هوش مصنوعی: زمین و آسمان به خاطر تو به هم آمیختهاند و ستارهها نیز برای تو نور افشانی میکنند.
دو عالم گرچه عالی مینمودهستدو چشمهای هستی تو بودهست
هوش مصنوعی: اگرچه دو جهان بسیار باعظمت به نظر میرسند، اما وجود واقعی آنها به چشمان تو وابسته است.
چو عکس توست هر چیزی که هستندچو فیض توست هر نقشی که بستند
هوش مصنوعی: هر چیزی که وجود دارد، مانند تصویری از توست و هر طرح و نقشی که خلق شده، ناشی از فیض و نعمت توست.
زمانی نقشبندی سخن کنچو نو داری سخن ترک کهن کن
هوش مصنوعی: وقتی که در گفتار خود تازگی و نوآوری داری، به سنتها و روشهای قدیمی پشت پا بزن و از نو آغاز کن.
سخن گفتن ز مردم یادگارستخموشی بی زبانان را بهکارست
هوش مصنوعی: گفتن درباره مردم، نشانهای از یاد و خاطره آنهاست، در حالی که سکوت افراد بیصدا نمایانگر وجود آنهاست.
بگو چون فکر دوراندیش داریخموشی خود بسی در پیش داری
هوش مصنوعی: بگویید که چون اندیشهی آیندهنگر داری، پس سکوت و آرامش تو بسیار پیش و لازم است.
چنین گفت آن سخنسنج سخنرانکزو بهتر ندیدم من سخندان
هوش مصنوعی: سخنسنجی که بسیار پرحرف است و به خوبی سخن میگوید، چنین گفت: من هیچکس را بهتر از او در علم و سخن را نمیشناسم.
که چون شه با سپاهان شد ز خوزانز عشق گل دلی چون شمع سوزان
هوش مصنوعی: زمانی که شاه با سپاه خود از خوزان حرکت کرد، دل عاشق مانند شمعی سوزان شد.
ز گرد ره چو رفت و چهر گل دیدز چهر گل دلی پر مهر گل دید
هوش مصنوعی: وقتی از کنار راه گذشت و گلها را دید، از چهرهی گل احساس عشق و محبت در دلش جوانه زد.
چنان از یک نظر زیر و زبر شدکه گفتی از دو گیتی بیخبر شد
هوش مصنوعی: به طوری که به نظر میرسید، با یک نگاه همه چیز به شدت تغییر کرد و گویی از دو جهان بیخبر شده است.
چو شه در چهرهٔ گلرخ نگه کردگل از کین هر دو ابرو پر گره کرد
هوش مصنوعی: وقتی پادشاه به چهره گلرخ نگاه کرد، گل از حسادت به او، هر دو ابرویش را در هم گره زد.
ز خشم شه قصب از ماه برداشتبه یک زخم زبان صد آه برداشت
هوش مصنوعی: به خاطر خشم پادشاه، او از موضع خود برآمد و با یک کلمه انتقادی، تا حد زیادی ناراحتی و اندوه را به وجود آورد.
گه از مه دام مشگین بند میکندگه از مرجان کنار قند میکند
هوش مصنوعی: گاهی اوقات او از زیبایی چهرهاش مثل دام مشگی استفاده میکند و گاهی هم با زیباییهای خود مثل مرجان و قند، دلها را جذب میکند.
گه از نرگس زمین چون لاله میکردگه از مژگان هوا پر ژاله میکرد
هوش مصنوعی: گاه به دنبال نرگسهای روی زمین، مانند لالهها زیبا جلوه میکند و گاه با مژگانش، انگار قطرات شبنم را در هوا پراکنده میکند.
زمانی درد خان و مان گرفتشزمانی عشق جانان جان گرفتش
هوش مصنوعی: روزی درد مشکلات زندگی او را دربرگرفت و روزی دیگر عشق معشوقش جان تازهای به او بخشید.
چنان زآن شاه گل بیبرگ بودیکه گر دیدیش بیم مرگ بودی
هوش مصنوعی: آنچنان بودی که اگر شاه گل را بدون برگ میدیدی، حس میکردی که مرگ نزدیک است.
زمانی شاه را از در براندیزمانی دایه را در بر بخواندی
هوش مصنوعی: در گذشته ممکن بود که تو را از دربار شاه بیرون کنند، اما در همان زمان میتوانستی آغوش دایه را برای خود ببینی و به آنجا بروی.
زمانی پرده بر ماه اوفگندیزمانی سنگ بر شاه اوفگندی
هوش مصنوعی: زمانی پردهای بر جمال او کشیدی و زمانی دیگر سنگی بر چهرهاش پرتاب کردی.
زمانی خاک ره بر فرق کردیزمانی جامه در خون غرق کردی
هوش مصنوعی: زمانی در مقابل سختیها و مشکلات، خود را با خاک آلود کردی و زمانی دیگر برای رسیدن به آرزوهایت چنان فداکاری کردی که لباسهایت به خون آغشته شد.
نه دیده یک نفس بی آب بودشنه در بستر زمانی خواب بودش
هوش مصنوعی: او نه میتوانست یک لحظه بدون آب ببیند و نه در زمان خوابش آرامش پیدا میکرد.
همه شب تا به روزش دیده تر بودهمه روزش ز شب تاریکتر بود
هوش مصنوعی: تمام شب تا صبح، چشمانش اشکبار بود و تمام روزش از شب تاریکتر به نظر میرسید.
نه روز آسود تا شب از پگاهینه شب خفت از خروشش مرغ و ماهی
هوش مصنوعی: نه روزی را راحت گذراندهام و نه شب را از سر و صدای مرغ و ماهی خوابیدهام.
چو برق از آتش دل تیز گشتهچو ابر از چشم، باران ریز گشته
هوش مصنوعی: دل محزون مانند آتش درونش، به شدت ملتهب و پر از احساسات است و چشمانش مانند ابرهایی هستند که از غم باران اشک میریزند.
ز چشمش بسترش جیحون گرفتهوزآن جیحون جهانی خون گرفته
هوش مصنوعی: از چشمان او بستر جیحون رنگین شده و از آن جیحون جهانی پر از خون به وجود آمده است.
دلش چون دیگ جوشان بر همی شدز سر تا بن ز بن تا سر همی شد
هوش مصنوعی: دلش مثل دیگ جوشانی از احساسات و افکار در هم میجوشد و از بالا تا پایین، از ابتدا تا انتها، در آشوب و هیجان است.
ز جزع تر گهر بر زر همی ریختدو دستی خاک ره بر سر همی ریخت
هوش مصنوعی: از شدت ناراحتی و اندوه، اشک مانند طلا بر سرزمین میریخت و با دستان خود خاک را بر سر میریخت.
چو کردی یاد آن نارفته از یادبرو میاوفتادی بانگ و فریاد
هوش مصنوعی: وقتی که به یاد کسی بیفتی که دیگر در کنار تو نیست، به ناگاه احساس غم و فریاد و ناله به سراغت میآید.
چو راندی بر زبان نام دلارامبرفتی از تنش دل وز دل آرام
هوش مصنوعی: وقتی نام دلبر را بر زبان میآوری، از وجودش دل میکنی و آرامش درون را از دست میدهی.
نبودش خواب گر یک دم بخفتیبرو ماهی و مه ماتم گرفتی
هوش مصنوعی: اگر او یک لحظه بخوابد، ماه و ستاره نیز از غم و اندوه به سر میبرند.
چو اشک از چشم خون افشان براندیز اشکش بسترش طوفان براندی
هوش مصنوعی: وقتی اشک از چشمانش مانند خون جاری میشود، گویا با آن اشک بستر را به طوفان بدل میکند.
اگر شب را خبر بودی ز سوزشنبودی تا قیامت باز روزش
هوش مصنوعی: اگر شب میدانست که چقدر از سوز و دردش رنج میبرد، هرگز اجازه نمیداد تا همیشه ادامه پیدا کند.
وگر خود صبح دیدی ماتم او فرو رفتی دم صبح از غم او
هوش مصنوعی: اگر صبح را با حال غمگین او دیدی، در دل شب با اندوه او را فراموش کن.
وگر پروین بدیدی دُرّ اشکشچو اشکش سرنگون گشتی ز رشکش
هوش مصنوعی: اگر پروین را میدیدی، اشکهایش مانند گوهری میدرخشید و به خاطر حسادت به او، دلت پر از غصه میشد.
وگر دیدی شفق آن ناتوانیشچو زر گشتی ز روی زعفرانیش
هوش مصنوعی: اگر شفق را ببینی که ناتوانیاش مانند طلا شده و زیباییاش از روی زعفران است، تو نیز به شگفتی خواهی افتاد.
وگر ماه از غمش آگاه بودیبرآوردی ز خود ناگاه دودی
هوش مصنوعی: اگر ماه از غم و اندوه تو خبر داشت، ناگهان از وجود خود دودی برمیافراشت.
وگر خورشید دیدی سوز و دردشز زاری خرقه گشتی شعر زردش
هوش مصنوعی: اگر خورشید را ببینی، آنچنان داغ و سوزان است که با دیدن آن، برای تسکین دردش، به گریه و زاری میافتی و آنسان به حالت افسردگی و اندوه در میآیی.
وگر دیدی فلک خونخواری اودلش خونین شدی از زاری او
هوش مصنوعی: اگر دیدی که آسمان با ظلم و ستمش به دیگران آزار میزند، بدان که دلش از درد و زاری آنها خونین شده است.
وگر خود کوه آن اندوه دیدیجهانی بر دل خود کوه دیدی
هوش مصنوعی: اگر خود کوه را هم در حال دیدن اندوه ببینی، متوجه میشوی که چقدر این اندوه بر دلش سنگینی میکند.
وگر دریاش دیدی در چنان دردازو برخاستی در یک زمان گرد
هوش مصنوعی: اگر دریا را ببینی، در آن حالتی از درد و نگرانی به تو دست میدهد که به یکباره از آن جدا خواهی شد.
وگر دیدی دران اندوه میغشنباریدی، مگر درد و دریغش
هوش مصنوعی: اگر دیدی در آن اندوه، باران نمیبارد، شاید به خاطر درد و حسرتش باشد.
گهی سیلاب بست از چشم بر خویشگهی چون آتشی افتاد در خویش
هوش مصنوعی: گاهی اشکها از چشمم سرازیر میشود و دیگر زمانی درون خودم شعلهور میشوم.
گهی چون شمع سر پرتاب میتافتگهی بس زار چون مهتاب میتافت
هوش مصنوعی: گاهی همچون شمع، نورش را به اطراف میافشاند و در برخی لحظات، مانند ماهتاب، حالتی افسرده و غمگین به خود میگیرد.
گهی بر بام میشد دست بر سرگهی میرفت همچون حلقه بر در
هوش مصنوعی: گاهی بر بام میرفت و دست بر سر میکشید، و گاهی مانند حلقهای بر در میچرخید.
گهی چون بلبلی در دام ماندهگهی بر درگهی بر بام مانده
هوش مصنوعی: گاهی مانند بلبلی در دام گرفتار میشوم و گاهی در حالتی دیگر، بر بلندیها ایستادهام.
گهی از بام راه در گرفتیدگر ره راه بام از سر گرفتی
هوش مصنوعی: گاهی از بام به راه میروی و گاهی دیگر از راه به بام میروی.
چو راه در گرفتی دل دو نیمشسگان کوی بودندی ندیمش
هوش مصنوعی: وقتی که به مسیر جدیدی قدم گذاشتی، دل تو به شدت درگیر شده و مانند دو نیمه شده است؛ زیرا دوستانت در آن کوچه و محله حضور دارند.
زمانی با سگان انباز گشتینشستی ساعتی و باز گشتی
هوش مصنوعی: مدتی را با سگها گذراندی و با آنها نشست و برخاست کردی، اما در نهایت دوباره به زندگی خودت بازگشتی.
دگر ره سوی بام آوردی آهنگچو شب گشتی ز آه او شباهنگ
هوش مصنوعی: شما به سمت بالا جادهای جدید را آغاز کردهاید، مثل شب که بر اثر آه و نالهاش پرنده شبهنگام به پرواز در میآید.
وگر شب خود شب مهتاب بودیکه داند کاو چهسان در تاب بودی
هوش مصنوعی: اگر شب خود شب روشنی و زیبایی ماه بود، چه کسی میداند که او چهطور درخشان و در حال تابش بوده است؟
چو دیدی ماه، بی روی دلارامبگردیدی به پهلو جملهٔ بام
هوش مصنوعی: وقتی که ماه را دیدی، به خاطر نداشتن چهرهٔ محبوب دلت دلتنگ شدی و به پهلو نگریستی تا پرچم بام را ببینی.
نکردی بام را باران چنان ترکه کردی نرگسش در یک زمان تر
هوش مصنوعی: باران به اندازهای بر بام نباریده که نرگس را در یک لحظه خیس کرده است.
چهگویم من که چون بود و چهسان بودندانم تا چنان هرگز توان بود
هوش مصنوعی: نمیدانم چگونه بگویم که چه حالتی بوده و چگونه اتفاقی افتاده است، زیرا هرگز چنین چیزی ممکن نیست که دوباره تکرار شود.
ز بس کان ماه گرد بام و در گشتهمه شب مرغ و ماهی زو بهسر گشت
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه آن ماه در اطراف بام و در خانه میچرخید، همه شب مرغ و ماهی به دور او میچرخیدند.
ز بس کز آه سردش باد برخاستز مرغان هوا فریاد برخاست
هوش مصنوعی: به دلیل درد و گریههای عمیق او، صدای فریاد از سوی پرندگان آسمان بلند شد.
ز بس کز آتش دل دم برافروختهمه مرغان شب را بال و پر سوخت
هوش مصنوعی: به خاطر عشق و دلدادگی شدیدم، آتش دل من چنان شعلهور شده که همه پرندههای شب را نیز سوزانده است.
چو گِرد بام ماندی پای در گلدگر ره سوی در شد دست بر دل
هوش مصنوعی: زمانی که در اطراف بام ایستادی و پاهایت در گل گیر کرد، دیگر راهی جز رفتن به سمت در نداری و با دست بر دل احساس نگرانی میکنی.
زمانی پیشِ در در روی افتادزمانی با سگان در کوی افتاد
هوش مصنوعی: روزی در برابر در، به شدت با مناظر و اتفاقات روبرو شدم؛ روز دیگری هم با سگها در خیابانها سر و کله زدم.
زمانی استخوان آورد سگ رازمانی با سگان بنهاد رگ را
هوش مصنوعی: سگ زمانی چیز ارزشمندی را به همراه آورد، و زمانی دیگر هم به سوی گروهی از سگان رفت و پیوند خود را با آنها برقرار کرد.
زمانی آب زد از چشم بر درزمانی خاک ریخت از عشق بر سر
هوش مصنوعی: زمانی اشک از چشمم بر زمین ریخت و زمانی دیگر برای عشق بر سرم خاک پاشیدم.
زمانی سر برهنه پای بر خاکبهدست خویش بر تن جامه زد چاک
هوش مصنوعی: روزی روزگاری، فردی بدون کلاه و با پای بر زمین، با دستان خود بر تنش پارچهای پاره کرد.
فغان از دایهٔ مسکین برآمدتو گفتی جان از آن غمگین برآمد
هوش مصنوعی: ناله و شکایت از دایهٔ بیچارهای بلند شده که گویا این ناله نشاندهنده درد و اندوهی عمیق است. از این نالهها حس میشود که روح و جان او از آن غم و اندوه پر است و تحت تأثیر قرار گرفته.
کنیزی را بخواند و کار فرمودبهزودی بام و در مسمار فرمود
به کنیزی گفت که تمام درها را میخ بزند (که راه تردد بسته شود). مسمار یعنی میخ
چنان درها بر آن دلبر فرو بستکه نتوانست بادی خوش برو جست
هوش مصنوعی: دلبر به گونهای درها را بر روی خود بست که هیچ نسیم خوشی نتوانست به سوی او بیاید.
چو گل درمانده شد ز دایه میخواستکه کار گل نگردد جز به می راست
هوش مصنوعی: وقتی گل از دایه خود دلگیر و ناامید میشود، درخواست میکند که فقط با شراب به حل مشکلاتش بپردازد و کاری نکند که گل به غیر از این روش به آرامش برسد.
برفتش دایه و حالی مِی آوردتنی چندش ز خوبان در پی آورد
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره شده که دایه از او دور شده و حالا شخصی چند تن از زیبایان را با خود به همراه دارد.
نشست آن دلبر و شمعی بهبر بربه دستی باده و دستی بهسر بر
هوش مصنوعی: دلبر زیبا در کنارم نشسته است، یک دستش جام بادهای دارد و با دست دیگرش موهایش را نوازش میکند.
چو جامی نوش کردی آن شکربارز خون چشم پر کردی دگر بار
هوش مصنوعی: وقتی که یک بار از آن جام شیرین نوشیدی، دیگر بار با اشک چشمانت آن را پر کردی.
نکردی هیچ جام از باده خالیکه نه پر گشتی از بیجاده حالی
هوش مصنوعی: تو هرگز هیچگاه از شراب خالی نبودهای، چرا که با حال بیراه و سرگردانی پر نشدهای.
چو بودی نوبت خسرو دگر بارنخوردی و بکردی سرنگونسار
هوش مصنوعی: وقتی نوبت دوباره به پادشاه رسید، دیگر از نعمتها بهرهمند نشدی و به پایین سقوط کردی.
چنین بودی چنین می خوردن اوزهی فریاد و زاری کردن او
هوش مصنوعی: او اینگونه رفتار میکرد و با چنین حالتی زندگی میکرد؛ وای بر او که در حال فریاد و زاری است.
جوانی بود و دلتنگی و پستیفراق و اشتیاق و عشق و مستی
هوش مصنوعی: در جوانی، احساساتی همچون دلتنگی، درد جدایی، شور و شوق، عشق و حالت سرخوشی وجود دارد.
چو زد صد گونه دردش دست درهمفرو شد گلرخ سرمست در غم
هوش مصنوعی: وقتی انواع مختلف درد به او فشار آورد، چهره زیبا و شادابش در غم و اندوه فرو رفت.
برآورد از جگر آهی چه آهی!که تا هفتم فلک بگشاد راهی
هوش مصنوعی: از دل خود آهی برکشیدم که این صدا به آسمانهای بلند رسید و راهی برای خود گشود.
زبان بگشاد کهآخر خرمنم سوختز خون دل همه خون در تنم سوخت
هوش مصنوعی: زبانم را باز کردم و به همین خاطر است که در نهایت همه آرزوها و امیدهایم نابود شد. درد و رنج زیادی را تحمل کردهام و همه این دردها در وجودم به شکل خون در حال جریان است.
چنان از آتش دل شد خروشانکه بر هم سوخت سقف سبزپوشان
هوش مصنوعی: دل به قدری ملتهب و خروشان شده که همچون آتشی تند، سقف کسانی که در حفاظت از خود سبزپوشیدهاند را به آتش میکشد و نابود میکند.
ز یک یک مژه چندان اشک بارمکه یاران را از آن در رشک آرم
هوش مصنوعی: از هر مژهام آنقدر اشک میریزم که دوستانم را به حسادت وامیدارم.
همه شب در میان خون چشممبهزاری غرقهٔ جیحون چشمم
هوش مصنوعی: هر شب در میان اشک و خون، چشمم به خاطر درد و غم غرق شده است.
همه روز از خروش دل نزارمبسان نای و چون نی ناله دارم
هوش مصنوعی: هر روز از دل رنجورم به حالت ناله و فریاد در میآیم، مانند نی که صدا میدهد و ناله دارد.
همه روز از غم دل در خروشمچو بحری آتشین در تفّ و جوشم
هوش مصنوعی: هر روز به خاطر غم دلم در حال غصه و ناراحتی هستم، مانند دریای آتشینی که در حال جوش و خروش است.
شبم را گر امید روز بودیکجا چندین دلم در سوز بودی؟!
هوش مصنوعی: اگر در شب من امیدی به روز بود، چرا دل من اینگونه در عذاب و سوز و گداز است؟
چو درد من سری پیدا نداردشب یلدای من فردا ندارد
هوش مصنوعی: وقتی که درد من هیچ کس را نمیشناسد، شب یلدای من میماند و فردایی ندارد.
ز آهم آسمان هر شب چنان گشتکه گویی ابر شد و آتشفشان گشت
هوش مصنوعی: هر شب به خاطر اندوه و نالهام، آسمان به گونهای تغییر کرد که انگار ابرهایی بر آن نشسته و شعلهور شده است.
همی هرجا که برخیزد غباریشود هر ذرّه از آهم شراری
هوش مصنوعی: هر کجا که من بیدار شوم، غباری به جا میماند و هر ذرهای از من مانند شعلهای میسوزد.
چهگویم من که آن سرگشته چون بودکه هر دم سوز جان او فزون بود
هوش مصنوعی: نمیدانم چگونه بگویم که آن شخص سرگشته و دلسوخته، در هر لحظه چقدر بیشتر از درد و حسرت جانش میسوزد.
شبی خوابی عجب دید آن دل افروزکه میآید برش هرمز دگر روز
هوش مصنوعی: یک شب، آن دلربا خواب جالبی دید که روز دیگری هرمز به نزدش میآید.
کبابش از دل زیر و زبر بودشرابش از خم خون جگر بود
هوش مصنوعی: کباب او از دل ناآرام و آشفته ساخته شده و نوشیدنیاش از خون دل سرچشمه میگیرد.
درآن آتش بدانسان سخت میسوختکه از تفش تو گویی تخت میسوخت
هوش مصنوعی: در آن آتش بهقدری سوزان بود که به نظر میرسید از شدت حرارت، حتی تختی نیز در حال سوختن است.
فغان میکرد کهای دانای رازمز حد بگذشت سوز من، چه سازم؟
هوش مصنوعی: او از درد و رنجش شکایت میکند و به دانای رازها میگوید: سوز و گداز من از حد فراتر رفته است، پس چه کار میتوانم بکنم؟
بهآه سینهٔ شب زندهدارانبه خون دیدهٔ پرهیزگاران
هوش مصنوعی: در دل شب کسانی که بیدارند، با صدای آه و نالهای عمیق، احساسات خود را بروز میدهند، در حالی که افرادی که ملاحظهکار و بااحتیاط هستند، به خاطر دیدن درد و رنج دیگران، چشمانشان پر از اشک میشود.
بدان آبی که از چشم گنهکارفرو ریزد چو تنگش درکشد کار
هوش مصنوعی: هر آن اشکی که از چشم فرد گناهکار بریزد، به خاطر درد و رنجی است که او متحمل میشود و نشاندهندهی عذابی است که بر او وارد میشود.
بدان خاکی که زیر خون بود ترکه دارد کشتهٔ مظلوم در بر
هوش مصنوعی: بدان خاکی که زیر آن خون ریخته شده است و مظلومان جان خود را در آن از دست دادهاند، ارزش و احترام خاصی دارد.
بدان بادی که مرد دستکوتاهبرآرد از جگر وقت سحرگاه
هوش مصنوعی: بدان که نسیمی وجود دارد که در هنگام سحر، مردانی که از نظر مالی و توانایی کمبود دارند، سختیهای خود را برمیدارند و دست میزنند.
بدان آتش که در وقت ندامتبود در سینهٔ صاحب سلامت
هوش مصنوعی: به آتش درون کسی توجه کن که در زمان پشیمانی و احساس ندامت قرار دارد و همچنان سلامت و قوی باقی مانده است.
به باد سرد از جان کریمانبه آب گرم از چشم یتیمان
هوش مصنوعی: باد سردی که از جان کریمان میوزد، به مفهوم بیتوجهی و بیاحساسی آنهاست، در حالی که آب گرم از چشم یتیمان، نماد محبت و دلسوزیای است که آنها نیاز دارند. در واقع، این عبارت نشاندهنده تضادی بین بیتقوایی و محبت در جامعه است.
به پیری پشت چون چوگان خمیدهتک ِ گویاش بهسر میدان رسیده
هوش مصنوعی: در کهنسالی، پشت انسان مانند چوبی خمیده شده است و مانند توپ بازی که به آخر میدان رسیده، زندگی او به پایان خود نزدیک میشود.
به طفلی دیده پُرنم، سینه پُرتاببه مرد تشنه چون گلبرگ سیراب
هوش مصنوعی: چشمان کودکی پر از اشک است، سینهای پراشک به مردی تشنه که مانند گلبرگ تازهای سیراب شده است.
بدان زاری که پیر ناتوانیفرو ریزد بسر، خاک جوانی
هوش مصنوعی: بدان رنج و زاری که یک فرد پیر و ناتوان تحمل میکند، سرانجام به خاک جوانی و جوانی او میانجامد.
به درد نوعروس روی بر خاکز درد زه بداده جان غمناک
درد زه: درد زایمان
به مشتاقان اسرار حقیقتبه نقّادان بازار طریقت
هوش مصنوعی: به کسانی که به دنبال اسرار حقیقت هستند و به ناظرانی که در دنیای طریق و سیر و سلوک فعالیت میکنند، توجه شده است.
بدان دل کاو ز نوآشنا ماندبدان جان کاو ز آلایش جدا ماند
هوش مصنوعی: هر کس که دلش به آشناییهای تازه عادت کرده باشد، باید بداند که جان او با پاکی و دوری از آلودگیها همراه بوده است.
به حق پادشاهی تو بر توچهگویم نیز میدانی دگر تو
هوش مصنوعی: به حقیقت، درباره بزرگی و مقام تو چه بگویم که خودت بهتر از هر کسی میدانی؟
که دستم گیر و فریادم رس آخربس آخر گوشمال من بس آخر
هوش مصنوعی: دست مرا بگیر و کمکم کن؛ فریاد من به انتها رسیده و دیگر نمیتوانم بیشتر تحمل کنم.
مرا از تنگنای دهر بِرهاندلم زین غصه و زین قهر برهان
هوش مصنوعی: از مشکلات و تنگناهای زندگی مرا رهایی بخش، و دلم را از این اندوه و خشم نجات بده.
اگر روزی ز عالم شاد بودمهزاران روز با فریاد بودم
هوش مصنوعی: اگر یک روز خوشحال و شاداب باشم، هزاران روز دیگر را با شادی و سر و صدای زیاد سپری کردهام.
نهایت نیست روز ماتمم راسری پیدا نمیآید غمم را
هوش مصنوعی: در نهایت، یک روز غم و اندوه من به پایان نمیرسد، و هیچکس نمیتواند درد و ناراحتی من را درک کند.
ز زاری کردن آن ماهپارهبه زاری گشت گریان هر ستاره
هوش مصنوعی: از گریه و نالۀ آن ماهپاره، هر ستارهای به حالتی غمگین و گریان در آمده است.
بهآخر چون ز حالی شد بهحالینجاتش داد ازآن غم حق تعالی
هوش مصنوعی: در نهایت، زمانی که او به وضعیتی بسیار دشوار رسید، خداوند او را از آن غم نجات داد.
رسید آخر دعای او بهجاییبرآمد بر هدف تیر دعایی
هوش مصنوعی: دعای او بالاخره به نتیجه رسید و تیر آرزویش به هدف خود برخورد کرد.
هزاران جان نثار صبحگاهیکه آید بر نشانه تیر آهی
هوش مصنوعی: هزاران جان آماده فدا شدن هستند برای صبحی که با نشانهای از درد و اندوه میرسد.
چو مرغ صبحگاهی پر برافشاندعروس آسمان گوهر برافشاند
هوش مصنوعی: همانطور که پرندههای صبحگاهی بالهای خود را میگسترانند و زیبایی آسمان را به نمایش میگذارند، به نوعی میتوان گفت که آنها جواهرات آسمان را نثار میکنند.
برآمد صبح همچو نار خندانبزد یک خنده بر گردون گردان
هوش مصنوعی: سحرگاه روشن و شادیبخش مانند آتش خندانی طلوع کرد و یک بار به آسمان خنده زد.
بسان قبّهٔ زرّین بدو نیمگرفته در دهن ماسورهٔ سیم
هوش مصنوعی: مانند گنبد طلا، او را نیمی از آن در دهان یک لوله نقرهای جا دادهاند.
چو یافت این طاق ازرق روشناییپدید آمد نشان آشنایی
هوش مصنوعی: زمانی که این قوس آبی رنگ نوری را پیدا کرد، نشانهایی از آشنایی آشکار شد.
درآمد هرمز عاشق ز در دربهدستان بسته دستاری بهسر بر
هوش مصنوعی: هرمز عاشق از در وارد شد و خود را با دستاری بر سر، که به دستانش بسته شده بود، معرفی کرد.
سرای چون بهشتی دید پرنوربهشتی از بهشتی روی پر حور
هوش مصنوعی: خانهای را دیدم که نورانی و زیبا بود، مانند بهشت؛ گویی که در آن جا، زیباییها و معصومیتهای بهشتی حضور داشتند.
به پیش صفّه تختی بود از زرمرصّع کرده او از پای تا سر
هوش مصنوعی: در جلوی صفه، تختی وجود داشت که به طرز زیبایی از طلا تزیین شده و از بالا تا پایین به طور کامل پوشیده شده بود.
به پیش تخت در بستر فگندهبر آن بستر گل تر سر فگنده
هوش مصنوعی: در برابر تخت، بر دختری که در بستر گل نشسته، سرش را به آرامی بر روی آن گلها گذاشته است.
نشسته دایه بر بالین گلرخزبان بگشاده با گلرخ به پاسخ
هوش مصنوعی: دایه کنار دختر زیبا نشسته و در حال صحبت با اوست.
که برنایی غریب اینجا فتادهستکه در علم پزشکی اوستادست
هوش مصنوعی: اینجا کسی ناشناخته و بیهمتا حضور دارد که در زمینه پزشکی بسیار ماهر و استاد است.
ترا گر قرض هرمز دارد این مردهمه درمان تواند کردن این درد
هوش مصنوعی: اگر این مرد به تو بدهی از هرمز داشته باشد، میتواند تمام درمانهای لازم را برای این درد انجام دهد.
چو بشنید این سخن گلرخ نظر کرددل خود زان نظر زیر و زبر کرد
هوش مصنوعی: زمانی که گلرخ این سخن را شنید، نگاهی به دل خود انداخت و از این نظر، احوالش به شدت دگرگون شد.
جوانی دید دستاری بسر برکتانی همچو برگ گل بهبر در
هوش مصنوعی: یک جوانی را دیدم که بر سرش عمامهای گذاشته بود و لباسی به رنگ کتان به تن کرده بود که مانند برگ گل زیبا به نظر میرسید.
خطی در گرد خورشیدش کشیدهبهشاهی خط ز جمشیدش رسیده
هوش مصنوعی: خطی در دور خورشید کشیده شده که به نوعی نشان از سلطنت و عظمت جمشید دارد.
دو لب چون پارهٔ لعل دو پارهنهفته زیر لعلش سی ستاره
هوش مصنوعی: دو لب مانند دو قطعهی لعل هستند و زیر این لعلها، سی ستاره پنهان شده است.
سر زلفش ز عنبر حلّه در بروزان هر موی را صد فتنه در سر
هوش مصنوعی: موهای او مانند عطر خوشبوی عنبر با شگفتی و زیبایی بر سرش آویزان است و هر یک از این موها جذابیت و فریب خاصی دارد.
رخی کز برگ گل صد دایه بودشمهی کز مشگ تر صد سایه بودش
هوش مصنوعی: چهرهای که مانند گل صد برگ زیباست و مظهر لطافت است، مانند ماهی است که از عطر مشک بیشتر از صد سایه جنبه دارد.
نظر چون بر رخ گلفامش افتادچو برگی لرزه بر اندامش افتاد
هوش مصنوعی: وقتی نگاهی به چهره زیبا و گلمانند او انداختم، مانند برگی که از باد بلرزد، همه وجودم لرزید.
بهپیش خطّ او شد حلقه در گوشدرآمد خون او یکباره در جوش
هوش مصنوعی: به سوی او حرکت کرد و به زیبایی در حلقهای از زنجیر قرار گرفت؛ خون او ناگهان به جوش آمد و به جوش و خروش افتاد.
ز دل آرام و از سر هوش او شداسیر چشمهٔ چون نوش او شد
هوش مصنوعی: از دل آرام و از عقل هوشیارش، او اسیر زیبایی چشمانش شده و مانند نوشیدنی شیرین، مسحور آن جمال گردیده است.
چو چشمش در رخ آن سبزخط ماندچو حیرانی به هرمز در غلط ماند
هوش مصنوعی: چشمانش به چهرهی آن جوان خوشخط خیره مانده و مثل کسی که در هرمز سردرگم شده است، حیران و گم شده است.
بدل گفتا نمیدانم که او هستکه گلرخ شد بههشیاری ازو مست
هوش مصنوعی: گفتن که نمیداند چه کسی است که با چهره زیبا و با هشیاریاش، دیگری را مست کرده است.
چو کس نبود نظیرش او بود ایناگر او این بود نیکو بود این
هوش مصنوعی: اگر کسی مانند او نبود، شاید او نیز اگر در شرایط بهتری بود، خوب بود.
بیا تا خاک او در دیده گیریمچرا او را چنین دزدیده گیریم
هوش مصنوعی: بیایید تا از خاک او در چشمانمان بگذاریم، چرا که به این شکل او را پنهانی گرفتهایم.
دگر ره گفت ممکن نیست هرگزکه گل را باز بیند نیز هرمز
هوش مصنوعی: دیگر نمیتوان گفت که گل همیشه در دسترس خواهد بود و به راحتی میتوان آن را دوباره دید.
چو شد اندیشهٔ گل بینهایتز بی صبری بهجوش آمد بهغایت
هوش مصنوعی: وقتی که فکر و خیال گل به حدی زیاد شد که تحملم به پایان رسید، به شدت شور و شوقی در من به وجود آمد.
نهان با دایه گفت این ماه چهرهکه دارد طلعتش از ماه بهره
هوش مصنوعی: این ماه چهره با دایه به صورت پنهانی صحبت میکند و میگوید که زیباییاش از ماه الهام گرفته شده است.
نماند جز به هرمز بند بندشنگه کن چهره و سرو بلندش
هوش مصنوعی: هیچ چیزی باقی نمانده جز هرمز، آن را با دقت نگاه کن، چهره زیبا و قامت بلندش را.
ندانم اوست یا مانندهٔ اوستکه دل آزاد ازو چون بندهٔ اوست
هوش مصنوعی: نمیدانم آیا او خود است یا شبیه او، اما دل من که از او آزاد است، همچنان مانند بندهای به او وابسته است.
جوابش داد حالی دایه کای حوربسی مانَد به مردم مردم از دور
هوش مصنوعی: به او پاسخ داد که ای دایه، بسیاری از حورهایی که تو اشاره میکنی، شبیه به انسانها هستند و انسانها از دور به آنها نگاه میکنند.
بهکردار تو بیحاصل دلی نیستچو خواهی کرد در آبم گلی نیست
هوش مصنوعی: هیچ دل صادقی نیست که به رفتار تو بیتوجهی کند، بنابراین اگر بخواهی در زندگیام مشکلاتی به وجود بیاوری، نتیجهای نخواهی گرفت.
نکو افتادت الحق عشقبازیکه از سر پردهٔ عشّاق سازی
هوش مصنوعی: عشق بازی تو به قدری زیباست که حتی از پشت پرده نیز قابل مشاهده و تحسین است.
مگر آن رنگرز لاف هنر زدکه چون رنگش خوش آمد ریش درزد
هوش مصنوعی: شاید آن رنگرزی که ادعای هنرش را کرده، وقتی که رنگش خوشنما شده، تصمیم گرفته ریشش را هم رنگ کند.
بگفت این و بهگرمی کرد سردشکزان گفتار گل دل درد کردش
هوش مصنوعی: او این سخن را گفت و به گرمی به او نگاه کرد، اما از آن حرف، دلش به درد آمد.
نگه کرد از کنار چشم دایهبران خورشید روی افگند سایه
هوش مصنوعی: او از لایهی پلک مادرانهاش نگاهی به جانب افق انداخت و سایهای به روی خورشید انداخت.
چو هرمز را بدید او باز بشناختبر گل جای هرمز بازپرداخت
هوش مصنوعی: زمانی که هرمز را دید، او را دوباره شناخت و به گل، جایی را که هرمز در آن بود، بازگرداند.
درآمد هرمز و از پای بنشستگرفتش چون طبیبان نبض در دست
هوش مصنوعی: هرمز وارد شد و به محض ورود، بر زمین نشست. او را به گونهای گرفتند که مانند طبیبان نبض کسی را در دست گرفتهاند.
تأمل کرد و نبضش نیک بشناختولیکن خویشتن را اعجمی ساخت
هوش مصنوعی: او در اندیشهای عمیق فرو رفت و به خوبی احساساتش را شناخت، اما در نهایت خودش را به نوعی ناشناخته و عجیب تبدیل کرد.
عجب کهآنجا جهان بر هم نمیزددلش میسوخت اما دم نمیزد
هوش مصنوعی: عجیب است که در آن مکان، دلش آرام نمیگرفت و با وجود اینکه ناراحت بود، هیچ چیزی نمیگفت.
بفرمودش علاج و زود برخاستچو آتش آمد و چون دود برخاست
هوش مصنوعی: او به او دستور داد که درمان کند و به سرعت از جا بلند شد، مانند زمانی که آتش شعلهور میشود و دود برمیخیزد.
چو هرمز شد برون گلرخ بهزاریز نرگس ریخت باران بهاری
هوش مصنوعی: زمانی که هرمز از گلرخ بهزاری بیرون آمد، باران بهاری از نرگسها ریخت.
ز هرمز دل چنان در بندش افتادکه آتش در همه پیوندش افتاد
هوش مصنوعی: دل آدمی به قدری به عشق هرمز وابسته شده که گویی آتش در تمام رشتههای ارتباطش شعلهور شده است.
همه روز و همه شب در فغان بوددلش در آرزوی دلستان بود
هوش مصنوعی: دلش هر روز و هر شب نگران و ناآرام بود و به دنبال معشوقش آرزو و longing داشت.
همان روز و همان شب هرمز از غمچو صبح آتش همیافروخت از دم
هوش مصنوعی: در همان روز و شب، هرمز به خاطر غم و اندوهش مانند صبح که به آرامی آتش میافروزد، آتش اشک و درد را به وجود آورد.
دران آتش چنان میسوخت جانشکه موج آتشین میزد زبانش
هوش مصنوعی: او به قدری در آتش عشق میسوخت که زبانش مانند موجی آتشین به حرکت درآمده بود.
دو یار اندر برش بنشسته بودندز بیداری خسرو خسته بودند
هوش مصنوعی: دو دوست در کنار او نشسته بودند و از بیداری و بیخوابی خسرو، خسته و مایوس به نظر میرسیدند.
بدو گفتند کهآخر دل بهخویش آرخردمندی! خردمندیت پیش آر!
هوش مصنوعی: به او گفتند که در نهایت باید به خودت فکر کنی و عاقلانه عمل کنی! عاقل بودن خودت را نشان بده!
چو در عقل و تمیز از ما فزونیچرا باید در این سودا زبونی؟
هوش مصنوعی: اگر در فهم و عقل بر ما برتری هست، پس چرا باید در این کار بیاراده و ناتوان باشیم؟
دل و عقل از پی این روز بایدصبوری در میان سوز باید
هوش مصنوعی: برای این روزها لازم است صبر و شکیبایی نشان دهیم، حتی در سختیها و مشکلات.
بدینسان بود آن شب تا بهروز اونمیآسود چون شمعی ز سوز او
هوش مصنوعی: آن شب به این صورت گذشت که او تا صبح آرامش نداشت و مانند شمعی در حال سوختن بود.
چو خورشید از خم گردون درآمدز زیر چرخ سقلاطون برآمد
هوش مصنوعی: وقتی خورشید از زیر آسمان به بیرون آمد، روشنایی و زیبایی آن به همه جا پراکنده شد.
تو گفتی جامهٔ زربفت میبافتکه بر چرخ فلک زررشته میتافت
هوش مصنوعی: تو گفتی که پارچههای زیبا و زرین را میبافی، همانطور که در آسمان رشتههای طلا درخشان میشوند.
برِ گل رفت خسرو از پگاهیکه در گل از پگاهی به نگاهی
هوش مصنوعی: خسرو صبح زود به سمت گل رفت، وقتی که در گل با یک نگاه، دلنشینی خاصی پیدا کرد.
چو در دهلیز آن ایوان بِاستاددلش از اشک سیلابی فرستاد
هوش مصنوعی: وقتی وارد آن ایوان شدم، دلش از شدت احساسات به شدت غمگین شد و اشکها مانند سیلابی جاری شدند.
نه روی آنکه بی دمساز گرددنه برگ آنکه از گل باز گردد
هوش مصنوعی: نه میتوان به زیبایی کسی بسنده کرد که بدون همراهی از آن زیبایی بینصیب بماند، و نه میتوان از شکوفایی گلها صرفنظر کرد که به خاطر برگهای خود از گل دور بمانند.
بهدل گفت آخر ای دل هوش میداردمی گر چشم داری گوش میدار
هوش مصنوعی: به دل گفتم که حواسات را جمع کن و به خودت بیندیش. اگر چشمی داری، باید گوش نیز داشته باشی.
بهآیین باش و سر در پیش افگننظر بر پشت پای خویش افگن
هوش مصنوعی: به راه و رسم خوبیها رفتار کن و با تواضع سر پایین بینداز و به اعمال گذشتهات توجه کن.
بگفت این و بدان دهلیز در رفتبرِ آن سرو قد سیمبر رفت
هوش مصنوعی: او این را گفت و به آن راهرو رفت، در حالی که به سمت آن دختر با قد بلند و زیبا حرکت کرد.
چو هرمز را بدید آن ماهپارهفرو بارید بر ماهش ستاره
هوش مصنوعی: وقتی هرمز آن دختر زیبا را دید، ستارههایی بر روی او باریدند.
گهی اشکی چو خون پوشیده میکردگهی پنهان نظر دزدیده میکرد
هوش مصنوعی: گاه اشکی را با درد در دل پنهان میکرد و گاه با چشمانش به طور مخفیانه نگاه مینمود.
بسی با دل دم از راه جدل زدکه هرمز را طبیبی در بدل زد
هوش مصنوعی: بسیار افرادی با دل و جان دربارهی موضوعاتی بحث و جدل کردند و گفتند که هرمز کسی را به عنوان پزشک جایگزین خود انتخاب کرده است.
زمانی گفت هرگز هرمز او نیستچو هرمز خفتهیی تو هرگز او نیست
هوش مصنوعی: مدتها پیش گفته شده که هیچچیز به اندازهی هرمزی که در خواب است، وجود ندارد و آنچه معمولاً به ما میگویند هیچگاه به اندازهی آن هرمز خوابیده واقعی نیست.
اگر او هرمز مدهوش بودیکجا در پیش گل خاموش بودی
هوش مصنوعی: اگر او مانند هرمز مست و سرمست بود، پس چگونه در کنار گل آرام و بیصدا مینشست؟
کسی پروانه گردد در خیالمکه آرد طاقت شمع جمالم
هوش مصنوعی: کسی در خیال من وارد شود که بتواند مثل پروانه به خاطر زیبایی من نزدیک شود و طاقت تحمل آن را داشته باشد.
اگر او هرمز آشفته بودیبهیک یک موی رمزی گفته بودی
هوش مصنوعی: اگر او در حالت آشفتگی و دلتنگی بود، میتوانست بهراحتی با یک موی خود رمز و رازی را فاش کند.
بسی ماند بههم مردم بهمردمچراغ شب بسی ماند به انجم
هوش مصنوعی: بسیاری از مردم در شب مانند ستارهها به هم نزدیک و درخشندهاند.
زمانی گفت بیشک جان من اوستکدامین جان و دل؟! جانان من اوست
هوش مصنوعی: مدتی پیش گفت که بیتردید روح من همان محبوب است، اما کدام روح و دل؟! محبوب من تنها اوست.
گر از انجم شود گردون شکفتهکجا مه در میان گردد نهفته
هوش مصنوعی: اگر آسمانها شکوفا شوند و ستارهها براق گردند، جایگاه ماه کجا خواهد بود که در میان آنها پنهان شود؟
یقین دانم که بیشک اوست این ماهولکین سوختهست از رنج این راه
هوش مصنوعی: به طور قطع میدانم که او همان ماه است، اما از سختیهای این مسیر رنج کشیده است.
چو او پر سوخت دل در برازان سوختکدامین دل چه میگویم که جان سوخت
هوش مصنوعی: وقتی او با عشق خود دل مرا آتش زد، دل کدامین انسان را میتوانم توصیف کنم که جانش نیز سوخته است؟
مرا باید که درد بیش بینمکه تا روی طبیب خویش بینم
هوش مصنوعی: من باید بیشتر از قبل درد و رنج را تجربه کنم تا بتوانم چهره پزشک خود را ببینم.
در این دردی که دارم مرد من اوستبههر رویی طبیب درد من اوست
هوش مصنوعی: این درد و مشکلاتی که احساس میکنم، تنها کسی که میتواند به من کمک کند و درمانم کند، او است.
کنون این درد با او باز گویمطبیبم اوست با او راز گویم
هوش مصنوعی: حالا این درد را با او در میان میگذارم؛ او پزشکم است و با او با خیال راحت صحبت میکنم.
بهآخر چون ز حد بگذشت سوزشسیهتر شد ز صد شبگیر روزش
هوش مصنوعی: وقتی درد و رنج به اوج خود میرسد، شدت آن به قدری زیاد میشود که از شبهای طولانی و طاقتفرسا هم بدتر میشود.
بهزودی همچو تیری عقل او شدکمان طاقتش از زه فرو شد
هوش مصنوعی: به زودی مانند تیر، عقل او تند و پرشتاب خواهد شد و ظرفیت او به شدت کاهش مییابد.
بهدل گفت اینت زیبا دلرباییطبیبست این پریوش یا بلایی؟!
هوش مصنوعی: دل به خودش میگوید: آیا این زیبایی و جاذبهاش مانند طبیبی است که درد و غم را درمان میکند، یا برعکس، برای من بلایی خواهد بود که دردسر ساز شود؟
چه سازم تا شود با من هم آواز؟چه سازم؟ چون گشایم پیش او راز؟
هوش مصنوعی: چه کار کنم تا او هم با من همصدایی کند؟ چه کاری باید انجام دهم؟ وقتی که سخن دل را برای او باز کنم، چه باید بگویم؟
ز رسوا گشتن ِ خود می بترسماگر زین راز چیزی زو بپرسم
هوش مصنوعی: من از این میترسم که اگر از او درباره این راز بپرسم، رسوا شوم.
ز دست دل بلایی بیشم آمدز سر در پیش پایی پیشم آمد
هوش مصنوعی: از دل دچار نگرانیها و مشکلات زیادی شدم، به طوری که برخی از آنها در جلو پایم سر برآوردهاند.
چو جایی بود خالی و کسی نهخصوصاً در میان دوری بسی نه
هوش مصنوعی: اگر جایی خالی باشد و هیچ کس نباشد، به ویژه در دورانی که به طور خاص تنهایی و فراق وجود دارد، آن مکان به شدت خالی و بیروح خواهد بود.
درین اندیشه چون آشفته حالیدرافگند از سر رمزی سؤالی
هوش مصنوعی: در این افکار و نگرانیها، چون در آشفتگی فرورفتهام، از راز و رمز چیزی در ذهنم درخواستی دارم.
بدو گفت ای سبکپی از کجایی؟که داری در دل ما آشنایی
هوش مصنوعی: به او گفتند، ای کسی که بیخش و سنگینی میگویی، از کجا آمدهای که در دل ما احساس آشنایی میکنی؟
خبر ده از نژاد خویش ما راکه آمد شبهتی در پیش ما را
هوش مصنوعی: به ما بگو از خانواده و نژادت که موضوعی مشابهی در پیش رو داریم.
لب هرمز ازان بت باز خندیدبه شادی در رخ دمساز خندید
هوش مصنوعی: لب هرمز از آن معشوق لبخند زد و به خاطر خوشحالی، در چهرهی یار هم لبخند زد.
فسون هرمز ِ خورشید تمثالازان یک خنده گل بشناخت در حال
با آن خنده که هرمز زد او را بازشناخت و فهمید که خودِ هرمز است.
بدو گفت ای جهان را نور از توبه دوران چشم زخمی دور از تو
هوش مصنوعی: به او گفت، ای جهان، روشنی از تو به زندگی میتابد و دوری تو را از چشمزخم حفظ میکند.
اگر تو هرمزی بر گوی حالتو یا در خواب میبینم جمالت؟
هوش مصنوعی: اگر تو در حال بیداری با من ملاقات میکنی و یا در خواب چهرهات را میبینم؟
خطی بر خونم آوردی دگر بارمنم سر بر خطت چشمی گهر بار
هوش مصنوعی: تو بار دیگر بر دل من خطی زدی و من بار دیگر سرم را بر آن خط میگذارم و برایت اشکی گرانبار میریزم.
لب لعلت رگ جانم گرفتهستخط سبزت گریبانم گرفتهست
هوش مصنوعی: بوسهای که بر لبت زدهام، جانم را تحت تاثیر قرار داده و تب عشق تو چنان مرا درگیر کرده که نمیتوانم از تو جدا شوم.
درشتی کرد خط با روی نرمتز رویم آخر آید بو که شرمت
هوش مصنوعی: وقتی که خطی سخت و خشن بر روی چهرهی نرمت مینویسند، در پایان بوی شرم و خجالت تو به مشام میرسد.
منم بی روی تو سالی، ز تیمارنشسته روی آورده به دیوار
هوش مصنوعی: من یک سال تمام به خاطر نبودن تو ناراحتم و از روی بیحالی به دیوار تکیه دادهام.
منم بی روی تو بر روی ماندهدلی پرخون تنی چون موی مانده
هوش مصنوعی: من بدون چهرهات دلگیر و غمگین هستم و دلی پر از درد دارم، مانند مویی که بر زمین مانده و بیحالت است.
ز گِل برکش مرا پای دل آخرچو من کس را مکن سر در گِل آخر
هوش مصنوعی: از دل و روح من بیرونم بکش و نگذار که دیگران را در مشکلات غوطهور کنم، چون من هم مانند دیگران درگیر این گِل و خاک هستم.
چو دل بربودی و جان نیز بردیدلم خستی و بر جانم سپردی
هوش مصنوعی: وقتی که مرا از عشق خود محروم کردی و روح و جانم را نیز از من گرفتی، دل مرا شکستی و همه چیزم را به تو سپردم.
به عنّابم چو کردی مغز خستهاز آن در پوست میخندی چو پسته؟!
هوش مصنوعی: به من که دانهای شبیه عناب هستم، وقتی مغز خستهام را از آن خارج میکنی، آیا مانند پسته به من میخندی؟
ز دست تو چو در دستت اسیرممکن گر دستگیری دستگیرم
هوش مصنوعی: اگر تو مرا در دستان خود به اسارت درآوری، مرا رها نکن وگرنه در حالتی که به تو نیاز دارم، کمکم کن.
زبان بگشاد هرمز کای سمنبویمشو با من درین معنی سخنگوی
هوش مصنوعی: هرمز زبان به سخن آورد و گفت: ای خوشبو، در این موضوع با من گفتگو کن.
تو میدانی ز مهرت بر چه سانمز مهرت چون مه نو ناتوانم
هوش مصنوعی: تو میدانی که چقدر به عشق تو وابستهام و چقدر از عشق تو احساس ضعف و ناتوانی میکنم، مانند ماه نو که هنوز کامل نشده و قدرتی ندارد.
شدم آواره بی روی تو از روموز انجا اوفتادم سوی این بوم
هوش مصنوعی: من بدون چهره تو از سرزمین خود رانده شدم و از آنجا به این سرزمین افتادم.
هزاران حیله و تزویر کردمکه تا با تو سخن تقریر کردم
هوش مصنوعی: من هزاران روش و حقه به کار بردم تا بتوانم با تو صحبت کنم.
منم امروز همچون سایهیی خوارچو سایه بر زمین افتادهیی زار
هوش مصنوعی: امروز حال و روز من مانند سایهای خوار و بیارزش است، مثل سایهای که بهزور بر روی زمین افتاده و حالتی ناخوشایند دارد.
رهی پیشت بدان امید آیدکه سایه از پی خورشید آید
هوش مصنوعی: راهی را پیش میگیرم با این امید که مثل سایه، از پی خورشید بیایم.
چو وقت و جای نیست ای زندگانیچگونه خواهم از تو مژدگانی
هوش مصنوعی: وقتی نه زمان مناسب است و نه مکان مناسب، چگونه میتوانم از تو پاداشی خواسته باشم؟
بدان ای ماه تا دلشاد گردیز بی اصلی من آزاد گردی
هوش مصنوعی: ای ماه، بدان که وقتی دلشاد میشوی، از من که بینسبت و بیریشهام آزاد خواهی گشت.
که من فرزند قیصر شاه روممز رتبت سجده میآرد نجومم
هوش مصنوعی: من فرزند قیصر، پادشاه روم هستم و به خاطر مقام و رتبهام، ستارهها به من احترام میگذارند و سجده میکنند.
چو زلف او ز سر تا بن کم و بیشیکایک شرح دادش قصهٔ خویش
هوش مصنوعی: زلف او داستان زندگیاش را از اول تا آخر به خوبی بیان کرد و هر جزئیاتش را توضیح داد.
چو گل بشنود کاو شهزاد روم استسپهر ملک و دریای علوم است
هوش مصنوعی: وقتی که گل صدای کسی را بشنود که شاهزاده روم است، متوجه میشود که او مانند آسمان سلطنت و دریاچهای از دانش و علم است.
لب گل شد چو گل خندان از آن کارگرفت انگشت در دندان از آن کار
هوش مصنوعی: لب گل مانند گل خندان شد، زیرا او به کار مشغول بود و انگشتش را در دندانش گذاشته بود.
به هرمز گفت اکنون کار افتادکه گل را بار دیگر خار افتاد
هوش مصنوعی: به هرمز گفت که اکنون کار به جایی رسیده است که گل دوباره به خواب میرود و خارهایش دوباره سر بر میآورد.
در آن گاهی که بودی باغبانینبودت پادشاهی بر جهانی
هوش مصنوعی: در زمانی که تو در کنار ما بودی، مدیری برای دنیا نبود و همه چیز به درستی و زیبایی پیش میرفت.
به من آنگه نمیکردی نگاهینگاهی چون کنی در پادشاهی
هوش مصنوعی: اگر آن زمان به من توجه نمیکردی، اکنون چگونه میتوانی به کسی که در ردهی قدرت و سلطنت است، نظر افکنید؟
چه میگویم کزین شادی چنانمکه در تن همچو گل بشکفت جانم
هوش مصنوعی: چه میگویم از این خوشحالی که بهطور کامل در وجودم نمایان شده و همچون گلی در تنم شکفتهام.
کهرا بود آگهی کاین بیسر و پاینهاده بود لایق پای بر جای
هوش مصنوعی: کیست که خبر داشته باشد که این شخص بدون سر و پایش، به گونهای در اینجا قرار گرفته که شایسته است به پای کوبی بپردازد.
بهحمداللّه که اکنون پادشایینیی مهمرد زاد روستایی
هوش مصنوعی: خوشبختانه، اکنون در این سرزمین پادشاهی وجود ندارد که از یک مرد روستایی باشد.
کنون آن رفت زین پس کار من سازز راه مصلحت با خویشتن ساز
هوش مصنوعی: اکنون که او رفت، از این به بعد من باید کارهایم را طوری انجام دهم که با مصلحت خودم سازگار باشد.
چنین مگذار بر بستر مرا زارکه در عالم ندارم جز ترا یار
هوش مصنوعی: نگذار در بستر زندگیام ناراحتی و غم باشد، زیرا در این دنیا هیچ یاری جز تو ندارم.
طبیب من مکن از من تحاشیخلاصم ده ازین صاحب فراشی
هوش مصنوعی: ای پزشک من، از من دوری نکن، مرا از این شخصی که بر روی تخت استراحت میکند، رهایی بخش.
طبیبی باش و جای من بگردانوزین موضع هوای من بگردان
هوش مصنوعی: به عنوان یک پزشک عمل کن و در جایی که من هستم جابجا شو و دقت کن که وضعیت من را تغییر بدهی.
ز دست افتادهام، از جای برخیزمرا زین شهر بگریزان و بگریز
هوش مصنوعی: من از دست رفتهام، از جایی که هستم برخیز و مرا از این شهر دور کن و خودت هم برو.
تو دانی کز توام آواره گشتهچنین عاجز چنین بیچاره گشته
هوش مصنوعی: تو میدانی که به خاطر تو، من تا این حد سرگردان و ناتوان شدهام و به این حال بیچارگی افتادهام.
پدر از من ز خان و مان برآمدولیکن گل ز تو از جان برآمد
هوش مصنوعی: پدر من از خانواده و خانهام جدایی پیدا کرد، اما گل و زیبایی در وجود تو از دل و جان من برخاسته است.
به یکره فتنهها شد روشن از توپدر آواره از من شد من از تو
هوش مصنوعی: از تو به من فتنهها و مشکلاتی رسید که پدرم را آواره کرد و من هم به خاطر تو از تو دور شدم.
کنون چیزی که حالی دلپذیرستوصال امشبست و ناگزیرست
هوش مصنوعی: اکنون چیزی که احساس خوشایندی دارد، دیدار امشب است و نمیتوان از آن فرار کرد.
چو گردون بر زمین افگند سایهبیاید در نهان پیش تو دایه
هوش مصنوعی: وقتی که آسمان سایهاش را بر زمین میاندازد، در خفا نزد تو دایهای خواهد آمد.
ترا در چادر و در موزه حالیفرود آرد بدین ایوان عالی
هوش مصنوعی: تو را در چادر و موزه میبینم که در این ایوان به طور شگفتانگیزی قرار داری.
مگر امشب دمی از ما برایدوزین شادی غمی از ما سراید
هوش مصنوعی: امشب شاید لحظهای از ما شادیای بیاید و از این خوشحالی، غمی از دل ما دور شود.
سخن با خط تو دیرینه دارموزان خط نسختی در سینه دارم
هوش مصنوعی: من سالهاست که با سخن تو آشنا هستم و از همان نوشتههای تو، احساسات و افکارم را در دل خود حفظ کردهام.
چو عهد عاشقی شد تازه از ماز صد تا صد رسید آوازه از ما
هوش مصنوعی: زمانی که عهد عاشقی ما تازه شد، آوازه ما از صد تا صد به گوشها رسید.
ز سر در تازه گردانیم عهدیبرآمیزیم با هم شیر و شهدی
هوش مصنوعی: بیا از نو رابطهای تازه بسازیم و با هم همکاری کنیم، مانند شیر و شهد که ترکیب زیبایی ایجاد میکند.
بماند آنجایگه تا نیم روز اوسخن میگفت پیش دلفروز او
هوش مصنوعی: او در آن مکان باقی ماند و تا نیمروز به صحبت کردن ادامه داد، در حالی که دلفروز به او گوش میداد.
ازان چندان بماند آن جایگه شاهکه معجون میسرشت از بهر آن ماه
هوش مصنوعی: از آن زمان طولانی، آن مکان پادشاه باقی ماند که به خاطر آن ماه، نوشیدنی خاصی تهیه میکرد.
کسی گر آمدی آنجا به کاریروان کردی گلش همچون غباری
هوش مصنوعی: اگر کسی به آنجا بیاید و کار مثبتی انجام دهد، همانند گلی خواهد بود که به خوبی میدرخشد و در دلها جا میگیرد.
چو گل را تیر آمد بر نشانهچو تیری گشت خسرو شه روانه
هوش مصنوعی: وقتی تیر به هدفی همانند گل رسید، خسرو به سرعت و به دنبال آن حرکت کرد.
برون آمد ز ایوان پیش یارانبگفت احوال خود با نامداران
هوش مصنوعی: از ایوان خارج شد و پیش دوستانش رفت و احوال خود را با افراد مشهور در میان گذاشت.
چو یارانش سخن از شه شنودنداز آن پاسخ بسی شادی نمودند
هوش مصنوعی: وقتی دوستانش درباره شاه صحبت کردند، او پاسخهایی داد که باعث شادی و سرور بسیاری از آنها شد.
چو طاس آتش گردون درافتادشفق از حلق شب چون خون درافتاد
هوش مصنوعی: وقتی که آسمان مانند یک کاسه آتشین فرو میافتد، رنگ شفق از حلقه شب به رنگ خون در میآید.
کبوتر خانه شکل هفت پایهبه یک ره مرغ شب بنهاد خایه
هوش مصنوعی: کبوتر به شکل هفتپایه در خانهای قرار گرفت و در مسیر شب یک تخم گذاشت.
همه شب، همچو مرغان دانه میریختبه گرد این کبوترخانه میریخت
هوش مصنوعی: هر شب، مانند پرندگانی که دانه میپاشند، دانهها را به دور این کبوترخانه میپاشید.
چو گیتی ماند از شب پای در قیربیامد پیش هرمز دایهٔ پیر
هوش مصنوعی: وقتی دنیا مانند شب تیره و سیاه میشود، برزخ جلوهای از آن پدیدار میگردد و به سوی هرمز، که نمایندهٔ زمانهای دور و گذشته است، جلوهگری میکند.
به هرمز گفت برخیز و برون آیبه چادر در شو و در موزه کن پای
هوش مصنوعی: به هرمز گفته شده که از جا بلند شود و بیرون برود، به چادر برود و پایش را در موزه بگذارد.
روان شو از پسم تا من هم آنگاهبه پیشت میبرم شمعی درین راه
هوش مصنوعی: از پسزمینه خود دور شو تا من هم بتوانم شمعی برای روشنایی در این مسیر به تو بدهم.
بلی چون عشق در سر کارت آردز جوشن سوی چادر یارت آرد
هوش مصنوعی: آری، وقتی عشق در فکر تو بیدار شود، تو را از زره (ایمنی) به سمت چادر عاشقانهات میکشاند.
بهآخر رفت و گشت آن شمع در راهدرآمد از در دزدیده ناگاه
هوش مصنوعی: شمع به پایان رسید و در مسیرش به طور ناگهانی از در وارد شد.
چو هرمز در قفای او روان شدبهیک ساعت بهنزد دلستان شد
هوش مصنوعی: وقتی هرمز به دنبال او رفت، به سرعت به محبوبش رسید.
برون آمد ز چادر عاشق زاردرون خانه شد از صفّهٔ بار
هوش مصنوعی: عاشق غمگین از چادر خود بیرون آمد و درون خانه، از کنار بار و محمولهها، قرار گرفت.
چو چشم هر دو تن افتاد بر همبپیچیدند همچون مار در هم
هوش مصنوعی: زمانی که چشمان آن دو به یکدیگر دوخته شد، همچون ماری که به دور خود پیچ میخورد، در هم پیچیدند.
درامد لشکر عشق از کمینگاهفگند آن هر دو عاشق را بهیک راه
هوش مصنوعی: لشکر عشق ناگهان از کمینگاه ظاهر شد و هر دو عاشق را به یک مسیر هدایت کرد.
سخن ناگفته یک دم آن دو سرکشفتادند از دل پرتف در آتش
هوش مصنوعی: در یک لحظه، دو نفر که سرکش و پرجوش و خروش بودند، بدون اینکه چیزی بگویند، از دل پر از احساساتشان به شدت به یکدیگر حملهور شدند و دچار آتش خشم و هیجان شدند.
تو گفتی آن دو ماه اوفتیدهدو ماهیاند بر آتش تپیده
هوش مصنوعی: تو گفتی آن دو ماه، در حالی که در آتش غوطهورند، مانند دو ماهی هستند که در شعلهها در حال سوختناند.
چو باهوش آمدند آن هر دو سرمستگره کردند درهم زلف چون شست
هوش مصنوعی: وقتی که هر دو باهوش و سرمست به هم رسیدند، گیسوانشان را به هم بافته و گره زدند مثل اینکه با دست آب را میفشرند.
بسی در داغ هجران بوده بودندبه کام دل دمی نغنوده بودند
هوش مصنوعی: بسیاری در غم جدایی بودند و در دل خود زجر میکشیدند، اما بعضی اوقات لحظاتی را هم برای آرامش و خوشی پیدا میکردند.
چو از هم صبرشان پرسید حالیجوانی بود و عشق و جای خالی
هوش مصنوعی: وقتی از آنها درباره صبرشان سؤال کردم، جوانی پر از عشق را دیدم و همچنین جای خالی در دلشان وجود داشت.
به یک ره هر دو لب بر هم نهادندچو لب بر هم نشست از هم گشادند
هوش مصنوعی: دو نفر در یک مسیر، لبهای خود را به هم فشردند و وقتی که لبها به هم چسبیدند، به راحتی از هم جدا شدند.
شه از یاقوت گل شکّر همی خوردگلاب از چشمهٔ کوثر همی خورد
هوش مصنوعی: پادشاه از یاقوت و شکر لذت میبرد و از چشمه کوثر نیز گلاب مینوشد.
چو شه زان لب برون شکّر گرفتیگلش معشوق را در بر گرفتی
هوش مصنوعی: وقتی که پادشاه از لب خود شکر بیرون آورد، گلی معشوق را در آغوش گرفتی.
زهی خوشی که شه را بود آن شبخوشی نبود کسی را لب بر آن لب
هوش مصنوعی: در آن شب خوش، تنها کسی که لب به صحبت نبرد، شاه بود و این خوشی برای او بسیار ارزشمند و برجسته بود.
زمانی خنده زد بر لعل خندانزمانی بر گرفت از لعل دندان
هوش مصنوعی: روزی لبخند بر دندانهای زیبا نشسته بود و روزی دیگر، لبخند از دندانهای خوشگل گرفته شد.
علم از کوه بر روی کمر زددو دست اندر کمرگاه شکر زد
هوش مصنوعی: علم با تمام قدرت و استحکام خود، خود را به نوعی به دو قسمت تقسیم کرده و در میان آن دو دست، زیبایی و شیرینی را به نمایش میگذارد.
چو گل دید آن چنان حالی ز دلکشبرآورد از دم سرد از دل آتش
هوش مصنوعی: وقتی گل را دید، حالتی دلنشین بر او عارض شد که از دل سردش، آتش عاشقانهای برآورد.
بدو گفت ای سر از پیمان کشیدهمرا در محنت هجران کشیده
هوش مصنوعی: او به او گفت: ای کسی که از عهد و پیمان خارج شدهای، مرا در درد و رنج جدایی کشاندهای.
دگر ره چون برم در برگرفتیز سر در کار خود از سر گرفتی
هوش مصنوعی: وقتی که از این مسیر میروم، متوجه شدم که تو به خوبی کارهای خود را از ابتدا سامان دادهای.
بهدستان دست پیچ آسمانیز دستت چون نهادم همچنانی
هوش مصنوعی: وقتی با دستانی که قدرت و زیبایی آسمانی دارند، به رفع مشکلات بپردازم، در اثر تأثیر تو و کارهایی که میکنی، همانطور که هستی باقی میمانم.
برو بر خود ببند این در چه پیچیکه نگشاید ز من جز بوسه هیچی
هوش مصنوعی: برو و در را برای خود ببند، چون هرچقدر هم که تلاش کنی، چیزی جز بوسه از من گیرت نمیآید.
کنار و بوسه دارم زود برخیزبه نقدی در کنار و بوسه آویز
هوش مصنوعی: عزیزم، وقتی که در کنار من هستی و بوسهای دریافت میکنی، سریعاً بلند شو و از این لحظه بهره ببر.
اگر راضی نیی با من چه خفتیبرو دنبال زن بر ریگ و رفتی
هوش مصنوعی: اگر از من راضی نیستی، پس چرا در کنار من هستی؟ بهتر است بروی و به دنبال کسی دیگری بگردی.
سرم بار دگر زیر بغل گیرز سر در باز پایم در وحل گیر
هوش مصنوعی: سرم را دوباره زیر بغل بگیر و پاهایم را در پریشانی نگهدار.
چرا چون عود گرد پرده گردیکه شکّر یک تنه صد مرده خوردی
هوش مصنوعی: چرا مانند بوی خوش عود در اطراف خود را پر کردی در حالی که تو تنها به یک نفر مانند شکر اثر گذاشتهای و جان صد نفر را گرفتهای؟
شکربار است لعلم در درستیمکن دربارهٔ این پاره سستی
هوش مصنوعی: علم و دانش به مانند شکر شیرین و دلپذیر است، اما نباید در مورد این بخش آنچنان بیدقت و سست عمل کرد.
چرا ای دوست ناساز آمدی توازین ره تشنه تر باز آمدی تو
هوش مصنوعی: چرا ای دوست، با حال ناهنجار و ناهمخوانی به سوی من آمدی؟ مگر همچنان از این راه با دلی تشنه و نیازمند به سمت من برنگشتهای؟
ترش کردی مرا چون غوره امشبکه تا دریابی این ماشوره امشب
هوش مصنوعی: امشب از رفتار تو ناراحت و دلگیرم، مثل غورهی نارس و ترش، اما امیدوارم که بفهمی حال و روز من چگونه است.
شدی در بسط و در قبضم گرفتیطبیبی کاین چنین نبضم گرفتی
هوش مصنوعی: تو در حال گسترش و انقباض هستی و به نوعی پزشک شدهای که نبض مرا به این شکل در دست گرفتهای.
تو طرّاری و نقد من درست استزهی اقبال کاین سر کیسه چست است
هوش مصنوعی: تو در کار خود مهارت داری و نقد من حقیقت دارد. چه خوب که این اتفاق افتاده که این پرده، نشاندهندهی هوش و ذکاوت من است.
چو دل طرّاری از روی تو دیدهستدرست رُکنیام زو درکشیدهست
هوش مصنوعی: زمانی که دل من زیباییهای تو را مشاهده کرده، به خوبی به تو جذب شده و از این رو، تمام توجهام به تو جلب شده است.
شب تیرهست و تو بس ناجوانمرددرستم با قراضه چون توان کرد
هوش مصنوعی: شب تاریکی است و تو بهواقع در کارهای ناجوانمردانه ماهر شدهای. چگونه میتوان با ابزار ناقص و خراب، کارهای بزرگ انجام داد؟
مده دُرد و چنین صافی بمنشینشب تیره به صرّافی بمنشین
هوش مصنوعی: به من مشکوک نباشید و در این شب تاریک با پاکی و صفای دل به من نزدیک نشوید.
دل شه جوش زد از ناصبوریکه بود از دیرگاهش درد دوری
هوش مصنوعی: دل شاه که از بی صبری پر از درد و اندوه شده، از مدتها پیش به خاطر دوری غمگین و ناراحت بوده است.
دو پای گل چنان پیچید بر پایکه گفتی چار میخش کرده برجای
هوش مصنوعی: دو پای گل بهنوعی به دور پای کسی پیچیده است که گویی چهار میخ او را محکم سر جای خود نگه داشته است. این تصویر نشاندهنده استحکام و قدرت ریشههای گل در دور بر پای است، بهگونهای که انگار نمیتواند حرکت کند.
چنان پیچید گل بر خود به صد رنگکه در گهواره طفل و اسب در تنگ
هوش مصنوعی: گل به قدری به خود پیچید و رنگهای متنوعی به خود گرفت که حتی در گهواره یک کودک و میان زین اسب نیز به زیبایی و لطافت خود ادامه داد.
چو کار از حد بشد شهزادهٔ رومدرآمد تا گشاید مهرش از موم
هوش مصنوعی: زمانی که کارها از حد و مرز خود فراتر رفت، شاهزادهٔ روم به میدان آمد تا مهر و رازش را آشکار کند.
کلید شاه ازان بر درج ره داشتکه یعنی این بران نتوان نگه داشت
هوش مصنوعی: کلید پادشاه به این خاطر در دست او بود که نمیتوان آن را برای نگهداشتن از این طرف به کار برد.
گل آنجا کرد با خسرو کمرگاهکه زیر این کمر کوهیست بر راه
هوش مصنوعی: گل در جایی از کمر خسرو قرار گرفت که زیر این کمر، کوهی در مسیر وجود دارد.
زبان بگشاد خسرو کای جفاکارندیدم چون تو یاری ناوفادار
هوش مصنوعی: خسرو زبان به سخن گشود و گفت: ای خیانتکار، من هیچگاه یاری ناوفادار مانند تو را ندیدهام.
نیام زانها که آرم روی در پشتکه کار پشت و روی تو مرا کشت
هوش مصنوعی: من از آن کسانی هستم که چهرهام را پشت خود پنهان کردهام، زیرا کاری که در پس و پیش تو انجام میشود، باعث هلاکت من شده است.
چو در من پشت آوردی چنین خوارزبان را چون برآرم من به دیدار؟
هوش مصنوعی: وقتی که چنین به من بیاحترامی کردی و مرا تحقیر کردی، چگونه میتوانم با تو روبرو شوم؟
چو صدره از سر دیوار جستمبرون آور ازین دیوار پستم
هوش مصنوعی: وقتی از بالای دیوار بالا میروم و به بیرون نگاه میکنم، به خاطر قد بلند و بارز خودم از این دیوار فاصله میگیرم.
مگر چون پاسبان بیدار گردمهمه شب گرد این دیوار گردم
هوش مصنوعی: آیا باید به مانند پاسبانی بیدار شب را تا سپیدهدم بگذرانم و دور این دیوار بچرخم؟
ترا خود چون دهد دل بار آخرمرا با روی در دیوار آخر
هوش مصنوعی: وقتی دل من در آخرین لحظههایش به تو میافتد، چهرهات را در دیوار آخر میبیند.
ندانم تا چه دیوت راهبر بودمگر دیوار من کوتاه تر بود
هوش مصنوعی: نمیدانم چه کسی مرا به گمراهی کشیده، مگر اینکه خودم نقشی در این موضوع داشتهام.
چنین من سخت کوش از حیله سازیتو این را سست میگیری به بازی
هوش مصنوعی: من به سختکوشی خود ادامه میدهم، اما مانع حیلگریهای تو نخواهم شد و به سادگی نمیافتم.
چه مرغی تو که چون پر برگشادیمرا از پیش خود بر در نهادی
هوش مصنوعی: تو چه کسی هستی که وقتی بال هایت را باز می کنی، من را از نزد خود دور می کنی؟
گهی از ناز بر جانم سپردیگهی از دلبری جانم ببردی
هوش مصنوعی: گاهی به خاطر ناز و رندیت جانم را به خطر انداختی و گاهی نیز با دلبری و زیباییات جانم را گرفتی.
نبازم غوره با عزمی دگر بارگرم این غوره درنفشاری ای یار
هوش مصنوعی: من دیگر به این مرحله از عشق برنمیگردم، زیرا با عزم و ارادهای تازه، میخواهم بار دیگر از عشق استفاده کنم. ای معشوق، این عشق را در وجودم نفشار.
مرا صفرا بکشت این غورهٔ توعفی اللّه آب تلخ شورهٔ تو
هوش مصنوعی: عشق تو مرا به شدت بیمار کرد و مثل این میماند که آب تلخ و شور به جانم نشسته است.
نیی افعی چرا ناسازی آخرچرا این زهر میاندازی آخر
هوش مصنوعی: چرا ای نی افعی، تو درستی را نمیپذیری و چرا این زهر را به زندگی خود میآوری؟
چو سنبل زهر دارد در میانهتواند بود گل را ای یگانه
هوش مصنوعی: اگرچه سنبل زیبایی و عطری دارد، در دل خود زهر دارد؛ این نشان میدهد که حتی زیباترین چیزها ممکن است خطرناک باشند، ای یگانه و منحصر به فرد.
گلش گفت ای مرا چون جان گرامیبنازم گر تو بر جانم خرامی
هوش مصنوعی: گلش به او میگوید: ای عزیزم، چون جانم تو را دوست دارم و اگر تو با ناز و عشوه بر جانم قدم برداری، این عشق من بیشتر میشود.
چو گل بس سخت سست افتاد بندیشچه یازی سخت تر آخر ازین بیش
هوش مصنوعی: وقتی گل به سادگی و بیپایداری به زمین میافتد، چه تلاشی میتوان کرد که گرههای آن را محکمتر کرد، در حالی که این وضعیت سختتر از آن است که قابل تحمل باشد.
تو میدانی که چون در بندم از توبه جان آمد دلم تا چندم از تو
هوش مصنوعی: تو میدانی که دل من چقدر از عشق و وابستگی به تو رنج میکشد و این وضعیت تا چه زمانی ادامه خواهد داشت.
دلم بر دوش زد زین سوز جوشنندیدم یک شبت چون روز روشن
هوش مصنوعی: قلبم به شدت در حال تپش است و از شدت ناراحتی و درد نمیتوانم آرامش داشته باشم. در این شب تاریک، هیچ چیزی جز روشنایی و وضوح نمیبینم.
چو سر گردان شدم چون چرخ گردانز سر درباز، در پایم مگردان
هوش مصنوعی: وقتی که بیهدف و سرگشته شدم، مانند چرخشی که در دایره میچرخد، از بالا به سمت پایین نیفت.
نه با من عهد کردی روز اوّلکه مهر من بود مهری معطّل
هوش مصنوعی: تو در آغاز به من قول داده بودی که عشق و محبت من برایت همیشگی و پایدار باشد، اما اکنون این احساسات به فراموشی سپرده شده و به تأخیر افتادهاند.
ولی چون هر دو با هم عقد بندیمز چندین نسیه دل در نقد بندیم
هوش مصنوعی: اما وقتی که هر دو با هم پیمان ببندیم، از بسیاری از بدهیهای عاطفی دل خود را به یک عشق واقعی و صد در صدی متصل میکنیم.
کنون چون زار و بیمارم بدیدیبه زیر چوب پندارم کشیدی
هوش مصنوعی: اکنون که حال زار و بیماری دارم، اگر تو مرا ببینی، گویی که زیر چوب در حال تنبیه هستم.
خوشم در چوب کش ای چوب تو خوشمکن دل ناخوش ای آشوب تو خوش
هوش مصنوعی: من از صدای خوش چوب خوشحال هستم، ولی ای چوب، دل کسی که ناراحت است را شاد نکن، زیرا تو باعث پریشانی او شدهای.
چو تو از گل بدینسان خرده گیرینکوتر آنکه گل را مرده گیری
هوش مصنوعی: وقتی تو به این شکل از گل ایراد میگیری، بهتر است کسی که به گل توجه نمیکند، ایراد بگیرد.
ز درد گل دل خسرو چنان شدکه با همدم به هم همداستان شد
هوش مصنوعی: به خاطر درد و غم دل خسرو، او به قدری رنجیده خاطر شد که با همراهش همفکر و همنوا شد.
به گل گفت ای چراغ بوستانهافروغ ماه رویت شمع جانها
هوش مصنوعی: به گل گفته میشود که تو مانند چراغ در باغها هستی و زیبایی ماه روی تو، جانها را روشن میکند.
زنخدانت ز گردون گوی بردهشب از زلف سیاهت بوی برده
هوش مصنوعی: چشمهایت مانند ستارهها در آسمان میدرخشد و بوی موی سیاه تو شب را معطر کرده است.
جهانی جادو از بابل رسیدهز چشمت یک بهیک را دل رمیده
هوش مصنوعی: جادوی دنیایی از بابل به چشمان تو آمده و دل را یکی یکی مجذوب میکند.
دل و جان خرقه و زلف تو چینیدو گیتی حلقه و لعلت نگینی
هوش مصنوعی: دل و جان من مانند لباس و زلف تو به هم پیوستهاند و در این دنیای فانی، زیبایی و ارزش تو مانند حلقهای با گوهر سرخ است.
مگیر از عاشق شوریده بر دستکه بدمستی عجب نبود ز سرمست
هوش مصنوعی: از معشوقی که در عشقش دیوانه شده، چیزی نگیر، زیرا حالت مستی و شیدایی چیز عجیبی نیست برای کسی که سرش شلوغ است.
مکن با من که من بیمار زارمکه این جز از تو باور می ندارم
هوش مصنوعی: با من رفتار نکن، زیرا من در حالتی خراب و بیمار هستم و تنها تو را میتوانم باور کنم.
به بیماری چنین چالاک و چستیچگونه بودهیی در تندرستی
هوش مصنوعی: چگونه ممکن است که در حالت بیماری اینقدر سرحال و پرانرژی باشی، در حالی که در زمان سلامتی اینطور نبودی؟
مرا جانی و از جان نیز برترچه چیز از جان به وزان چیز برتر
هوش مصنوعی: مرا چیزی بالاتر از جانم نیست، پس چه چیز میتواند از جان مهمتر باشد؟
اگرچه خاک ره گشتم خجل وارمگیر از من غباری سنگدل یار
هوش مصنوعی: هرچند که در مسیر عشق به زمین افتادم و به گونهای خجالتزده شدم، ای سنگدل یار، از من غافل نشو و مرا فراموش نکن.
اگرچه خواجهتاش خاص و عاممبه جان و دل غلامت را غلامم
هوش مصنوعی: هر چند که همه به من ارادت دارند و برایم ارزش قائلند، اما من همواره بنده و خدمتگزار تو هستم.
بگفت این و بههم آن هر دو دلسوزشدند از خامکاری بس دل افروز
هوش مصنوعی: این شعر به بیان حالتی از فهم و همدلی میان دو نفر اشاره دارد. آنها بعد از گفتگویی، متوجه شدند که هر کدام به نوعی نسبت به هم احساس محبت و دلسوزی دارند و از این که نمیتوانستهاند مانند باید عمل کنند، ناراحت و متاثر شدهاند. این احساسات باعث میشود که دلهایشان شاد شود و از خامیهای گذشتهشان درس بگیرند.
سر تنگ شکر را باز کردندشکر زان تنگ دست انداز کردند
هوش مصنوعی: شکر را از تنگی که در آن بود، آزاد کردند و به راحتی به راحتی و با چاشنیهای دیگر در دسترس قرار دادند.
چو نی با شکّر و گل در کمر شدلب شیرین گل چون نیشکر شد
هوش مصنوعی: وقتی نی با شکر و گل در آغوش هم میشود، لب گل به شیرینی نیشکر میرسد.
گهی پشتی بهروی یار میکردگهی غنجی بهرُخ بر کار میکرد
هوش مصنوعی: گاهی با محبت و سر سپردگی به یار نزدیک میشد و گاهی هم با زیبایی و ناز بر کار خود میپرداخت.
گهی از وی بهای ناز میخواستگهی از بوسه عذری باز میخواست
هوش مصنوعی: گاهی از محبوب خود به خاطر زیباییاش درخواست مِیکرد و زمانی دیگر به خاطر بوسهای از او خواهش مینمود.
چو خورد آب حیات از لعل خندانسکندر زد بسی دامن به دندان
هوش مصنوعی: وقتی سکندر از لعل خندان آب حیات نوشید، با شادی و نشاط بسیار، دامن خود را به دندان گرفت و به دقت آن را در آغوش کشید.
به وقت فرصتی گل گشت خواهانکه شاه او را بدزدد از سپاهان
هوش مصنوعی: زمانی که موقعیتی پیش آمد، گل خواست تا از سپاهان به دست شاه دزدیده شود.
چو کار هر دو آمد با قراریبخفتند آن دو تن یک لحظه باری
هوش مصنوعی: وقتی کار هر دو طرف به یک توافق رسید، آن دو نفر لحظهای استراحت کردند.
چو خوش در خواب رفتند آن دو دمسازندانم تا کجا شد آن همه ناز
هوش مصنوعی: وقتی آن دو دوست به خواب خوش رفتند، نمیدانم آن همه زیبایی و محبت به کجا رفت.
چو شبدیز سپهر فتنه انگیزسپیدی یافت از صبح بگه خیز
هوش مصنوعی: چون شبدیز (اسب تندرو) آسمان، سبب برپایی فتنه و آشوب شد، از روشنی صبح، جلوه و زیبایی یافت و برخاست.
برامد صبح پرچین کرد ابروچو کرم پیله ز اطلس کرد اکسو (؟)
هوش مصنوعی: صبح فرا رسیده و ابروهایش مانند پردهای از کرم ابریشم که در حال تنیدن است، زیبا و پیچیده شده است.
چو روشن گشت آن ایوان عالیدرامد دایهٔ فرتوت حالی
هوش مصنوعی: وقتی آن ایوان بزرگ روشن شد، پرستار پیر و سالخوردهای وارد شد.
ز خواب خوش برانگیخت آن دو تن رامه رخشنده و سرو چمن را
هوش مصنوعی: دو نفر را خواب خوش بیدار کرد، این بیداری به خاطر زیبایی و روشنایی ماه و همچنین زیبایی سروهای باغ بود.
چو شه را چشم خواب آلود مخمورفتاد از خوشدلی بر چشمهٔ نور
هوش مصنوعی: وقتی چشمان پادشاه به خواب آلودگی و سرمستی دچار میشود، از سر شادمانی به چشمهای روشن و نورانی نگاه میکند.
دگر ره چشم گل در خواب کردشجگر پرخون و دل پرتاب کردش
هوش مصنوعی: چشم گل به خواب رفت و دل و جانش را به درد انداخت، بهگونهای که جگرش را پر از خون کرد.
بهآخر پای را در موزه کرد اوز لعلش یک شکر دریوزه کرد او
هوش مصنوعی: او در پایان کارش، پای خود را در موزه گذاشت و از لعلش (جواهرش) یک شکر (حس خوبی) بهدست آورد.
برون شد دایه با شمعی ز پیششوز انجا برد تا ایوان خویشش
هوش مصنوعی: زن شیرده با شمعی از جا بیرون رفت و آن را به ایوان خانهاش برد.
چو شد روز دگر شاه سپاهانبر گلرخ بیامد نیک خواهان
هوش مصنوعی: وقتی روز دیگری فرارسید، شاه سواران بر زیبایی گلرخ با دلخواهی و نیکخواهی آمدند.
رخ گل را طراوت دید بسیارلب گل را حلاوت دید بسیار
هوش مصنوعی: در چهره گل، لطافت و تازگی زیادی را مشاهده میکند و در لبهای گل، خوشمزگی و شیرینی فراوانی را حس میکند.
لبی میدید چون یاقوت خندانخرد زان لب بمانده لب به دندان
هوش مصنوعی: لبی را میدیدم که مانند یاقوتی میخندید و از آن لب شیرین، دندانهای خود را نشان داده بود.
رخی میدید خوبی را سزاوارازآنرُخ ماه کرده رخ به دیوار
هوش مصنوعی: صورت زیبایی را میدید که لیاقت آن را دارد، و از آن چهره دلربا، مانند ماه، به دیوار نگاه میکرد.
چو ملک خوبرویی لایقش دیدبه هر مویی هزاران عاشقش دید
هوش مصنوعی: وقتی که پادشاه زیبای را دید، برای هر زخمی از او هزاران عاشق پیدا کرد.
بهبر سیم و بهلب قند و بهرخ ماهچو شاه او را بدید از دست شد شاه
هوش مصنوعی: شاه که او را با زیباییهایش دید، از شدت شگفتی و زیبایی او دچار حیرت شد و همچون کسی که قدرت خود را از دست دهد، تحت تأثیر قرار گرفت.
به گل گفت ای نگارستان خوبیرخ خوبت گل بستان خوبی
هوش مصنوعی: به گل گفت: ای زیبای دلنواز، چهرهی زیبای تو مانند گلی در باغ است و زیباییات همچون باغی پر از گلهای خوشبوست.
ز رویت ماه سرگردان بماندهگهی پیدا گهی پنهان بمانده
هوش مصنوعی: از چهرهات، ماهی سرگردان باقیمانده است؛ گاهی نمایان و گاهی ناپیدا میشود.
ز قدّت سرو با فریاد گشتهز قدّ خویشتن آزاد گشته
هوش مصنوعی: از قد بلند تو، چون سرو، فریاد میکشد و به خاطر قد خودش احساس آزادی میکند.
ز لعلت تنگ شکّر خسته ماندهازان معنی به شوری بسته مانده
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و جذابیت تو، شکر که نماد شیرینی و لذت است، خسته و کسالتبار شده است و از آن حس دلپذیر دور افتاده است.
دو چشمت نیم مست بازگشتهمشعبد وار لعبت بازگشته
هوش مصنوعی: چشمان تو شبیه به افرادی است که مست هستند و حالتی جالب و دلنشین دارند، گویی که به دنیای بازی و سرگرمی برگشتهاند.
ز عشقت چند گردانی به خونمچه میدانی که در عشق تو چونم
هوش مصنوعی: از عشق تو چه مقدار به خونم میریزی، تو که نمیدانی در عشق تو من چگونهام.
دلم تا کی به خون بنشیند آخربزن، تا مهره چون بنشیند آخر
هوش مصنوعی: دل من چقدر باید در درد و غم بماند؟ بالاخره عمل کن، تا زمانی که به کار زدن مهرهها برسی.
چو شه را تو دُر شهوار دُرجیمباش آخر کبوتروار، برجی
هوش مصنوعی: اگر تو مانند الماس درخشان هستی، پس نباید همچون کبوتر بیپر و پناه باشی. باید در جایگاه خود استوار و با وقار بایستی.
چنان آوردهیی در بند داممکه نگشاد از تو جز خون از مشامم
هوش مصنوعی: تو آنقدر در دل و جانم نفوذ کردهای که هیچ چیز جز درد و رنج نمیتواند مرا رها کند.
چرا تو جان من از تن ببردیچو جان بردی و نام من نبردی
هوش مصنوعی: چرا وقتی که جان من را از بدنم گرفتی، نام من را با خودت نبردی؟
اگر بیماری ات آمد بهانهکنون بیماریات رفت ای یگانه
هوش مصنوعی: اگر دچار مشکل و نگرانی شدی، حالا که آن مشکل برطرف شده است، شکرگزار باش و از آن درس بگیر.
چو بس بیمار میدیدی تو خود رازهی قربان که کردی چشم بد را
هوش مصنوعی: زمانی که تو بسیاری از بیمارانی را که دچار مشکل بودند میدیدی، خود را فدای آن کردی تا از چشم بد در امان بمانی.
ترا بیماری ای بت سازگارستکه در بیماریات رخ چون نگارست
هوش مصنوعی: تو به بیماریات عادت کردهای، چون در این حالتی که گرفتار آن هستی، چهرهات مانند نقش و نگار زیباست.
مرا عشق تو پیوسته چو ابروتو سر میتابی از من همچو گیسو
هوش مصنوعی: عشق تو همیشه به من نزدیک است، مانند ابروهایت که به زیبایی تاب میخورد و من هم مانند گیسویت نرم و لطیف هستم.
به غمزه میزنیم از چشم، زخمیدلم را میبری از چشم زخمی
هوش مصنوعی: با نگاهی دلربا و فریبنده، زخم دلم را از طریق چشمانم میزنی.
به چشم خود دلم را مست داریکه تو در مست کردن دست داری
هوش مصنوعی: چشمان تو دل مرا شاد و سرمست میکند، چون تو خود توانایی شاد کردن دیگران را داری.
چو دل پروانه شد در عکس رویتجنون آوردم از زنجیر مویت
هوش مصنوعی: وقتی دل من مانند پروانه در زیبایی تو سرگشته و شگفتزده شد، از زنجیر موهایت دچار جنون شدم.
دلم تا در خم زنجیر دیدمهوای زلف تو دلگیر دیدم
هوش مصنوعی: وقتی زنجیر را در خم دیدم، احساس کردم دل و هوای زلف تو برایم ناراحتکننده است.
مکن ای ماه، تن در ده به کارمکه پر کردی ز خون دل کنارم
هوش مصنوعی: ای ماه، تن خود را به کار من مشغول نکن، چرا که کنارم را با خون دل پر کردی.
گرت از من برای آن ملال استکه تا ترک تو گویم، این محال است
هوش مصنوعی: اگر از من غمگینی، به خاطر این است که نمیتوانم از تو جدا شوم و این غیرممکن است.
گل از گفتار او فریاد در بستکه فریاد از تو ای بیدادگر مست
هوش مصنوعی: گل از سخن او به آواز درآمد و فریاد زد که من از تو، ای ظالم مست، به شدت ناله میکنم.
مرا از خان و مان آواره کردیجهانی خلق را بیچاره کردی
هوش مصنوعی: تو باعث شدهای که من بیخانمان و آواره شوم و در نتیجه، زندگی دیگران را هم به دردسر انداختهای.
به غارت درفگندی خان و مانمکنون گردی ز سر در قصد جانم؟!
هوش مصنوعی: چرا به خانهام حمله میکنی و آرامش را از من میگیری؟ آیا قصد جان من را داری؟
بگفت این و برفت از هوش آن ماهبماند از کار او مدهوش آن شاه
هوش مصنوعی: او این را گفت و از هوش رفت، اما آن ماه باقی ماند و شاه همچنان تحت تأثیر کار او بود.
بر خود خواند هرمز را از ایوانز بهر کار گل بر ساخت دیوان
هوش مصنوعی: هرمز به خاطر کار گل، از ایوان خود را فراخواند و دیوانی را ترتیب داد.
به هرمز گفت آخر چارهیی سازمگر کاین زن شود با من هم آواز
هوش مصنوعی: به هرمز گفت: بالاخره باید راه حلی پیدا کنی، وگرنه این زن هم آواز و همراه من خواهد شد.
شدم بیمار در تیمار این زنمرا رایی بزن در کار این زن
هوش مصنوعی: من در عشق این زن به شدت بیمار شدم، حالا برای من تفضلی کن و در مورد کارهای او نظری بده.
ز نادانی خرد را خیره کردهستز گریه چشم روشن تیره کردهست
هوش مصنوعی: از نادانی، عقل آدمی را سرگشته کرده است و از گریه، چشمهای روشن را کدر و تار کرده است.
بهزاری گاه میخوانم بهخویششبهخواری گاه میرانم ز پیشش
هوش مصنوعی: گاهی با ناراحتی او را میطلبم و گاهی با خجالت او را دور میکنم.
نه زاری سود میدارد نه خواریمن این دارم تو برگو تا چه داری
هوش مصنوعی: زاری و ضعف من هیچ فایدهای ندارد؛ من در این شرایط چیزی ندارم که از تو بخواهم، تو بگو ببینم چه چیزی داری.
جوابش داد هرمز خوش جوابیکه گل با دل مگر خوردهست تابی
هوش مصنوعی: هرمز با هوش و زبانی شیوا پاسخ او را میدهد که آیا گل دلباختهاش را تاب میآورد؟
ز خشم شاه ازان صفرا بِراندهستکه در وی اندکی سودا نماندهست
هوش مصنوعی: به دلیل خشم شاه، آن کسی که دچار صفرا بوده است، از او رانده شده چون دیگر در او نشانهای از سودا باقی نمانده است.
اگر خواهی که بازآید به راهینپیوندی درو زین پس به ماهی
هوش مصنوعی: اگر میخواهی کسی دوباره به یادت بیفتد و به سمت تو برگردد، نباید به او وابسته شوی یا درگیر او بشوی.
مگر لختی دلش آرام گیردمزاج گرم او انجام گیرد
هوش مصنوعی: شاید او به کمی آرامش و سکون نیاز دارد تا وضعیت روحیش بهبود یابد.
من اکنون هرچه باید ساخت سازموزین خدمت به گردون سرفرازم
هوش مصنوعی: من اکنون هر کاری که باید انجام دهم را انجام میدهم و به خاطر این خدمت، احساس افتخار و سربلندی میکنم.
چنان سازم که تا یک ماه دیگرنداند جز بر شه راه دیگر
هوش مصنوعی: شکلی میدهیم که طی یک ماه آینده هیچکس غیر از پادشاه نخواهد دانست که راه دیگری وجود دارد.
ز درد دل سوی درمانش آرمبه پیش شاه در فرمانش آرم
هوش مصنوعی: از روی درد و دل به دنبال درمانش میگردم و به حضور پادشاه میروم تا در آنجا درخواست کمک کنم.
نگردم هیچ باز از خدمت توکه بسیارست حق نعمت تو
هوش مصنوعی: من هیچگاه از خدمت به تو گام برنمیدارم، زیرا نعمتها و حقوق تو بسیار زیاد و بزرگ هستند.
خوش آمد شاه را گفتار هرمزبدو داد آنچه نتوان داد هرگز
هوش مصنوعی: هرمز به شاه خوشامد گفت و آنچه را که هیچگاه نمیتوان به کسی داد، به او تقدیم کرد.
نهچندان داد شاه او را زر و سیمکه داده بود کس در هفت اقلیم
هوش مصنوعی: شاه آنقدر به او طلا و نقره نداد که کسی در همه دنیا به او داده بود.
چو یافت از شاه بسیاری مراعاتشهش گفتا دگر یابی مکافات
هوش مصنوعی: وقتی از شاه توجه و محبت زیادی نصیبم شد، او به من گفت که دیگر نباید انتظار پاداشی داشته باشی.
چنان بر چرخ سازم پایگاهتکه ماه آسمان بوسد کلاهت
هوش مصنوعی: من به قدری جایگاه تو را در آسمان محکم میکنم که ماه آسمان برایت کلاهت را ببوسد.
هنرمند و خموش و پاک راییمبارک دستی و نیکو لقایی
هوش مصنوعی: این عبارت به توصیف یک هنرمند میپردازد که در سکوت و سادگی خود دارای پاکی و فطرتی خوب است و از دست او هنرهای نیکو و زیبایی به ظهور میآید.
اگر زر دارم وگر مال دارمترا دارم که رویت فال دارم
هوش مصنوعی: اگرچه ثروت و دارایی دارم، اما برای من داشتن تو مهمتر است چرا که وجود تو برایم نشانه و فال خوبی است.
بگفت این و به صد انعام و اعزازفرستادش سوی ایوان خودباز
هوش مصنوعی: او این حرف را گفت و با دادن هدایا و احترامهای زیاد، او را به سمت کاخ خود فرستاد.