شمارهٔ ۵۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر بیان میکند که در عشق، عقل و فهم او از بین رفته و هیچگونه تدبیری برایش باقی نمانده است. همچنین جانش را نیز از دست داده و در حالتی سرگردانی قرار دارد. او به یاد میآورد که روزی ذهنش پر از افکار و خیالها بود، اما اکنون هیچ جایگاهی برای تفکر و اندیشه ندارد.
در عشق مرا عقل شد و رای نماندجان نیز ز دست رفت و بر پای نماند
هوش مصنوعی: در عشق من، عقل و اندیشهام از کار افتاد و دیگر هیچ تصمیمی نگرفتم. همچنین جانم نیز از دست رفت و دیگر نتوانستم بر پا بایستم.
دی، مِه ز دو کون بود جولانگه فکرامروز،ببین که فکر را جای نماند
هوش مصنوعی: دیروز، فکری که به دو طرف وجودمان مرتبط بود، به خوبی جولان میزد. اما امروز ببین که دیگر جایی برای فکر کردن باقی نمانده است.