تناجی
عطار نیشابوری

بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل

چون سکندر را مسخر شد جهانوقت مرگ او درآمد ناگهان
گفت تابوتی کنید از بهر مندخمهٔ سازید پیش شهر من
کف گشاده دست من بیرون کنیدنوحه بر من هر زمان افزون کنید
تا زمال و لشکر و ملک و شهیخلق میبینند دست من تهی
گر جهان در دست من بودآن زماندر تهی دستی برفتم از جهان
ملک و مال این جهان جز پیچ نیستگر همه یابی چو من جز هیچ نیست