بخش ۵ - الحكایة و التمثیل
هوش مصنوعی: این شعر داستان مجنونی را روایت میکند که گاهی به بازار میرود و در آنجا به تماشای مردم مشغول است. او در حالتی حیران و مست به نظر میرسد و در حین تماشا، بینیاش را میگیرد. یکی از افراد از او میپرسد که چرا چنین میکند و او پاسخ میدهد که بوی بد بازار اذیتش میکند. سپس با پیشنهاد نشستن در بازار مخالفت میکند و میگوید که نمیتواند چون کار مهمی در پیش دارد و میخواهد مردم بازار را در حال تلاش و سختی ببیند.
بود مجنونی چو در کار آمدیگاه گاهی سوی بازار آمدی
هوش مصنوعی: مجنونی وجود داشت که وقتی به کار مشغول میشد، هر از گاهی به سمت بازار میرفت.
در نظاره آمدی حیران و مستچست بگرفتی سر بینی بدست
هوش مصنوعی: تو در حالی که مبهوت و شگفتزده بودی، به نظاره آمدی و با چابکی و سرزندگی، بینیات را با دست گرفتی.
آن یکی گفتش که ای شوریده دینبینی از بهر چه میگیری چنین
هوش مصنوعی: یکی به او گفت: ای دیوانه! برای چه اینگونه به خود میپیچی و به شدّت نگران هستی؟
گفت این شمغندی بازاریانسخت میدارد دماغم را زیان
هوش مصنوعی: او میگوید که این مسائل تجاری و شغلی، به شدت ذهنم را آزار میدهد و باعث میشود احساس ضرر کنم.
گفت در بازار پس کم کن نشستگفت نتوان چون مهم کاریم هست
هوش مصنوعی: گفت در بازار کمترین کار را انجام بده، اما جواب داد که چون کارهای مهمی داریم، نمیتوانیم همینطور کم اهمیت برسم.
جمله آن خواهم که بینم روز روزمردم بازار را در تفت و سوز
هوش مصنوعی: میخواهم که هر روز مردم بازار را در حال تلاش و زحمت ببینم.