هوش مصنوعی: حبیب عجمی، عارف و زاهدی بزرگ بود که در زندگیاش به تجارت و رباخواری مشغول بود. روزی به دلیل مواجهه با عواقب اعمالش، تصمیم به توبه گرفت و از زندگی مادی فاصله گرفت و به عبادت روی آورد. او با کرامات و ریاضات خالصانهاش، به اهل شهرت و استجابت دعا تبدیل شد. حبیب با فروتنی و نیکوکاری به نیازمندان کمک میکرد و به طور معجزهآسا زندگی اطرافیانش را تحت تأثیر قرار میداد. او در فرایند رشد معنویاش، از علم و آموزههای بزرگان بهرهمند شد و به همراه استادش حسن بصری تجربیات زیادی کسب کرد. در نهایت، حبیب به مقام والایی رسید و با صدق و اخلاص، در دل مردمان جایگاه خاصی پیدا کرد و به عنوان نماد زهد و عرفان شناخته شد.
هوش مصنوعی: آن ولی قبه غیرت، آن صفی پرده وحدت، آن صاحب یقین بیگمان، آن خلوتنشین بینشان، آن فقیر عدمی، حبیب عجمی رحمتاللهعلیه، شخصی راستگو و با همت بود که دارای کرامات و ریاضتهای کامل بود. در ابتدا ثروتمند بود و از ربا استفاده میکرد و در بصره زندگی میکرد و هر روز به درخواست افراد متقاضی معامله پاسخ میداد. اگر پولی به دست نمیآورد، به دنبال طلب خود میرفت و مخارج روزانهاش را از آن طریق تأمین میکرد. یک روز برای طلب وام به خانه وامدهنده رفت، اما او در خانه نبود. او که صاحبخانه را ندید، از همسرش درخواست پایمزد کرد. همسر وامدهنده گفت: شوهرم حاضر نیست و من چیزی برای پرداخت ندارم. فقط گردن گوسفند را برای شما داریم، اگر تمایل دارید میتوانم آن را به شما بدهم.
هوش مصنوعی: او رفت و همه چیز را جمع کرد و آشپزی را آغاز کرد. وقتی که غذا پخته شد، زن خواست که آن را در کاسه بریزد. ناگهان شخصی وارد شد و چیزی خواست. حبیب به او گفت: اگر آنچه که داریم به شما بدهیم، شما ثروتمند نخواهید شد و ما فقیر خواهیم شد.
هوش مصنوعی: سائل ناامید شد. زن خواست که در کاسه بگذارد. او سر دیگ را برداشت و دید که همه چیز سیاه شده است. زن به عقب برگشت، رنگ پریده، دست حبیب را گرفت و او را به سمت دیگ آورد. او گفت: "نگاه کن که از شومی تو و از فریادی که بر درویش زدی، به ما چه رسید. در این جهان چه خواهد بود و در آن جهان چه بر سر ما خواهد آمد."
هوش مصنوعی: روز بعد خارج شد تا با تاجرها دیدار کند. آن روز جمعه بود و کودکان در حال بازی بودند. وقتی حبیب را دیدند، شروع به فریاد کردند که: حبیب رباخوار آمده است. از او دور شوید تا سایهاش بر ما نیفتد و دچار بدبختی نشویم.
هوش مصنوعی: این حرف به حبیب خیلی سخت گذشت. او به سمت جمعیت برگشت و زبانی که حسن بصری به کار برد، ناگهان دل حبیب را تسخیر کرد. او به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و ذهنش را از دست داد. سپس توبه کرد و حسن بصری متوجه این موضوع شد و با او دست داد. وقتی که از آن مجلس بیرون آمد، وامداری او را دید. او قصد داشت از حبیب فرار کند، اما حبیب گفت: "فرار نکن! تا الان باید تو از من میگریختی، اما حالا این من هستم که باید از تو بگریزم."
هوش مصنوعی: و از آنجا برگشتند. کودکان در حال بازی بودند. وقتی حبیب را دیدند، گفتند: از او دور شوید تا حبیب تائب عبور کند، تا مبادا بر ما بیفتد و باعث شویم که در برابر خداوند نافرمان شویم.
هوش مصنوعی: حبیب گفت: ای دوست و سید من! در این یک روزی که با تو آشتی کردم، این طبل دلها را بر من نواختی و نام مرا با نیکی بردی. سپس کسی بانگ زد که هر کس چیزی از حبیب نیاز دارد، بیاید و بردارد. مردم گرد هم آمدند و تمام اموال خود را دادند تا جایی که حبیب بیچیز شد. شخصی دیگر آمد و ادعای چیزی کرد؛ او چادر همسرش را داد و دیگری هم ادعای کرد و پیراهن خود را به او داد. حبیب برهنه ماند و در کنار فرات به دینی مشغول شد و به عبادت خدا پرداخت. شبها و روزها به یادگیری علم ادامه داد اما نتوانست قرآن را بیاموزد و به همین دلیل مورد انتقاد قرار گرفت. زمانی گذشت و او بیپناه و بیصدا شد. همسرش از او نفقه و نیازمندیهایی طلب میکرد. حبیب از صومعه بیرون آمد تا عبادت کند و در شب به خانهاش برگشت. همسرش از او پرسید که: تو کجا بودی که چیزی نیاوردی؟
هوش مصنوعی: حبیب گفت: کسی که به خاطر او کار میکردم، فردی کریم است و از بزرگواری او خجالت میکشم که چیزی از او بخواهم. او وقتی زمانش برسد، خودش میدهد و میگوید هر ده روز مزد میدهم. بنابراین، هر روز به صومعه میرفت و عبادت میکرد تا ده روز کامل شود. در روز دهم که وقت نماز بعدازظهر بود، فکر کرد که امشب چه چیزی به خانه ببرم و به زنم چه بگویم و در این فکر غرق شد. در همین حین، خداوند متعال چند حمال را با بارهای مختلف به در خانهاش فرستاد؛ یکی یک خروار آرد، دیگری یک مرغ و دیگری نیز روغن و عسل و ادویه و هویج داشتند. همچنین، یک جوانمرد زیبا چهره با سیصد درم نقرهای به در خانه حبیب آمد و در زد. زن به داخل آمد و پرسید: چه کاری داری؟
هوش مصنوعی: آن مرد شریف و نیکو صورت گفت: این پیام را خداوند فرستاده است. به حبیب بگو که تو در کار خود پافشاری کن تا ما هم بتوانیم پاداش بیشتری به تو بدهیم.
هوش مصنوعی: بعد از اینکه حبیب صحبتها را تمام کرد، به خانه برگشت. شب که شد، او با حس خجالت و غم به سوی خانه رفت. وقتی به در خانه رسید، بوی خوش نان و غذایی که در دیگ پخته میشد به مشامش رسید. همسرش با رویی خندان و مهرآمیز به استقبالش آمد و به نرمی با او رفتار کرد، طوری که هرگز قبلاً اینگونه نکرده بود. او گفت: "ای مرد! آنچه انجام میدهی به خاطر آن کسی است که در آنجا قرار دارد. اینک، هدیههایی به دست یک جوانمرد نیکوخلق فرستادیم و از تو میخواهم برگردی و به او بگویی که در کارهایش بیشتر تلاش کند تا ما از مزدش بیفزاییم."
هوش مصنوعی: از دنیا روی برگرداند و به عبادت مشغول شد تا به عنوان یکی از بزرگان و مورد قبول دعاها شناخته شد. به گونهای که دعاهای او مورد توجه و درخواست دیگران قرار گرفت. روزی پیرزنی به او مراجعه کرد و به پای او افتاد و از شدت گریه بیان کرد که پسری دارد که مدت زیادی است غایب شده و او دیگر طاقت فراقش را ندارد. از او خواست تا برای خدا دعا کند تا شاید به برکت دعای او، حق تعالی پسرش را به او بازگرداند.
17
گفت:هیچسیمداری؟
هوش مصنوعی: او گفت: هیچ سکهای داری؟
18
گفت:دودرمدارم.
هوش مصنوعی: او گفت: من دو درم دارم.
19
گفت:بیاربهدرویشانده .
هوش مصنوعی: او گفت: این را به درویشان بده.
20
ودعاییبگفت؛وگفت:بروکهبهتورسید.
هوش مصنوعی: او دعایی خواند و گفت: برو، زیرا آنچه را که میخواستی به تو رسید.
هوش مصنوعی: او گفت: در کرمان بودم و استاد مرا به خرید گوشت فرستاده بود. وقتی که گوشت را خریدم و به سمت خانه میرفتم، باد آن را از من گرفت. صدایی شنیدم که میگفت: ای باد، او را به خانهاش برسان. به برکت دعای دوست و به خاطر دو درم صدقه، اگر کسی بپرسد باد چگونه این کار را انجام داد، میتوانم بگویم که مانند این است که شادروان سلیمان، که مورد رحمت خدا بود، میتوانست یک ماهه راه را در یک روز طی کند و عرش بلقیس را در آسمان بیاورد.
هوش مصنوعی: روزی حبیب در روز ترویه در بصره دیده شد و در روز عرفه به عرفات رفت. زمانی که قحطی در بصره به وقوع پیوست، حبیب مقدار زیادی غذا به صورت نسیه خرید و آن را به فقرا بخشید. او همچنین کیسهای دوخت و آن را زیر سر خود گذاشت. وقتی درخواستی برای کمک به او شد، کیسه را بیرون آورد و متوجه شدند که پر از درهم است. او وامها را پرداخت کرد و در بصره خانهای در کنار چهارراه داشت. حبیب یک پوستین داشت که در تابستان و زمستان میپوشید. وقتی برای انجام وضو آماده شد، پوستین را کنار گذاشت. در آن هنگام، خواجه حسن بصری به او رسید و پوستین را دید که در راه رها شده است و گفت که با این وضعیت پوستین نباید ضایع شود.
هوش مصنوعی: روزی حسن به زیارت حبیب رفت. حبیب دو قرص نان جوی و کمی نمک برای حسن آورد و او شروع به خوردن کرد. ناگهان یک سائل وارد شد و حبیب دو قرص نان و نمک را به او داد. حسن همچنان در حال خوردن بود و به حبیب گفت: "ای حبیب! تو آدم شایستهای هستی. اگر کمی علم بیشتر داشتی، بهتر بود که نان را از جلو مهمان برمیداشتی و همه را به سائل نمیدادی. باید مقداری به سائل بدهی و مقداری هم برای مهمان باقی بگذاری."
هوش مصنوعی: حبیب هیچ جوابی نداد. مدتی گذشت که تا غلامی آمد و سفرهای با غذاها و خوراکیهایی خوشمزه بر سر حبیب گذاشت. این سفره شامل یک بره بریان، حلوا، نان تمیز و پانصد درم نقره بود. حبیب تمام سکهها را به درویشان داد و سفره را برای حسن قرار داد. وقتی حسن کمی از بریان خورد، حبیب به او گفت: "ای استاد! تو مرد خوبی هستی. اگر تو کمی یقین داشتی، لازم بود که با علم و یقین بیشتری همراه باشد."
هوش مصنوعی: در زمان نماز شام، حسن به در صومعه او رسید و او در حال قیام نماز شام بود. حسن وارد شد و حبیب الحمد را میخواند. او گفت: نماز پشت سر او صحیح نیست.
هوش مصنوعی: گفت: اگر تو نماز خوانده باشی، از لطف و محبت ما بهرهمند شدهای و این نماز بهتر از تمام نمازهای عمرت بوده است. اما نیت صحیح تو مانع از این شده که از این نعمت بهرهمند شوی. تفاوت زیادی هست بین این که زبان چیزی بگوید و دل آن را حس کند.
هوش مصنوعی: گفتم ده بار آیت الکرسی را خواندم، ده بار آمن الرسول و ده بار قل هو الله احد را هم خواندم و سپس به خدا گفتم: خدایا! حسن را به تو میسپارم. او را حفظ کن.
هوش مصنوعی: حبیب گفت: ای استاد! تو چه مشکلی داری؟ من دانش را از تو کسب کردم. حسد دیگران را از دل بیرون کن و دنیا را بر دل خودت آسان بگیر. مشکلات را به عنوان فرصت بشناس و کارها را به خدا بسپار. سپس قدم در آب بگذار و برو.
هوش مصنوعی: گفت: حبیب، شاگرد من، امروز مرا سرزنش کرد و پا به آب گذاشت و رفت. من اکنون تنها ماندهام. اگر فردا خبری بیاید که باید بر روی پل آتشین عبور کنیم، و من همچنان در این حال بمانم، چه باید بکنم؟
50
پسحسنگفت:ایحبیب!اینبهچهیافتی؟
هوش مصنوعی: پس حسن گفت: ای دوست! این را از کجا پیدا کردی؟
51
گفت:بدانکهمندلسفیدمیکنموتوکاغذسیاه.
هوش مصنوعی: او گفت: بدان که من قلبم را پاک و آرام میکنم و تو در مقابل، نگرانیها و مشکلاتت را مثل یک کاغذ سیاه به نمایش میگذاری.
هوش مصنوعی: حسن گفت: علمی که به دیگران سود ببخشد و به من نرسد، برای من ارزشی ندارد. علم من برای دیگران مفید است ولی برای خودم نیست. اگر کسی گمان کند که مقام محبوب بالاتر از مقام حسن است، این درست نیست؛ چرا که هیچ مقامی در مسیر خداوند بالاتر از علم نیست. به همین خاطر، هیچ دستوری برای خواستن صفات دیگر نیامده جز علم. چنان که گفتهاند، کرامات در درجه چهارteenth طریقت قرار دارند و اسرار و علم در درجه هشتاد. زیرا کرامات از عبادت بسیار ناشی میشود و اسرار از تفکر عمیق. این مثال به سلیمان میماند که او کارهایی داشت که هیچ کس در عالم نداشت. جن و پری، حیوانات و پرندگان، تحت فرمان او بودند. او بساطی به اندازه چهل فرسنگ در آسمان پراکنده داشت و با آن همه عظمت، زبان پرندگان و گویش مورچهها را میفهمید. همچنین، همه کتب اسرار که برای موسی -علیهالسلام- بود، نشان دهنده این است که آن همه کار همراه او بود.
هوش مصنوعی: احمد در پاسخ او دچار حیرت شد. شافعی گفت: من نگفتم که نباید از آنها سوال کرد. داستانی نقل شده که حبیب در خانهای تاریک بود و سوزنی در دست داشت که به زمین افتاد و گم شد. در همان لحظه، خانه روشن شد. حبیب دستش را بر چشمش گذاشت و گفت: نه، نه! جز با چراغ نمیتوانم دنبالش بگردم.
هوش مصنوعی: حبیب عجمی سی سال کنیزکی داشت که هرگز چهرهاش را ندیده بود. روزی کنیزک به او گفت: ای خانم! کنیزک ما را صدا بزن. او در پاسخ گفت: نه! من کنیزک تو هستم.
هوش مصنوعی: روایتی است که در گوشهای خلوت نشستهای و گفتهای: آرزو میکنم هیچکس جز تو به روشنی چشم نبیند؛ و هر کسی که با تو رابطهای ندارد، با هیچ کس دیگر هم رابطهای نداشته باشد.
هوش مصنوعی: نقل شده است که هر بار که قرآن در حضور او خوانده میشد، به شدت گریه میکرد و زار زار میزد. به او گفتند: تو غیرعربی هستی و قرآن به زبان عربی است. تو نمیدانی که قرآن چه میگوید. پس علت این گریه چیست؟
64
گفت:زبانمعجمیاستامادلمعربیاست.
هوش مصنوعی: او گفت: زبان من غیر عربی است، اما قلب من به زبان عربی وابسته است.
هوش مصنوعی: نقل شده که یک فردی را بردار کردند و همان شب او را در خواب دیدند که در بهشت در حال طواف در مرغزار بود و لباس سبز پوشیده بود. از او سوال کردند: ای فلانی! تو که جانباز جنگ بودی، چگونه به این مقام رسیدی؟
هوش مصنوعی: او گفت: در آن لحظهای که مرا برداشته بودند، حبیب عجمی از کنارم عبور کرد. او یک نگاهی به من انداخت و این همه از برکات آن نگاه است. خدا رحمتش کند.