شمارهٔ ۳۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساس تنهایی و درد فراق میگوید. او به بتکده اشاره میکند و مینویسد که قلبش مانند آتشکده در حال سوختن است. او از دلداریهایی که دیگران به او میدهند، یاد میکند و اینکه آنها از وضعیت او میگریند. شاعر از فراق میپرسد که چه میخواهد در حالی که او را در حال آتش زدن میبیند و بیان میکند که دنیای کوچک و تنگ برایش ناگوار شده است. او در نهایت به این نتیجه میرسد که سنگدلی دیگران نمیتواند بر درد او مرهمی باشد.
تا بدیدم بتکده بی بت، دلم آتشکدهاستفرقت نامهربانی آتشم در جان زدهاست
هوش مصنوعی: وقتی به میکدهای که خالی از بت است نگاه میکنم، دلم مثل آتشکدهای میسوزد و آتش جدایی و بیمحلی او در وجودم شعلهور شده است.
هر که پیش آید مرا گوید چه پیش آمد تو رابر فراق من بگرید گوید این مسکین شدهاست
هوش مصنوعی: هر کسی که به من نزدیک میشود، از من میپرسد که چه بر سرت آمده و چرا به خاطر جدایی من گریه میکنی. او میگوید که این فرد بیچاره دچار درد و رنج شده است.
ای فراق از من چه خواهی چون بنفروشی مراجای دیگر ساز منزل نه جهان تنگ آمدهاست
هوش مصنوعی: عزیزم، دوری تو چه میخواهد؟ چون دیگر جایی برای زندگی ندارم. جهان بر من تنگ شده است.
تا مگر سنگین دلت را رحمت آید بر دلمسنگ را رحمت نباشد این حدیثی بیهدهاست
هوش مصنوعی: اگر سنگینی دل تو باعث رحمت بر دلم شود، پس برای سنگ، رحمت نمیتواند وجود داشته باشد. این سخن بیمعنی است.