شمارهٔ ۱۰۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق و جدایی سخن میگوید. دل شاعر از دوست میپرسد که چرا با حالتی نگران و غمگین است. شاعر به یاد میآورد که چگونه دوستش به او جفا کرده و وفا نکرده است. علیرغم سلام خود به معشوق، احساس ناامیدی و گرفتاری در عشق را تجربه میکند. او نمیتواند دلش را از دوست جدا کند و در عین حال هیچ تدبیری برای بهبود حالش ندارد. شاعر در این بین انتظار میکشد و متحمل رنج و درد میشود. در نهایت، به خود هشدار میدهد که باید در این عشق صبور باشد.
سوال کرد دل من که دوست با تو چه کرد؟چرات بینم با اشک سرخ و با رخ زرد؟
دل ز من پرسید: دوست با تو چه کردهاست که تو را بیمار و خونگریان میبینم؟
درازقصه نگویم حدیثْ جمله کنمهر آنچه گفت نکرد و هر آنچه کشت نخوَرد
قصه را طولانی نمیکنم و حکایت را در یک جمله میگویم: «هر آنچه گفت، نکرد و هرآنچه کاشت، برنداشت»
جفا نمود و نبخشود و دل ربود و ندادوفا بگفت و نکرد و جفا نگفت و بکرد
جفا کرد، دل ما را برد و ما را شیفتهٔ خود کرد، اما خود دل به ما نداد و یار و همراه ما نگشت؛ حرف از وفا زد و [وفا] نکرد، و حرف از جفا نزد و [جفا] کرد.
چو پیشم آمد کردم سلام روی بتافتچو آستینْش گرفتم بگفت: بردابرد!
هنگامی که نزد من آمد، به او سلام کردم، و او روی از من برگرداند؛ و هنگامی که آستینش را [به نشانهٔ تمنا] گرفتم، گفت: «دور شو! کور شو!»
نه چارهای که دل از دوستیش برگیرمنه حیلهای که توانمش بازِ راه آورد
نه چاره و راهحلی دارم که محبت او را از دل بیرون کنم، و نه ترفند و حیلهای که او را به راه بیاورم.
بر انتظار میان دو حال ماندستمکشید باید رنج و چشید باید درد
هوش مصنوعی: من در حالتی بین دو وضعیت منتظرم، باید سختی را تحمل کنم و درد را احساس کنم.
اَیا سنایی لؤلؤ ز دیدگانْت مبارکه در عقیلهٔ هجران صبور باید مرد
ای سنایی! از چشمانت مروارید نبار و گریه مکن، چرا که مرد باید در زمان هجران صبور باشد.