غزل شمارهٔ ۳۸
هوش مصنوعی: این شعر دربارهٔ بیقراری و درد ناشی از دوری معشوق و انتظار برای دیدار اوست. شاعر از زخمهای عاطفی خود و همچنین از وضعیت ناامیدکنندهاش میگوید. او احساس میکند که عشقی عمیق و سوزان در وجودش وجود دارد، اما این عشق به تنهایی و بیقراریاش دامن میزند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که دیگر توان تحمل این وضعیت را ندارد و از خداوند میخواهد که او را به یادگار بپذیرد. شعر در عین حالی که غمگین است، نشاندهندهٔ عواطف عمیق و زیبایی است که در پس عشق و انتظار نهفته است.
قرار میبرد از خلق آه و زاری مابه این قرار اگر مانده بیقراری ما
هوش مصنوعی: اگرچه ما به خاطر درد و رنج خود ناله و فریاد داریم، اما او از ما میخواهد که به آرامش برسیم. اگر بتوانیم با این حال که بیقراری و اضطراب داریم، خود را آرام کنیم، به این خواسته توجه کنیم.
شویم گرد و به دنبال محملش افتیمدگر برای چه روز است خاکساری ما؟
هوش مصنوعی: بیایید به دور او بگردیم و برایش تلاش کنیم، اما برای چه هدفی خود را به خاکساری میزنیم؟
خمار صحبت تو عقل و هوش از من بردچه مستیای ز قفا داشت هوشیاری ما
هوش مصنوعی: سخن و چهره تو تمام عقل و شادی مرا گرفته و توانستهام از خود بیخود شوم؛ چه لذتی دارد که هوشیاریام را در پس این مستی فراموش کردهام.
تو چون روی، به ره انتظار دیدهٔ خلقبه هم نیاید چون زخمهای کاری ما
هوش مصنوعی: زمانی که تو جلوه میکنی، چشمهای مردم به انتظار تو در نمیآید، مانند زخمی که بر دل ماست و هیچگاه خوب نمیشود.
به روی دشت اگر گردبادت آید پیشازو بپرس ز احوال بیقراری ما
هوش مصنوعی: اگر در دشت گردبادی به سراغت آمد، قبل از هر چیز از آن درباره حال و احوال بیقراری ما بپرس.
کدام بار غم از خاطری ز یاد آیدکه دهر ننهد بر دوش بردباری ما
هوش مصنوعی: کدام بار است که غمی از یاد برود در حالی که زمان بر دوش ما سنگینی میکند و بار تحمل ما را بیشتر میکند؟
نمانده جان و دلی تا به یادگار دهیمکلیم را ببر از ما به یادگاری ما
هوش مصنوعی: دیگر نه جان و نه دلی برای ما باقی مانده که بخواهیم به یادگار بگذاریم. از کلیم (شاعر) درخواست میکنیم که ما را به یادگار ببر.