تناجی
امیر شاهی سبزواری

شمارهٔ ۱۸

سروی از باغ ارم سایه بر این خاک انداختکه به تیغ مژه در هر جگری چاک انداخت
چند گاهی دلم از داغ بتان ایمن بودباز عشق آمد و این شعله به خاشاک انداخت
عقلم از بادیه عشق تو بیمی میدادهمتم رخت در این راه خطرناک انداخت
همه از رشک خط و عارض رنگین تو بودچمن اوراق گل و سبزه که بر خاک انداخت
شاهی آن سهم سعادت که نشان میدادندناوکی بود که آن غمزه بیباک انداخت